شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

جایی نه فقط برای کتاب خریدن

اولین تجربۀ من از نمایشگاه کتاب بر می‌گردد به دوران قبل از مدرسه‌ام. چون نمایشگاه کتاب سن مرا دارد، آن سال احتمالا پنجمین سالی بود که از برگزاری‌اش می‌گذشت و خانوادۀ هفت نفری ما با پنج تا بچۀ قد و نیم قد- از سه ساله تا سیزده ساله- شاد و خندان رفتیم تا کتاب‌خوان شویم. چیزهای گنگی از یک کارتن بزرگ یادم است که پر شد از کتاب های رنگاوارنگ که بعد از با سواد شدنم اسمشان را توانستم بخوانم، مثل قصه‌های خوب برای بچه‌های خوب، به من بگو چرا، قورباغه و … اما چیزی که از این نمایشگاه برایم خاطره‌انگیز است، یک سوتک آبی بود که با آن سر ِ همه را می‌بُردم. کتاب‌های خواهرها و برادر بزرگترم را ورق می‌زدم و اگر عکس داشت برای خودم داستان می‌ساختم یا مامان کتاب‌های شعر داستانی کودکانه، برایم می‌خواند و بعد از چند بار تکرار هم، خودم از حفظ می‌خواندمشان. داستان یکی‌شان با آن شکل های رنگی ِ قشنگ خوب یادم است. داستان شهری بود که قطارش دود می‌کرد و کوهش سیگار می‌کشید و لک لکی که از وضع ناراحت بود، با این و آن صحبت می‌کرد تا جایی که بالاخره آن کوه ترکید و شهر تمیز شد. یادم است آن‌قدر به صفحاتش دست زده بودم که حسابی پاره پوره شده بود.
من در دوران دبیرستان آدم کتابخوانی نبودم. در واقع کتاب خواندنم از سال اول- دوم دانشگاه شروع شد. آن هم مدیون صمیمی‌ترین دوستم هستم. سال سوم به یک جور بیماری رمان‌خوانی دچار شدم و تقریبا به جای غذا خوردن رمان می‌خوردم. این مرض خوشبختانه یک سال بیشتر طول نکشید و در سال چهارم فهمیدم رمان خواندن نه برای آدم موقعیت می‌آورد و نه  سواد. حداکثر یک جور ژست روشنفکری است. بعد از آن رمان خواندن صورت یک تفریح را برایم پیدا کرد. تفریحی که بی‌نهایت لذت دارد. و در این سال ها نمایشگاه برایم چیزی فراتر از مکانی برای خریدن کتاب بود. می‌رفتم و با کتاب‌ها آشنا می‌شدم، آدم‌ها را تحلیل می‌کردم، کتاب‌ها را، انتشارات‌ها را. با کتابفروش‌ها حرف می‌زدم و بعضا دوست می‌شدم. یک جایی بود که با دوستانم بروم و خوش بگذرد. نویسنده‌ها را در غرفه هایشان ببینم و الخ. این جوری بود که در سال سوم دانشگاه، شش بار به نمایشگاه کتاب رفتم.


تجربیاتم در این چند ساله به من اجازه می‌دهد که چند توصیه کنم. اول اینکه قبل از نمایشگاه با خودتان به نتیجه برسید که امسال می‌خواهید در چه حوزه یا  حوزه‌هایی کتاب خریداری کنید. مثلا سال اول دانشگاه، من فقط کتاب های رشتۀ خودم را خریدم. سال دوم رمان و کتاب‌های رشتۀ خودم را. سال سوم تقریبا فقط رمان خریدم. سال بعدش در حوزۀ فلسفه کتاب خریدم. سال بعد در حوزۀ فلسفه برای کودکان و تعلیم و تربیت. سال پیش کتاب‌های فلسفه تعلیم و تربیت را که رشتهۀ کارشناسی ارشدم است خریدم. اگر کسی را می شناسید که کتاب شناسی خوبی از آن حوزه می‌تواند به شما بدهد، از او اسم کتاب و انتشارات را بگیرید و کتاب‌ها را در نمایشگاه بخرید. اما اگر می‌خواهید کتاب‌شناسی جامعی در آن حوزه داشته باشید، از یک شخص آگاه، اسم انتشارات‌های خوب آن حوزه را بپرسید. بعد بروید نمایشگاه کتاب و لیست کتاب‌های آن انتشارات و انتشارات‌هایی که به چشمتان می خورد و احتمالا به کارتان می آید را بگیرید. این بار کتاب خریدنی در کار نیست. در خانه با مراجعه به این فهرست‌ها، همۀ کتاب‌های آن حوزه را علامت بزنید. بعد اولویت‌بندی کنید که در این مرحله از کارتان، تا یک سال آینده، کدام کتاب برایتان مفید است. می‌توانید از افراد مطلع هم سوال کنید. وقتی مشخص شد که کدام کتاب را امسال باید بخرید، یکبار دیگر به نمایشگاه بروید و این بار کتاب ها را بخرید. این طوری در واقع شما هر سال یک کتاب‌شناسی از حوزۀ مورد نظرتان دارید و تعدادی کتاب هم در آن حوزه.

پی‌نوشت: این پست در اردیبهشت ۱۳۸۹ با اندکی تغییر بازنشر شده است.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.