شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

نخبگان (!) فقط متوقع؛ محصول تربیتی (!) بنیاد_ قسمت دوم

پیش‌فرض‌های فلسفی و بنیادین، به طور همه جانبه و عمیق دربارۀ یک مسئله بحث می‌کند، تمام زوایای آن را در نظر می‌گیرد و بایدهای آن را مشخص می‌کند. بنیاد ملی نخبگان نیز پیش‌فرض‌هایی دارد که باید دربارۀ آن بحث شود. در قسمت قبلی مقاله برخی پیش‌فرض‌های بنیاد به بحث گذاشته شد. مثلا اینکه آیا نخبه‌گرایی اساسا امری مطلوب و همه‌زمانی و همه‌مکانی است؟ همچنین دربارۀ مفهوم نخبه صحبت شد و اینکه آیا باید نخبه را شناسایی کرد یا پرورش داد یا هر دو؟ در ادامه به بحث دربارۀ سایر پیش‌فرض‌های می‌پردازیم.
پیش‌فرض دیگری که در بنیاد ملی نخبگان وجود دارد این است که باید به افراد با استعداد و به اصطلاح نخبه، امکانات داد. اولین سوال  دربارۀ این پیش‌فرض این است که آیا باید به این افراد امکانات داد یا نه؟ و دومین سوال اینکه اصلا امکانات چیست؟ آیا واقعا باید به افراد با استعداد امکاناتی بیشتر از افراد دیگر داد؟ در حال حاضر نظام آموزش عالی به گونه‌ای است که افراد با استعداد تا حدی از این امکانات بهتر و برتر برخوردار هستند. یعنی نخبگانی که بنیاد آنها را نخبه تشخیص می‌دهد در بهترین دانشگاه‌ها درس می‌خوانند؛ می‌توانند از دانشگاه وام تحصیلی بگیرند؛ بهترین اساتید را دارند؛ آزمایشگاه مجهز دارند و غیره. بنابراین بنیاد گمان کرده است که امکانات دادن یعنی یک مشت پول مردم را ماهانه بریزد در جیب این افرادی که از امکانات کافی برخوردارند. اگر بنیاد به دنیال افراد با استعداد محروم است، آن وقت بحث فرق می‌کند. در آن صورت با سازوکاری متفاوت این افراد را شناسایی می‌کند و به آنها کمک مالی می‌کند. اما هرطور که فکر کنید نمی‌توانید به این نتیجه برسید که امکانات دادن یعنی پول ماهانه و وام مسکن! این‌جا است که شفاف نبودن واژۀ امکانات و ابهام در آن باعث می‌شود که بنیاد ملی نخبگان کارکرد خود را تغییر دهد و تبدیل به دکان ملی نخبگان شود!
با تعریف که پیشتر از افراد با استعداد کردیم( افرادی که دلشان برای این مملکت بزند، پایبند به آرمان‌های انقلاب اسلامی بوده و این آرمان‌های را انتخاب کرده و استعدادی بالاتر از متوسط داشته باشند) امکانات معنای خاصی دارد. امکانات یعنی داشتن قدرت. داشتن نفوذ و تاثیر. امکانات یعنی توانایی تغییر در جامعه. امکانات یعنی توانایی تحول در جامعه. این افراد هرگز پول مردم را نمی‌خواهند. این افراد گوش سیاستگزاران را می‌خواهند. افراد با استعداد با تعریف گفته شده، امکانات را در ایجاد زمینه برای کار و پژوهش در زمینه‌های تخصصی خود و تاثیرگذاری در آن می‌دانند. آنها به دنبال وام مسکن برای خود نیستند. آنها به دنبال ایجاد وام مسکن برای مردم هستند. امکانات یعنی تاثیر ایده‌ها، حرف‌ها، طرح‌ها و همفکری‌های آنها در سیاستگزاری‌های کلان و خرد. امکانات یعنی انتقادات آنها شنیده شود. امکانات یعنی سیاستمداران و مجریان و وزیران جوابگوی آنها باشند. امکانات یعنی آنها به دولت و مجلس مشورت دهند.
