شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

علیه خانواده

خانواده، اصلی‌ترین و کوچک‌ترین نهاد جامعه است که نقشی اساسی در تداوم جوامع انسانی در طول تاریخ ایفا کرده است. با مدرن‌شدن جوامع، خانواده تغییرات بسیاری کرده است‌؛ مثلاً خانواده‌های گسترده با تعداد افراد زیاد، مانند پدربزرگ، مادربزرگ، عمه، عمو، خاله و دایی که در کنار یکدیگر زندگی می‌کردند، حیات خود را از دست داده و تبدیل به خانواده‌هایی هسته‌ای با تعداد افراد کمتر، شامل پدر و مادر و فرزندان یا خانواده‌های تک‌سرپرست و اَشکال دیگر خانواده شده‌اند؛ اما این نهاد همچنان تأثیر بسزای خود را حفظ کرده است و تاکنون، یکی از ارکان اصلی جامعه و ضامن تداوم آن محسوب می‌شود.

تأثیر جهان مدرن بر خانواده فقط به تغییر و ظهور اَشکال جدید خانواده محدود نمی‌شود. به‌دلیل سرعت رشد اطلاعات و تغییر تکنولوژی، مسائلی همچون شکاف نسل‌ها ظهور می‌کند. شکاف نسل‌ها درواقع، تفاوت میان بینش‌ها و منش‌ها و خواسته‌های دو نسل است.فیلم «قاعدۀ تصادف» به کارگردانی بهنام بهزادی داستان گروهی پسر و دختر است که تئاتر کار می‌کنند و قصد دارند برای جشنواره‌ای به خارج از کشور بروند. افراد گروه برای این سفر به خانواده‌های خود دروغ می‌گویند؛ اما دختر نقش اول تئاتر، شهرزاد، به پدرش دروغ نمی‌گوید. گره فیلم وقتی شروع می‌شود که پدر شهرزاد با خارج‌رفتن او مخالفت می‌کند و بدین‌ترتیب شهرزاد در پی این است که هرطور شده، با گروه همراه شود و پدر او نیز به‌دنبال این است که شهرزاد را سر عقل بیاورد و به خانه برگرداند.

آنچه در این فیلم پررنگ می‌شود، فاصله‌ای است که جوانان با خانواده‌های خود دارند. پدرها و مادرها افرادی نشان داده می‌شوند که جوانان خود را درک نمی‌کنند و فقط دوست دارند به آن‌ها «گیر» دهند. این جوانان همۀ کارهایشان از روی حساب‌و‌کتاب و درست است؛ اما والدین به آن‌ها اعتماد ندارند. این بی‌اعتمادی و درک متقابل بین فرزندان و والدین، درمقابلِ حس صمیمیت و مرام و رفاقت همسالان و گروه دوستی قرار می‌گیرد. گویی گروه دوستی همان چیزی است که هر جوانی به آن احتیاج دارد، نه خانواده. این گروه، تمامِ وقت خود را با یکدیگر می‌گذرانند. در سکانس‌های آغازین فیلم، شاهد این هستیم که افراد گروه تئاتر با هم دست‌به‌یکی کرده و با خانوادۀ یکی از افراد گروه تماس می‌گیرند و با تقلید صدای یکی از استادان، اجازۀ سفر دروغینی را از پدر دختر می‌گیرد که اصلاً وجود ندارد.

بعد از این فریب بزرگ، نوبت به شهرزاد می‌رسد که از ابتدا، صادقانه با پدر خود رفتار کرده است و واقعیت را به او می‌گوید. پدر روز قبل از سفر، با رفتن او مخالفت می‌کند و گذرنامه‌اش را برمی‌دارد. وقتی شهرزاد با پدرش دراین‌باره صحبت می‌کند، پدر در نقش فردی ظاهر می‌شود که به‌هیچ‌وجه فرزند خود را قبول ندارد و بعد از جَرو‌بحث فراوان، کار به کتک‌کاری می‌کشد؛ یعنی واکنش پدر درمقابل صداقت، کتک‌زدن است. در این قسمت نیز این دوستان شهرزادند که به او برای خلاص‌شدن از دست پدر کمک می‌کنند.

در سکانسی دیگر، همۀ افراد گروه تئاتر دور هم نشسته و ناهار می‌خورند. برای دلداری شهرزاد، هرکس واقعیت خانوادۀ خود را بیان می‌کند. این سکانس، یکی از سکانس‌هایی است که به‌خوبی شکاف نسل‌ها را نشان می‌دهد. در این قسمت فیلم، والدین افرادی عقب‌افتاده نشان داده می‌شوند که با تغییرات جامعه پیش نمی‌روند یا افرادی که اساساً کاری به کار فرزند خود ندارند و او را در شهر غریبی ول کرده‌اند یا آن‌قدر متعصب‌اند که دختر داستان مجبور است به آن‌ها بگوید که در کلاس درسشان اصلاً پسر وجود ندارد. فرزندان نیز هیچ تعلق خاطری به خانواده ندارند. یک نفر تنها زندگی می‌کند و یکی دیگر برای ماندن در خارج از کشور بار سفر بسته است. در ادامه، پدر شهرزاد فردی وحشی، بی‌احساس، ظالم و سختگیر نشان داده می‌شود.

مسئلۀ منفی جلوه‌دادن پدر وقتی پررنگ‌تر می‌شود که شهرزاد از دست پدر فرار می‌کند و پدر برای بازگرداندن او، گروه را تهدید می‌کند که از خروج آن‌ها از کشور جلوگیری می‌کند. در اینجا، در میان دوستان شهرزاد این بحث درمی‌گیرد که باید میان شهرزاد و خارج‌رفتن یکی را انتخاب کنند. درواقع، تحویل‌دادن شهرزاد به پدر مانند دادن او به گرگ بیایان نشان داده شده است. گویی والدین هیچ مصلحت یا منفعتی را برای فرزندان نمی‌خواهند. بعد از فرار، شهرزاد با دوستان خود تماس می‌گیرد و دوستان با وجود به‌خطرافتادن منافع خود، شهرزاد را انتخاب می‌کنند و او را تحویل پدر نمی‌دهند. درواقع، در پایان داستان، پدر در سیاهی به دوستان شهرزاد نگاه می‌کند که سوار ماشین‌های خود شده و افتخارات خود را به‌خاطر مرام و رفاقت و مهربانی کنار می‌نهند.

در آخر، پدری داریم که دختر خود را محدود کرده، با خشونت رفتار می‌کند، غیرمنطقی است و دخترش را درک نمی‌کند و قبول ندارد. درمقابل، با دوستانی روبه‌روییم که ازخودگذشتگی می‌کنند، دوست خود را به‌خوبی درک کرده و رفتار او را پیش‌بینی می‌کنند. در این فیلم، خانواده و والدین چهره‌ای بسیار منفی دارند و دوستان و همسالان چهره‌ای مثبت و نیک. فیلم به نفع گروه دوستان و علیه خانواده‌هایی است که شاید چندان هم واقعی نباشند.

این مطلب در سینما انقلاب منتشر شده است.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.