شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

جایی برای آرام گرفتن

پاییز ۱۳۸۸- دانشگاه تهران
نمی‌دانم مهر بود یا آبان. خشم تمام وجودم را گرفته بود. چیزی که نمی‌توانستم تحمل کنم مورد ظلم واقع شدن بود. با مدیر ِ گروهمان دعوایم شد. دقیقا یادم نیست دعوا بر سر چه چیز بود، اما آنچه خیلی عصبانیم کرده بود، رفتاری بود که مدیر گروهمان داشت. فکر کرده بود حالا چه خبر است. به جای مدیریت، رییس بازی درمی‌آورد. گروه موفقیت چندانی کسب نکرده بود و آن هم به خاطر عدم مدیریت و افتادن در مسیر اشتباه بود. بالا سری‌ها حالش را گرفته بودند و او هم داشت سر اعضای گروه خالی می‌کرد. من کلا آدم آرامی هستم. در زندگی‌ام چندبار پیش آمده که اینطور عصبانی شوم. چندبار معدود. معمولا هم زمان‌هایی بوده که احساس کرده‌ام دارند حقم را می‌خورند یا بهم ظلم می‌کنند.
بدون خداحافظی از محل کار زده بودم بیرون و در را هم پشت سرم کوبیده بودم. افکار مختلف هی میامد توی ذهنم و خیلی کلافه بودم. می‌دانستم در این شرایط نباید هیچ اقدامی کنم. به کسی زنگ بزنم یا کسی را ببینم. اما آنقدر حالم بد بود که باید یک کاری می‌کردم تا آرام شوم. هر کاری که می‌شد.
مستقیم از در شرقی، وارد دانشگاه شدم. تند تند راه می‌رفتم و خون خونم را می‌خورد. بی هدف و با عصبانیت پیش می‌رفتم تا رسیدم به مسجد دانشگاه. ایستادم. مقبره شهدا را دیدم. رفتم کنارشان. دستم را که روی سنگ‌های سرد مزار گذاشتم؛ انگار یک آب سرد ریختند روی سرم. چندبار نفس عمیق کشیدم و شروع کردم برایشان غرغر کردن. بعد که غرغرهایم تبدیل به گریه شد؛ آرام و آرامتر شدم. خیلی آرام و سبک.


دانشگاه علامه طباطبایی- تابستان ۱۳۹۰
لیسانس را راحت گرفتم. هیچ وقت هیچ مشکل اداری برایم پیش نیامد. حتی فارغ التحصیلی هم پروسه سختی نبود. به جایش در ارشد دمارم درآمد. سال ۸۹ شبانه قبول شدم. چون ورودی بهمن بودم، دوباره درس خواندم برای کنکور. یک ترم سال ۸۹ را در مقطع ارشد شبانه که پاس کردم، در همین دانشگاه و همین رشته روزانه قبول شدم.
یک بار انصراف از تحصیل دادم که معادل بود با یک فارغ‌التحصیلی و یک هفته کار اداری. بعد باید واحدهایم را تطبیق می‌دادم تا مجبور نباشم یک ترم را واحدهای تکراری بگذرانم. در این رفت و آمدهای اداری، مواقعی پیش میامد که کار گره می‌خورد. مشکل پیش میامد. یا به تعویق می‌افتاد. کارمندی کارش را درست انجام نمی‌داد یا استادی حضور نداشت یا جلسه گروه تشکیل نمی‌شد یا جواب سربالا از هرکسی می‌شنیدم. آن‌وقت که اعصابم حسابی خرد بود و نگران بودم از اینکه نکند کارم درست نشود؛ می‌رفتم مقبرﮤ شهدای دانشگاه، زیارت‌نامه شهدا را می‌خواندم و دعا می‌کردم. بعد کارم راست و ریست می‌شد، راه می‌افتاد و قبول می‌شد.


دانشگاه علامه طباطبایی- تیر ۱۳۹۱
بعضی امتحانات خیلی سخت بود. خصوصا آنهایی که حفظی بود با موضوع فلسفی و یک کتاب ۲۰۰ صفحه‌ای بود. برایم خیلی مهم بود که معدلم خوب شود. این بود که برای بعضی امتحان‌ها خیلی اضطراب داشتم. روز امتحان که صبح زود می‌رسیدم، می‌رفتم مقبرۀ شهدا فاتحه می‌خواندم و آرام می‌شدم.
آن صبح‌ها، بعضی وقت‌ها می‌شد که با خودم فکر کنم چقدر خوب است که اینها هستند. بعضی صبح‌ها احساس می‌کردم، هیچ کس هم که هوایم را نداشته باشد، چیزی هست که آرامم کند، بعضی از آن صبح‌ها و روزهای سخت، احساس می‌کردم دانشگاه را یک نوری گرفته، یک آغوشی هست که بوی خدا می‌دهد.

پی‌نوشت: عکس‌ها از مقبرۀ شهدای دانشگاه علامه طباطبایی در دهکدۀ المپیک.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.