شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

مسافرکش

اولین چیزی که جلب توجه می‌کرد، انتهای سبیل‌هایش بود. از آن سبیل‌هایی که فقط توی فیلم‌های دهه ۵۰ تلویزیون دیده‌ای. یا در قهوه تلخ. تابشان داده بود سمت بالا و من از پشت، فقط نوک تاب خوردۀ جو گندمی‌اش را می‌دیدم. اما بعد چیزهای دیگری هم دیدم. روی داشبرد، یک فشنگ به اندازۀ یک کف دست، گذاشته بود. فکر کنم فشنگ، پُر هم بود. آن را بدون هیچ ظرافتی با چسب دو قلو چسبانده بود به مقوایی که آن هم با چسب نواری پهن، چسبیده بود به داشبرد. بعدش نگاهم افتاد به یک عکس خیلی قدیمی روی فرمان. چون ردیف اول پشت راننده، توی ون نشسته بودم، درست نمی‌توانستم آدم توی عکس را تشخیص دهم. یحتمل خودش بود که خیلی جوان‌تر، نشسته بود توی یک جیپ جنگی خاکی. عکس هم با چسب نواری جلد شده، پرس شده بود به فرمان. ضبط رادیو را هم چسبانده بود به فرمان و یک چیز دیجیتالی دیگر که نمی‌دانستم چیست. سرش را برگرداند تا آن طرف خیابان را نگاه کند. صورتش لاغر و کشیده بود، طوری که استخوان گونه‌اش زده بود بیرون. ته ریش سفید داشت، و سبیل هاییش جو گندمی بود. مو‌هایش بلند بود اما مو بلند نبود. مثل اینکه مرض بیشتر مردهای ایرانی با وجودی که پنجاه یا پنجاه و پنج را داشت؛ سراغش نیامده بود. مو‌هایش خیلی پر بود و مشکی و فقط چند دانۀ سفید روی موهای کنار شقیقه‌اش در آمده بود. این بار نظرم افتاد به صندلی‌اش. تعجب کردم که چه طور هنوز پرچم به این بزرگی را ندیده‌ام. پرچم را گره زده بود به پشت صندلی. مثل این آدم‌های طرفدار تیم ملی فوتبال، که پرچم را به صورت شنل، روی گردنشان گره می‌زنند. اللهِ پرچم، درست سمت مسافر‌ها بود. دوباره به فشنگ نگاه کردم. پشتش یک قرآن کوچک بود و کنارش یک توپ جنگی در سایز بسیار کوچک. روی سقف ماشین بالای پنجره‌ها، حاشیه‌ای بود که یک کتاب بسیار قدیمی را گذاشته بود آنجا. نتوانستم بفهمم چه کتابی است. کنارش یک نوار کاست بود. بین صندلی کمک راننده و راننده، یک فلاسک قرمز گذاشته بود و یک گوجه هم پیچیده شده توی نایلون دیده می‌شد. حتما زیر‌تر نان و پنیری هم داشت که گاهی، وقتی منتظر بود تا نوبت مسافر کشی‌اش شود، دلی از عزا در می‌آورد. روی داشبرد، یک بسته کبریت زهوار در رفته بود. نمی‌شد این آدم را بدون سیگار روی لبش تصور کرد. کم کم داشتیم نزدیک می‌شدیم. یک خانم با بچه‌اش می‌خواست پیاده شود. من آخر از همه نشسته بودم چون فکر می‌کردم زود‌تر از همه پیاده می‌شوم. خانم یک اسکناس درشت داد. راننده گفت کسی دو تومنی دارد؟ صدایش کلفت بود و مردانه. یکی از مسافر‌ها داد. دوباره سوار شدم و راه افتاد. هنوز داشتم به عکس روی فرمان و آن فشنگ بزرگ نگاه می‌کردم. یک کوچه مانده با مقصدم، پسری پیاده شد. هوای بهاری خوبی بود. من هم که به خاطر پسر پیاده شده بودم، کرایه‌ام را دادم و باقی‌اش را از دست‌های بزرگ و لاغر مرد گرفتم. ترجیح دادم بقیۀ راه را قدم بزنم و فکر کنم به آن الله‌ای که روزی چند ده مسافر می‌دیدندش.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.