شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

حال‌گیری

مانتویش خیلی سفید است. از بچگی به این خاطر مانتوی سفید نمی‌خریدم که خواهرهایم می گفتند، آدم مثل پرستارها می شود. این یکی، دقیقا رنگ لباس پرستارها است. اما مدلش فرق می کند. از این مانتوهای کمری است که پایینش کمی گشاد می‌شود. و آستین‌هایش تا بالای آرنج دخترک است. دختر زیبایی است. پوست سفیدی دارد. چشم های درشت مشکی که مداد دورشان نیم سانتی شده. با یک روژ صورتی خوش رنگ که من فقط حداکثر برای عروسی‌ها می‌زنم. چیزی که توجهم را بهش جلب کرده، حلقۀ ساده و ظریفش است. با چند تا نگین وسط اش. باز هم به پای حلقۀ خودم نمی‌رسد در سادگی البته. سنش زیاد نیست، یکی دوسال کوچک تر از من است شاید. بیست و دو، یا سه. در صف تاکسی ایستاده ایم و چند دقیقه ای هست که منتظریم تاکسی بیاید. ساعت هشت شب است.

دارد با گوشی اش ور می‌رود. حالا گوشی را دم گوشش می‌گذارد و از من فاصله می‌گیرد. به آن طرف خط می‌گوید:

–         چرا ریجکتم کردی؟

–         …

–         نه بگو چرا ریجکتم کردی؟

–         …

–         کار داشتم باید تهران می موندم.

–         …

–          همینی که هست، خودت وقتی تا ساعت یک بیرونی اشکالی نداره!

–         …

–         خدافظ

حسابی می‌رود توی هم. ون می‌آید. توی ون جلویم نشسته است. باز تلفن اش را می‌گیرد:

–         سلام. خوبی؟ من الان تازه از ایستگاه مترو راه افتادم.

–         …

–         آره بابا، {بـــــــیـــــب} به اعصابم. میگه چرا هنوز نرفتی خونه؟

–         …

–         آره! خودش تا ساعت یک شب با رفیقاش می گرده هیچی نیست.

–         …

–         نه، حالشو می‌گیرم، الان نمی‌تونم حرف بزنم، ولی حالشو می‌گیرم. خیلی بهش رو دادم.

–         …

–         آره، حالا یه روز که خونه بودم، ساعت نه شب زنگ زد، میگم تهرانم که حالش گرفته شه.

–         …

–         آره حالشو می گیرم.

–         …

–         باشه حالا پس من میام دیگه، خدافظ.

به حلقه اش نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم فکر نکنم که در آینده، باز هم حلقه دارد یا نه. تعجب می‌کنم. هیچ وقت در زندگی حال کسی را اینطوری نگرفته ام. فکر می‌کنم چرا آدم ها با هم حرف نمی‌زنند. چرا گفت‌وگو نمی‌کنند. با حرف زدن دیگر نیازی به حال گیری نیست.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.