شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

گل گلدون من

مثل شکوفه‌هایی که این روزها روی درخت‌های لخت دیروزی می‌بینم، مثل جوانه‌های سبز شمشادهای کنار پیاده‌روها، مثل گل‌های کاشته شده توی باغچه‌های وسط خیابان‌ها، مثل غنچه‌های سرخابی گلدانم توی آشپزخانه؛ من هم در بهار متولد شده‌ام. همیشه به نظرم، آدم‌ها می‌بایست در دو ماه متولد شوند. یا فروردین یا اردیبهشت. برایم عجیب است آدم‌های دیگر متولد غیر از این دو ماه باشند. انگار تولد با بهار در ذهنم پیوند خورده. با ماه‌های تولد طبیعت.

پنج‌شنبه ۱۷ فروردین، بیست و پنجمین سال تولدم بود. اتفاقا امسال برخلاف سال‌های گذشته، هیچ ذوقی برای تولدم نداشتم. قبل‌ترها برای رسیدن روز تولدم از اسفند روزشماری می‌کردم و همه جا را پر می‌کردم که مثلا بیست روز مانده به تولدم یا نوزده یا هیجده. امسال روز تولدم یادم بود اما هیجانی نداشتم. مثل روزهای دیگر برایم عادی بود. تصور نمی‌کردم اطرافیانم چه کاری قرار است برایم انجام دهند. هیچ. اتفاقا دو تا جشن تولد و یک سورپرایز در انتظارم بود. روز اول دانشگاه در سال ۹۱، اساتید ِ زرنگ‌تر از دانشجوها، نیامدند و این فرصتی شد که همکلاسی‌هایم برایم جشن تولد بگیرند. جشنی که دوستش داشتم. بر عکس هر سال نه برای اینکه جشن من بود، برای اینکه بهانه‌ای بود برای با هم بودن. خانوادۀ شوهرم هم که آمدند همین‌طور. اصلا ناراحت می‌شدم که متولد شده‌ام و اسباب زحمت اطرافیان برای خرید کادو و دیدار. و شاهکار خواهرم هم نباید فراموش کرد که به همۀ اهالی فامیل تولدم را خبر داده بود و قریب به پنجاه پیامک تبریک دریافت کردم. سورپریز هم به الیاس تعلق داشت. که بعد از شیفت شبانه در پادگان، ساعت پنج و نیم صبح آمد خانه، با یک نامه و یک کادو که برایم خیلی ارزش داشتند و نامه بیشتر از کادو حتی.

با همۀ اینها، دلم مثل گذشته شاد نبود. نمی‌دانم چرا. شاید به خاطر شهادت حضرت فاطمه. شاید هم به خاطر اینکه مِن‌بعد دارم پیرتر می‌شوم نه بزرگتر. نمی‌دانم. شاید هم این شادی‌ها دیگر کوچک است. گذرا است. باید در انتظار شادی‌های جاویدان بود…

پی‌نوشت: عکس از گل‌های گلدانم در آشپزخانه است.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.