شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

روزه و ارزشیابی درونی

روزه گرفتن در تابستان خیلی سخت است. به خاطر روزهای بلندش. نه به خاطر ۱۶ ساعت غذا نخوردن؛ که آدم بعد از چند روز عادت می‌کند. بیشتر به خاطر تشنگی. که امان آدم را می‌بُرد. وقتی رفته‌ای بیرون و زیر آفتاب هم راه رفته‌ای. دیگر از ساعت ۳ آنقدر تشنه‌ای که بی‌حال می‌شوی. حس می‌کنی تمام اعماء و احشاء توی بدنت، دارند ذوب می‌شوند. دستت را که می‌گیری زیر آب سرد؛ تازه میفهمی چقدر از درون داغی. گرما از سلول‌های پوستت می‌زند بیرون. سر درد هم مزید بر علت می‌شود. کارهایت هم مانده و بی‌تابی برای آب خوردن توی دلت است. منتظری اذان شود که فقط آن شربت آب‌لیمو را سربکشی. که از نیم ساعت پیش با یک عالم یخ و آب سرد درست کرده‌ای. بدون توجه به امر و نهی دکترها و حتی مکروه و مستحب بودن با چه باز کردن روزه.

این‌جور وقت‌ها، کار ساده‌ای است که بروی در دستشویی، شیر آب را باز کنی و کلی آب را با لذت بخوری. هیچ کس هم نمی‌فهمد. یا توی حمام فقط کافی است کمی دهنت را باز کنی، تا از این همه عذاب راحت شوی. اما چرا این کار را نمی‌کنی؟ برای بعضی‌ها حتی فکرش هم به ذهنشان نمی‌رسد. برای بعضی‌ها وسوسه‌اش می‌آید، اما استغفرالهی می‌گویند و تشنگی را تحمل می‌کنند. دربارۀ آدم‌هایی که ممکن است از خودشان فتوا صادر کنند که آب خوردن در این حد از تشنگی اشکالی ندارد، حرفی نمی‌زنم! منظورم دو دستۀ اول است. آنهایی که دین را با جریان روشنفکری دینی قبول ندارند. چی باعث می‌شود که یک آدمی این همه خودش را کنترل کند؟

توی ادبیات علوم تربیتی به این شکل از کنترل می‌گویند ارزشیابی درونی. در مقابل ارزشیابی بیرونی. هیچ کس بالای سرت نایستاده که در دستشویی آب نخوری. خودت نمی‌خوری. خودت روزه‌ات را محاسبه می‌کنی و خودت از خودت راضی هستی یا ناراضی. خودت می‌فهمی در یک ماه چه تغییری در درونت به وجود آمده. خودت از خودت انتظار داری. خودت دوست داری روزه بگیری.

حالا این را مقایسه کنید با سیستم ارزشیابی بیرونی که چقدر هم توی آموزش و پرورش ما رایج است. درس خواندن برای نمره؛ با چماق معلم بالای سرت. با تنبیه و نمره منفی و غیبت و دعوا و دفتر مدرسه و ناظم و کمیته انظباطی و الخ.

نمی‌خواهم بگویم نباید اینها باشد، می‌خواهم بگویم خدا وقتی روزه را واجب کرد، خیلی به انسان اعتماد داشت. چیزی که ما به هم نداریم. به این خاطر هی یک معلمی و استادی و ناظمی و نمره‌ای را می‌گذاریم بالا سر دانش‌آموز و دانش‌جو. یک حراستی را بالا سر کارمند. خدا وقتی گفت برای من روزه بگیرید، گرفتن و نگرفتن را گذاشت به عهدۀ خود آدم. تبعاتش و نتیجه‌اش را هم به عهدۀ خودش گذاشت. این اعتماد خدا به انسان را نشان می‌دهد. حالا ما توی سیستم آموزشی‌مان چه کار کرده‌ایم؟ آنقدر بچه را کنترل بیرونی می‌کنیم، آنقدر انظباط را بهش تحمیل می‌کنیم؛ که اصلا یادش می‌رود که می‌تواند خیلی از کارها را برای خودش انجام دهد. یادش می‌رود مدرسه و درس و دانشگاه، برای کمال خودش است. آن وقت چه انتظاری داریم که این بچه بتواند فکر کند. بتواند تصمیم بگیرد. بتواند عمل کند، بدون آقا بالاسر!