این روندی که دکان ملی، ببخشید بنیاد ملی نخبگان برای دادن امکانات پیشه کرده است، راحت‌ترین نوع دادن امکانات است. بدون هیچ برنامه‌ریزی خاصی. بدون هیچ هماهنگی خاصی. بدون فراهم کردن هیچ زیرساختی. پول‌ها ماهانه به صورت خودکار واریز می‌شود. اما تبعات تربیتی آن به زودی معلوم می‌شود. در واقع بنیاد دارد نخبگان را تربیت می‌کند! دارد از آنها افرادی متوقع و سائل می‌سازد. افرادی که به راحتی پول بیت‌المال را بخورند و هر روز از روز پیش گرسنه‌تر شوند! اگرچه دادن صدهزار تا پانصد هزار تومان به صورت ماهیانه چندان زیاد نیست اما تبعات تربیتی بسیار زیادی دارد. پرداخت این هزینه یعنی فرد به خاطر داشتن استعدادی که خداوند در نهاد او قرار داده است، بر گردن دیگران حقی دارد. تبعات منفی این وضعیت وقتی وخیم‌تر می‌شود که بنیاد در قبال دادن این حقوق، هیچ وظیفه‌ای بر گردن نخبه نمی‌گذارد. این می‌شود که نخبه در درازمدت بر حقوق خود می‌افزاید بدون آنکه بخواهد تکلیفی برای خود قائل شود. در حال حاضر ایجاد شرایط سهل برای نخبگان از سیاست‌های بنیاد است. اما سوال این است که آیا دانشجویی که به این شرایط سهل عادت می‌کند، اصلا حاضر است بعد از آنکه به جایگاه آموزشی بالایی رسید، سختی مناطق محروم و آب و هوای بد را تحمل کند؟ آیا او می‌تواند برای نظام جمهوری اسلامی به سختی تلاش کند؟ نخبه‌ای که کل سال‌های دانشجویی، هر ماه منتظر حقوق ماهیانۀ خود است، چه حقی از نظام بر گردن خود می‌بیند؟ دانشجویی که هر روز توقع‌اش از بنیاد بیشتر می‌شود، می‌تواند در آینده وظیفۀ خود را در قبال نظام جمهوری اسلامی ایران انجام دهد؟ آیا نظام ما به  کسی احتیاج دارد که برای خود فقط حق قائل است نه هیچ وظیفه‌ای؟
مسئلۀ دیگر این است که در وضعیت فعلی که سازوکار مدونی برای انتخاب فرد بااستعداد وجود ندارد، چرا معیاری عینی برای این انتخاب درنظر گرفته نمی‌شود؟ درصد بسیار زیادی از افرادی که بنیاد ملی نخبگان آنها را به عنوان نخبه معرفی می‌کند، دانشجویان لیسانس هستند. رتبه‌های زیر صد تجربی و ریاضی و زیر پنجاه علوم انسانی و زیر بیست هنر. چرا بنیاد فقط افرادی را به عنوان نخبه در نظر نمی‌گیرد که صلاحیت خود را برای خدمت‌رسانی به کشور اثبات کرده‌اند؟ چرا افرادی را نیز به عنوان نخبه در نظر گرفته است که تنها مصرف‌کننده‌اند و تا چند سال هیچ بازدهی‌ای ندارند؟ چرا دانشجویان و غیر دانشجویانی که مقالات علمی داشته‌اند، کارآفرینان با استعداد و اساتید برجسته و اقشار دیگر مد نظر قرار نمی‌گیرند؟ معیارهای انتخاب نخبه چرا انجام پژوهش یا حل یکی از مسائل کشور نیست؟ اینگونه، معیار تعهد و دلبستگی به نظام جمهوری اسلامی نیز قابل سنجش خواهد بود.
و مطلب آخر. یکی از دغدغه‌های اصلی بنیاد ملی نخبگان، مسئلۀ فرار مغزها است. به نظر می‌رسد یکی از دلایلی که بنیاد به دنبال دادن امکانات(!) به نخبگان است نیز جلوگیری از همین مسئله باشد. درواقع بنیاد بدون مسئله‌شناسی و علت‌شناسی دقیق، راه‌حل این معضل را در پرداخت پول دیده است. درحالیکه اول باید به این سوال جواب داد که آیا این مسئله اساسا یک معضل است؟ و علت واقعی و همچنین علت حقیقی آن چیست؟ با شناسایی صحیح افراد با استعداد یا در واقع با شناسایی افراد صحیح، مسئلۀ فرار مغزها خودبه‌خود منحل می‌شود و نیازی به دست و پا زدن نیست.
