شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

یک خرید ایرانی

از خروس‌خوان صبح  از کرج راه افتادم. ساعت یک ربع به نه بود که رسیدم به ایران داک. اول از همه نگهبانی ناامیدم کرد که کلاس تشکیل نمی‌شود. با حال گرفته خودم را رساندم دفتر آموزش و کارمند مسئول را خِفت کردم. به راحتی و با تعجب گفت:«کلاس که امروز تشکیل نمی شود!» انگار مثلا من بایست از عالم غیب می‌فهمیدم که کلاس تشکیل نمی‌شود. کارمند می‌گوید: «دیروز زنگ زدیم به همه گفتیم که کلاس تشکیل نمی‌شود. فامیل شما چیست؟» فامیل را که می‌گویم این بار  بهانه می‌آورد که: «من زنگ زدم به شما و شما جواب تلفن را ندادید.» بعد که می‌گویم شاید شماره‌ام را اشتباه گرفته‌اید؛ کاشف به عمل می‌آید که طرف رقم آخر شماره را اشتباه نوشته. همین‌جور پخش شده‌ام روی صندلی. بالاخره با کمی اخم و تخم من، کارمند معذرت‌خواهی می‌کند. کپی فیش بانکی را می‌دهم و با دلخوری می‌زنم بیرون.

این بار از در سمت فلسطین می‌آیم بیرون. در خیایان خلوت فلسطین یک مغازه می‌بینم که لباس‌های خوبی دارد. از جنس و دوخت و چاپ‌اش معلوم است، تولید ایران است. یک شلوار خانگی خوب لازم دارم. وارد مغازه می‌شوم. بوی سیگار می‌آید. مغازه‌دار در انبار پشت مغازه است. بعد از سلام؛ اولین سوالی که می‌پرسم این است که جنس‌هایش ایرانی است یا نه. می‌گوید:«بله خانم، تولید خودمان است، هم طرحش، هم دوختش». کمی در مغازه دور می‌زنم. لباس‌های قشنگی دارد اما جنس‌هایشان عالی نیست. یک شلوار مناسب پیدا می‌کنم. البته قیمتش برایم کمی پُر است؛ اما چون ایرانی است برش می‌دارم. بهش می‌گویم تخفیف بدهد اما می‌گوید:«جنس‌هایمان تخفیف ندارد، به قیمت عمده می‌دهیم». چشمم می‌خورد به پروانۀ تولیدی که زده‌اند به دیوار مغازه، پشت میز حسابداری. عکس آقایی که رویش زده با آقای مغازه‌دار یکی نیست. وقتی پول را حساب می‌کنم می‌گویم:«دستتان درد نکند…» قبل از آنکه حرفم تمام شود، می‌گوید:«خواهش می‌کنم». ادامه می‌دهم:«… که تولیدی دارید». مات نگاهم می‌کند و چیزی نمی‌گوید. از مغازه بیرون می‌روم؛ دیگر خوشحالم؛ حالا یک شلوار ایرانی خریده‌ام…



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.