دانش‌آموزانی که دسته‌دسته از مدرسه‌ها فرار می‌کنند

دانش آموز‌ها خیلی عوض شده‌اند. وقتی با شش سال پیش خودم مقایسه می‌کنم، این را بهتر می‌فهمم. یعنی از پنج-شش سال پیش خیلی عوض شده‌اند نه ده سال یا بیست سال پیش. آن روز‌ها ما نمی‌فهمیدیم انتقاد یعنی چه. نمی‌فهمیدیم می‌شود به معلم‌ها و مدیر و مدرسه ایراد گرفت. نمی‌دانستیم شکل مطلوب مدرسه یا معلم چیست. ما فقط‌‌ همان کاری را می‌کردیم یا بعضا نمی‌کردیم که به‌مان می‌گفتند و بیشتر از آن نه. البته در‌‌ همان زمان هم حرکت‌های معترضانه‌ای شکل می‌گرفت. در بعضی موقعیت‌های خاص. در آن زمان هم می‌توانستیم معلم را با معلم، یا مدیر را با مدیر، مقایسه کنیم. اما به چیزی خارج از سیستم فکر نمی‌کردیم. آموزش و پرورش در همین آموزش و پرورش کنونی خلاصه می‌شد. اما حالا بچه‌ها به چیزی فکر می‌کنند که اصلا در سیستم موجود نیست. به چیزهایی که معلوم است هیچ وقت به صورت عینی در ایران آن را ندیده‌اند. چیزی فرا‌تر از یک سیستم و این شاید به معنای مقاومت واقعی باشد. به معنای ساختارشکنی. بچه‌های امروزه فرقشان با ما در این است که این سیستم را کلهم نمی‌خواهند. و دارند به سمت ساختار شکنی پیش می‌روند. نمی‌گویم همین الان ساختار شکن‌اند، نه! اما کم‌کم انتقاد‌هایشان دارد ساختار شکن می‌شود. انتقادهایی خارج از ساختار، که مطلوبی غیر از ساختار را دارد، که مطلوبی غیر از ایده آل این ساختار را دارد. دقیقا فرق ما و آن‌ها در همین است. ما اگر انتقاد می‌کردیم، مطلوبمان ایده آل همین ساختار فعلی بود، اما آن‌ها دارند از یک سیستم دیگر صحبت می‌کنند. از یک جور آموزش و پرورش دیگر. این را در حرف‌هایشان تحلیل محتوا کرده‌ام. یک بار که سر کلاس رفته بودم و بچه‌ها مثل بمب ترکیدند و شروع کردند به انتقاد کردن، بحثی مطرح کردم و ازشان پرسیدم که یک کلاس خوب از نظر شما چه کلاسی است؟ – این را از بچه‌هایی اول دبیرستان یک دبیرستان مطرح تهران پرسیدم- بچه‌ها می‌گفتند کلاسی که درش چیز یاد بگیریم، کلاسی که در آن یاد بگیریم نه حفظ کنیم، مطالبی که یاد می‌گیریم به دردمان بخورد، معلم و شاگرد در یک سطح باشند، مدرسه‌ای که آن را واقعا دوست داشته باشیم، که اگر یک روز تعطیل است، ناراحت شویم، مدرسه‌ای که بچه‌ها بیشتر در تصمیم گیری‌ها شرکت داشته باشند و الخ. راستش باورم نمی‌شد بچه‌ها دارند این چیز‌ها را می‌گویند بدون اینکه بدانند سیستم آموزش و پرورش پراگماتیستی چیست. خیلی تعجب کردم که دقیقا حرف‌هایشان با ایده آل آن سیستم جور در می‌آمد. خصوصا انتقاد بچه‌ها به رابطۀ غیر مساوی شاگرد و معلم بود. در بحث دیگری که با بچه‌های کلاسی دیگر چند روز پیش داشتم، همین مسئله از همه چیز برایشان پر رنگ‌تر بود. بچه‌ها احترام می‌خواستند، تساوی حقوق می‌خواستند، این را حق معلم می‌دانستند که اگر معلم به‌شان توهین کرد، آن‌ها هم بهش توهین کنند. بیشتر معلم‌ها را افرادی خنگ و از مد افتاده می‌دانستند. خودشان را خیلی بر‌تر از معلم در نظر می‌گرفتند. خود را در موقعیتی می‌دیدند که بتوانند از شکل درس دادن و شیوۀ آن‌ها ایراد بگیرند. در واقع چون من هم از‌‌ همان مدرسه فارغ التحصیل شده‌ام، معلم‌های مشترکی داشته‌ایم. آن‌ها از معلمی ایراد می‌گرفتند که من در دوران تحصیلم حتی یک بار به ذهنم خطور نکرد که بد درس می‌دهد. بعد‌ها با دیدن معلم‌های کنکور، این را فهمیدم، اما این بچه‌ها ایده آل دیگری دارند که با ایده آل ما فرق می‌کند. و اگر فکری به حال ایده آل‌شان نشود، یا فکری به حال بهبود شرایط فعلی، یا معلم‌ها را دیوانه می‌کنند یا دسته دسته از مدرسه‌ها فرار می‌کنند.

مطلب مرتبط: فرار دسته‌جمعی



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.