در پایان باید ذکر کنم بحث دربارۀ واژه‌ها و تعریف آنها و بیان پیش‌فرض‌ها و تشریح آنها، کمک شایانی در دراز مدت به هر سازمانی می‌کند. زیرا هر متنی تفسیرپذیر است و اساسنامه‌ها معمولا یکی از تفسیرپذیرترین متون هستند. تنها با تشریح مناسب پیش‌فرض‌ها و واژه‌ها می‌توان از کج‌کارکردی و تغییر مسیر سازمان‌ها از اهداف اولیۀ خود با تغییر مدیر و طی طول زمان جلوگیری کرد.
پی‌نوشت: این مطلب برای سایت الف نوشته شده است.
بازتاب‌ها: تریبون مستضعفین.



دکان ملی نخبگان؛ قسمت اول

در هر عملی که ما در طول شبانه روز انجام می‌دهیم پیش‌فرض‌های بسیاری وجود دارد. وقتی این اعمال در یک راستا پیش رود و یک سازمان را با اهداف مشخص شکل دهد، این پیش‌فرض‌ها نیز بیشتر و بیشتر می‌شود. پیش‌فرض‌هایی فلسفی و بنیادین که به طور همه جانبه و عمیق دربارۀ یک مسئله بحث می‌کند، تمام زوایای آن را در نظر می‌گیرد و بایدهای آن را مشخص می‌کند. برای انجام یک عمل، اگر به این پیش‌فرض‌ها فکر نشود و در یک فضای دیالکتیکی به بحث دربارۀ آن پرداخته نشود، می‌شود کاری که خوب است اما نتیجۀ خوبی ندارد.
«بنیاد ملی نخبگان» یک سازمان است که پیش‌فرض‌های فلسفی زیادی در درون خود دارد. پیش‌فرض‌هایی که اگر دربارۀ آنها به خوبی اندیشیده نشود، گزاره‌هایی همچنان در ابهام می‌ماند؛ گزاره‌هایی در طول زمان تغییر می‌کند و واژگانی مفهوم خود را از دست می‌دهد. این مسئله باعث می‌شود، بعد از گذر سال‌ها، سازمان از اهداف اولیۀ خود دور شود و به سمتی رود که کارایی لازم را نداشته و به نتایج مطلوب نرسد.
یکی از این پیش‌فرض‌ها قائل بودن به «نخبه‌گرایی» است. اینکه ما اعتقاد داشته باشیم که برای پیش‌رفت یک جامعه، باید نخبگانی باشند که مانند چرخ‌های یک اتوموبیل، آن را به پیش برند و مانند رهبر برای افراد دیگر عمل کنند و با مدیریت نیروهای انسانی بخشی از علم را جلو بیندازند.
مخالفان این دیدگاه سیاستمداران کشور ژاپن هستند که اساسا بر عدالتی همه‌جانبه و برای همۀ افراد تاکید می‌کنند. نظام آموزش و پرورش رسمی ژاپن، از ابتدا هیچ کودکی را از بقیه جدا نمی‌کند و در بعضی موارد حتی کودکان معلول را نیز در کنار کودکان دیگر می‌نشاند تا همۀ آنها با استعدادهای متفاوت با هم بالیده شوند و رشد کنند. در ژاپن جدا شدن یک عده و پرداخت پول توجیبی ماهیانه، عدالت آموزشی و اجتماعی نیست؛ بلکه قرار گرفتن همۀ افراد در یک زمینه در کنار توجه به تفاوت‌های فردی مد نظر نظام آموزش و پرورش است.
به نظر نگارنده با توجه به وضعیت فعلی نظام آموزش و پرورش رسمی در ایران و نواقصی که در این نظام حتی در سطح کمی وجود دارد؛ با توجه به اینکه هنوز بعضی از روستاهای ما دبیرستان ندارند، نمی‌توان دم از عدالت آموزشی ژاپنی زد. تا زمانی‌که زیرساخت‌های نظام آموزشی به درستی توزیع نشده است، نباید انتظار عدالتی همه جانبه داشت. از طرفی با توجه به نیاز کشور به پیشرفت و فشارهای خارجی و تحریم‌های اقتصادی؛ نخبه‌گرایی راه‌حلی میان مدت است. اما باید توجه داشت که قائل بودن به نخبه‌گرایی یک هدف بلند مدت نیست بلکه راهی است برای رسیدن به آرمانی که در آن همۀ کودکان از سطح بالایی از امکانات آموزشی برخوردار باشند. خصوصا با توجه به تاکیدات آقای خامنه‌ای در این رابطه نباید گمان شود که نخبه‌گرایی هدفی فرازمانی و فرامکانی است. بلکه نظام آموزش و پرورش باید به سمتی پیش رود که زیرساخت‌های مناسب برای آموزش چه از لحاظ کمی و چه از لحاظ کیفی را فراهم کند. بنابراین اختصاص بودجه به بنیاد ملی نخبگان نیز باید با توجه به این مسئله صورت گیرد و میان مدت بودن این سازمان در نظر گرفته شود.
