شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

برای شما زن‌ها غمگینم…

من فکر می‌کنم جهان‌بینی، علایق را می‌سازد. بله، من فکر می‌کنم اینکه یک نفری مادر شدن را دوست داشته باشد یا نداشته باشد، دقیقا ربط دارد به جهان‌بینی‌اش. ربط دارد به اینکه جهان را چگونه ببیند، خودش را کجای این جهان تعریف کند، خدا را کجای جهانش جا دهد. من فکر می‌کنم اینکه کسی مادر شدن را در برنامۀ آینده‌اش قرار بدهد یا نه، دقیقا به این ربط دارد که هویت خود، تعلقات خود، وظایف خود را چگونه تعریف کند. اینها همه، چیزهایی است مثل یک کلاف. می‌پیچد در هم و علایق ما را می‌سازد. اینکه یک آدمی دوست داشته باشد بچه داشته باشد یا نه، اصلا یک مسئلۀ احساسی و شخصی نیست. کاملا ربط دارد به مبناهای فکری. ربط دارد به تعریفی که از انسان دارد. تعریفی که از زن دارد. ربط دارد به ارزش‌هایی که قبول دارد. هرچقدر هم که با ادبیات و احساسات و لغات عاطفی و واژگان حسی بنویسیم، باز هم این گفتمانی که در آن فکر می‌کنیم تعیین می‌کند که چیزی را دوست داشته باشیم یا نه.

این سوال که «بچه‌دار بشویم یا نه» اساسا یک سوال مدرن است. کجای تاریخ آمده که زن‌ها دربارۀ چیزی که در طبیعتشان نهاده شده؛ فکر کنند؟ اینکه ما زن‌ها خودمان را در مقامی قرار می‌دهیم که انتخاب کنیم که بچه‌دار شویم یا نه، یک مقامی است که مبانی فکر مدرن ایجاد کرده است. یک انسان خودبنیاد، یک زن خودبنیاد فکر می‌کند که بچه‌دار شود یا نه؟ این سوال یک سوال اومانیستی است. یک سوالی که تنها در جامعه‌ای ایجاد می‌شود که در آن انسان تعیین‌کنندۀ سرنوشت آدم‌ها است. جامعه‌ای که در آن خدا به آدم‌ها بچه نمی‌دهد، انسان‌ها تصمیم می‌گیرند بچه‌دار شوند یا نه. در جامعه‌ای که انسان مخلوق نیست، خالق است. عبد نیست؛ معبود است. در جامعه‌ای که انسان‌ها بر طبیعت‌شان شوریده‌اند. در جامعه‌ای که انسان‌ها بر خلاف طبیعت‌شان عمل کرده‌اند. بر اساس میل‌شان، بر اساس نفس‌شان.

مسئلۀ «بچه داشتن یا نداشتن»، مسئله نیست. از نظر یک زن مسلمان مسئله نیست. منحل است. از نظر یک انسان دین‌دار، این پرسش اساسا پیش نمی‌آید. سوال ما قبل از این‌ها پرسیده می‌شود. سوال ما این است که می‌خواهیم مسلمان باشیم یا نه؟ می‌خواهیم مخلوق باشیم یا نه؟می‌خواهیم عبد باشیم یا نه؟ بعد که جوابش را دادیم، بعد که جواب مثبت دادیم، دیگر خیلی سوال‌ها را نمی‌پرسیم. دیگر خیلی کارها، حتی به ذهنمان خطور نمی‌کند. دیگر تصمیم نمی‌گیریم که مشروب بخوریم یا نه. دیگر انتخاب نمی‌کنیم نماز بخوانیم یا نه. نمی‌گویم به همۀ احکام دین عمل می‌کنیم. نه! اما همیشه می‌دانیم که اگر عمل نکرده‌ایم، گناه کرده‌ایم و باید جبران کنیم.

دین هیچ اجباری ندارد که زن‌ها بچه‌دار شوند. هیج حکمی نیست که بگوید بچه‌دار شدن واجب است یا بچه‌دار نشدن حرام. اما مادر شدن یعنی پریدن. پریدن به سمت هدفی که داریم طی می‌کنیم. مادر شدن یک راه میان‌بر است برای هدف زندگی‌مان. یک راهی که ما را خیلی سریع‌تر عارف می‌کند. خیلی سریع‌تر عاشق می‌کند. یک راهی که ما را متعالی می‌کند. راهی که وجود ما را گسترده می‌کند. مادر شدن بال است. بال‌هایی که ما را بلند می‌کند و خیلی سریع‌تر می‌رساند به انتهای آسمان. اگر این بال را نداشته باشیم، مجبوریم با نردبان برویم. و این خیلی سخت است.

کسانی که می‌پرسند مادر بشوند یا نه دو حالت دارند. یا نمی‌دانند که مادر شدن چه وسیلۀ سریعی است برای رسیدن یا اصلا هدفشان چیز دیگری است. به خاطر همین می‌گویم «دوست داشتن یا نداشتن بچه‌دار شدن» ربط دارد به جهان‌بینی ما. ربط دارد به زنی که از خودمان ساخته‌ایم. ربط دارد به هدف ما از زندگی.

مادر شدن خیلی سخت است. همان‌طور که درس خواندن سخت است. همان‌طور که ورزش کردن سخت است. همان‌طور که نوشتن سخت است. ما ورزش می‌کنیم برای سلامتی یا وزن کم کردن یا هرچه. و به خاطر این هدف حاضریم هر کاری بکنیم. حاضریم حسابی سختی‌ها را تحمل کنیم. وقت بگذاریم، جان بگذاریم، از خودمان بگذریم.

مادر شدن هم همین‌طور است. اگر من مادر می‌شوم برای این نیست که از بچه‌ام لذت ببرم. یا از اینکه می‌گوید «مامان» دلم غنج برود. برای این هم هست! اما فقط برای این نیست. من مادر می‌شوم تا سختی بکشم و گوشتم آب شود. خودم آب شوم. تا پوستم پاره شود و بال در بیاورم و بروم در آغوش خدا. من مادر می‌شوم که یک آدمی که از روح خدا درش هست را بیاورم توی این دنیا. بیاورم توی این دنیا تا زیبایی دنیا را ببیند. زیبایی خدا را ببیند. نمی‌خواهم محکوم باشد که هیچ وقت انسان بودن را تجربه نکرده است. خلیفۀ خدا بودن را.

مادر شدن یک انتخاب نیست. مادر شدن یک ظرفیت است. مادر شدن یک فرصت است. مادر شدن قبولی شما در کنکور است. مادر شدن زیبا شدن است. مادر شدن خیلی سخت است اما خیلی خوب است.

و من غمگین‌ام. برای تمام بچه‌هایی که می‌توانستند به دنیا بیایند و نیامدند. برای همۀ مادرهایی که می‌توانستند بال دربیاورند و نیاوردند. برای خودم غمگینم. که هنوز بال ندارم. هنوز پرواز نکرده‌ام. هنوز نشسته‌ام در دنیایی که برای زن‌هایی که می‌توانند پرواز کنند؛ این سوال را می‌سازد که مادر شوند یا نه…

پی‌نوشت: این مطلب در نشریۀ اینترنتی چارقد به چاپ رسیده است.

نوشته‌های مرتبط: چشم و چراغ، سعی، بهارنارنج.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.