پیش‌فرض بعدی این است که اساسا نخبه کیست؟ یکی از علومی که به تبیین مفهوم استئنایی یا استعداد برتر می‌پردازد، روان‌شناسی پرورشی است. این حوزه از علم روان‌شناسی به تعریف استعداد و هوش و بااستعداد و باهوش اقدام می‌کند. اما متاسفانه در میان این تعاریف، نقطه نظر مشترکی وجود ندارد. بعضی نظریات آزمون‌های هوش را رد می‌کند، برخی نظریات بر خلاقیت تاکید می‌کند و برخی هوش هیجانی را پر رنگ می‌کند. در اینجا سوال این است که تعریف بنیاد ملی نخبگان از نخبه چیست؟ آیا این تعریف می تواند نمونۀ واقعی از آنچه مدنظر است را شامل شود؟ آیا نظام جمهوری اسلامی به رتبه‌های زیر صد کنکور نیاز دارد؟ آن هم کنکوری که در عادلانه بودن یا نبودن آن حرف‌ها زده‌اند؟ کنکوری که پژوهش‌های مختلف ثابت کرده است که پایگاه اجتماعی افراد قبول شده، از طبقات بالای جامعه است؟ آن هم رتبه‌هایی که با مدارس خاص و کلاس کنکور و تست و قوت در زبان انگلیسی، به اینجا رسیده‌اند؟ سوال مهم این است که آیا اساسا این‌ نخبگان می‌توانند دردی از این نظام بردارند؟ این‌هایی که بیشترشان در دانشگاه‌های برتری چون شریف و تهران درس می‌خوانند که بتوانند بعد از لیسانس از مملکت فرار کنند و فقط پول بیت‌المال را در این دوران، ماهانه دریافت نمایند؟
پیش‌فرض دیگر این است که آیا نخبه را باید شناسایی کرد یا پرورش داد یا هر دو؟ که البته پاسخ به این سوال هم ربط مستقیمی به تعریف ما از نخبه و با استعداد دارد. در میان نظریات گوناگونی که در بارۀ هوش و استعداد وجود دارد، تعریفی متفاوت از استعداد نیز بیان می‌شود. اینکه استعداد با انتخاب عقلانی و در شرایط سخت بروز می‌کند. بعضی از استعدادها، هیچ بروزی در میان افراد ندارد، وقتی فردی انتخابی عقلانی کرد و حتی آن انتخاب، او را به شرایطی بسیار سخت رساند، استعدادهایش بروز می‌کند. این افراد با استعداد را می‌توان در هشت سال دفاع مقدس بسیار دید. افرادی با روحیات لطیف که با انتخابی عقلانی به جبهه رفتند و شرایط سخت را تحمل کردند و فرماندهانی بزرگ شدند. بعضی از این فرماندهان قبل از جنگ اصلا شبیه افراد نظامی با روحیات خشک نبوده‌اند. آنها دفاع از کشور و عمل به دستور رهبرشان را انتخاب نمودند و استعدادهایشان در این شرایط بروز کرد. من گمان می‌کنم جمهوری اسلامی به جوانانی احتیاج دارد که با انتخاب عقلانی و شور انقلابی با توانایی بالاتر از متوسط،  حاضر باشند روح و جان و مال خود را برای نظام جمهوری اسلامی و برای پیشرفت ایران بگذارند. به نظر من این فرمولی است که می‌توان با آن، جوانان با استعداد را پیدا کرد. به نظر من شناسایی جوانان با استعداد باید در کنار پرورش آنها باشد.  آن کسی باید از این سد گذر کند که سختی بکشد. بنیاد ملی نخبگان به جای آنکه برای شناسایی افراد با استعداد از آزمون و تست و کنکور کمک بگیرد باید شرایط سختی را فراهم کند مانند جنگ. که هر کسی نتواند به راحتی وارد آن شود. فقط کسی آن را انتخاب کند که برای اهداف نظام و انقلاب اسلامی جان بدهد. شناسایی استعدادهای برتر در جنگ ممکن می‌شود. جنگی که هر کسی جسارت ورود به آن را ندارد و تنها افرادی تا آخر خط می‌مانند که طعم سختی را چشیده باشند. جوانانی با استعدادند که درس خواندن را تیر انداختن به سوی دشمن می‌دانند. این انگیزه است که می‌تواند ایران را سربلند کند.
ادامه دارد…
پی‌نوشت: این مطلب برای سایت الف نوشته شده است.
بازتاب‌ها: تریبون مستضعفین، عدالت



هرکس در فکر رفتن نباشد «شوت» است

اینکه آدم‌ها (نه مغزها!) چرا فرار می‌کنند؛ جواب‌های بسیاری می‌تواند داشته باشد. نمی‌توان آن را در یک جواب، چپاند. می‌توان سوال را از زوایای مختلفی پاسخ داد. با رویکرد روان‌شناختی، جامعه‌شناختی، مدیریتی، حقوقی، سیاسی و الخ. اگر هر کدام از این پاسخ‌ها را تنها جواب به این سوال بدانیم، به خطا رفته‌ایم و سوال را به یک سوءاستفادۀ سیاسی یا مچ‌گیری مدیریتی تقلیل داده‌ایم. کاری که خیلی‌ها در جواب به این سوال می‌کنند.
اما شاید بتوان یک جواب کلی به سوال علل فرار تحصیلکرده‌ها داد. و جواب این است: وجود مسئله. یک مسئله‌ای وجود دارد، حالا در بعد اجتماعی، یا روانی یا سیاسی، که باعث می‌شود تحصیلکرده‌ها، به فکر رفتن بیفتند؛ به فکر پاک کردن صورت مسئله، به فکر از بین بردن مسئله با فرار از مسئله.
در «میراث آلبرتا» – مستندی که شمقدریِ پسر ساخته است- دکتر نایبی جوابی به این سوال داد. او گفت دانشجوها به خاطر «مدگرایی» می‌روند. استفاده از این واژه برای توضیح مسئله درست به نظر نمی‌رسد. چون مد پدیده‌ای است که ماهیتا در فواصلی تقریبا مشخص تغییر می‌کند، اما مسئلۀ مهاجرت یک امری است که سال‌ها است ما را مبتلابه کرده است. در عین حال آن‌چیزی که باعث می‌شود نایبی این حرف را بزند قابل فهم است.
همۀ مردم ایران با مسائلی مواجه هستند که از قضا بعضی از این مسائل، با مسائل این تحصیلکرده‌ها یکی است. و البته همه مسئله است. چون فراگیر است و عمومی است. برای هر قشر مسائلی وجود دارد که در آن قشر عمومیت پیدا می‌کند. اما چرا مردم ایران به این مسائل چنین پاسخی نمی‌دهند؟ چرا فقط نخبگان می‌روند؟ البته استفاده از این واژۀ تبعیض‌آمیز درست نیست. چرا تحصیلکرده‌ها، آن هم در دانشگاه‌های خاصی هوس رفتن می‌کنند؟
واکنش افراد به این مسائل متفاوت است. واکنش افراد به هر مسئله‌ای که به صورت سوال در‌می‌آید تحت تاثیر زمینه و بافتی است که در آن قرار دارند. پاسخ‌‌های افراد به سوالاتشان را گروهی که با او در تعامل است می‌سازد. فضایی که در آن غوطه می‌خورد. واکنش یک راننده تاکسی به مسائل مبتلابه قشرش این است که آنها را بازگو کند. در راه‌های پر ترافیک، وقتی اعصابش از زمین و زمان خط‌خطی است؛ شروع کند و این مسائل را بازگو کند و تفسیر خودش را هم بندازد تنگش. واکنش یک معلم تیپیک به این مسائل به خاطر ماهیت محافظه‌کارش این است که در مقابل دانش‌آموزانش، به دفاع از مقصرها و مسئولین این مسائل برخیزد. واکنش یک مادر خانه‌دار شاید غر زدن به همسرش باشد.
اما واکنش اغلب تحصیلکرده‌ها در دانشگاه‌هایی مثل شریف یا تهران و دیگر دانشگاه‌های مطرح، فرار است. و این پاسخ را فضا در اختیار آنها می‌گذارد. دانشجوها، هم‌گروهی‌ها.


جالب این است که در هر کدام از این بافت‌ها و متن‌ها، پاسخ‌های دیگر به این مسائل مردود و مطرود است. اگر یک راننده تاکسی در مقابل مسائل، رویکرد مثبت و مدافعانه بگیرد، باقی همکارانش به او حمله خواهند کرد. در دانشگاه هم اگر شما پاسخی متفاوت از فرار به همکلاسی‌هایتان بدهید، پاسخی ابلهانه به حساب می‌آید. در این فضا حتی بی پاسخی هم «پخمگی، بی‌عرضگی، سیب‌زمینی بودن» محسوب می‌شود. در این جوی که همۀ دانشگاه را فرا می‌گیرد، هر کس پاسخ مورد نظر بافت را ندهد؛ «خر» است. اگر کسی موقعیت رفتن را داشته باشد و بماند «دیوانه» است. اگر کسی در فکر رفتن نباشد، «شوت» است. این فضا و بافت باعث می‌شود راه هرگونه تفکر بسته شود. پاسخ پیشنهادی بدیهی انگاشته می‌شود و شک کردن به آن، یا غیر بدیهی انگاشتن آن، «جنون» فرض می‌شود. افراد به اصطلاح نخبۀ ما، بدون فکر کردن به راه‌های جایگزین، تصمیم می‌گیرند. در واقع راه‌های جایگزین در مقابل پاسخ پیشنهادی، هیچ شانسی ندارد و قبل از هرگونه فکری، محکوم به شکست است. اینگونه تصمیم‌گیری، تصمیم‌گیری آزادی نیست. تصمیم‌گیری عقلانی نیست. تصمیم‌گیری از روی جبری است که فضا برای ما ساخته است.
به نظرم آن چیزی که باعث می‌شود، در مقابل مسائل، یک جواب مشخص داده شود، «جو» است. نمی‌توان به نخبگان‌مان گفت مدگرا، باید به آن‌ها گفت «جوگیر». جوی که به آنها تنها یک پاسخ می‌دهد. جوی که چنان افراد را می‌بلعد که باید موافقش باشی. جوی که با طرد هرگونه پاسخ دیگر، افراد مخالف فضا را مجبور به سکوت می‌کند و اینگونه فضا، خود را بازتولید می‌کند و هر روز هم قوی‌تر می‌شود. هر روز سنگین‌تر می‌نشیند روی دیوارهای دانشگاه‌ها. جوی که هر روز سریع‌تر رسوخ می‌کند در جان دانشجوها.
در این میان دو دسته، در این فضا تسلیم پاسخ پیشنهادی نمی‌شوند. یکی آنها که به هر دلیل نمی‌توانند بروند. اینها هم در واقع تسلیم شده‌اند اما شرایط لازم برای اجرای تصمیم خود را نداشته‌اند و با دسته‌ای که می‌روند چندان تفاوتی ندارند. اما دسته‌ای دیگر هستند که در صدد شکستن این فضااند. افرادی که سعی می‌کنند تحت تاثیر این فضا قرار نگیرند و به جایگزین‌ها فکر کنند. در حالتی که فضا، پاسخ خود را تقویت می‌کند، این افراد از منبعی غیر از فضایی که در آن هستند، تغذیه می‌شوند. این افراد به فضاهایی خارج از دانشگاه متصل‌اند که به آنها توان تفکر مستقل می‌دهد. منبعی مانند دین. فضاهایی مانند هیئت‌ها، و سخنرانی‌های مذهبی. این افراد، در تمام این فضاها به دنبال پاسخ خود می‌گردند. به دنبال این پاسخ که آیا بروند یا بمانند. با افرادی مشورت می‌کنند که خارج از فضا هستند و به آنها گزینه‌های دیگری می‌دهند. این افراد فکر می‌کنند و چون گزینه دارند با اراده دست به انتخاب می‌زنند. کاری که مقهور شدگان در فضای «فرار» انجام نمی‌دهند. اگرچه آنها هم به منابع دیگری غیر از فضای دانشگاه دسترسی دارند، اما در این فضاها به دنبال پاسخ خود نمی‌گردند. دلیل این امر این است که این منابعِ خارج از دانشگاه، برای آنها اولویتی بر فضای آکادمیک ندارد. در واقع هیچ فضایی غیر از فضای آکادمیک برای این افراد اصالت ندارد. به همین دلیل برای افراد مذهبی، تنها منبع برتر از فضای آکادمیک، منابع مذهبی است که آن را با اصالت‌تر از دانشگاه می‌دانند و می‌توانند خارج از این فضا فکر کنند و دست به انتخاب بزنند.
این مطلب در تریبون مستضعفین منتشر شده است.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.