شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

مجمع‌الجزایری بی‌رتبط و غیرمرتبط به نام علوم انسانی

بعد از سال اول جامه‌شناسی در مقطع کارشناسی؛ هر تابستان کارم این بود که یک سیر مطالعاتی برای خودم می‌ریختم. هر تابستان هم به حجم این سیر اضافه می‌شد. سال اول علاوه بر خود جامعه‌شناسی، تاریخ  هم بود. سال بعدش فلسفه و منطق هم اضافه شد. سال بعد جامعه‌شناسی و تاریخ و فلسفه و منطق و اقتصاد شد. تابستان بعدش همۀ اینها بود به علاوۀ فلسفه علم و مطالعات فرهنگی و مطالعات دینی و خلاصه هر تابستان هم هیچ کدام را نخواندم.
دانشجوی دغدغه‌مند جامعه‌شناسی از همان سال اول، احساس می‌کند در علمش سوراخ‌هایی هست. وقتی می‌گویند مارکس از هگل تاثیر پذیرفته است، یک سوراخ ایجاد می‌شود. وقتی می‌گویند نگاهش ماتریالیستی است یک سوراخ دیگر ایجاد می‌شود. وقتی می‌گویند دورکیم پوزیتیویست است، سوراخ دیگر و همین‌طور مجمع الجزایری از دانش فراهم می‌آید که هیچ ربط وثیقی به هم ندارند.
به نظرم مشکل علوم انسانی فعلی در ایران همین است. اینکه علوم انسانی را بدون سلسله مراتب به دانشجو یاد می‌دهد. دانشجو نمی‌فهد اصلا چه شد که این علم شکل گرفت؟ قبلش نگاه به علم چه بود؟ چه اتفاقات و تحولات اجتماعی و فکری صورت گرفت که همه چیز عوض شد؟ این وسط هر آدمی چه تاثیری داشت؟ از چه کسانی تاثیر گرفته بود؟ دانش در هر کشوری چگونه بود؟ داد و ستد دانش در این کشورها چه طور بود؟ نقش ما در این دانش چه بود؟ و کلی سوال دیگر.
علت اینکه در علوم انسانی توجه به این مسائل کم است به هدف از فراگیری دانش علوم انسانی بر می‌گردد. هدف از اینکه دانشجو چهار سال علوم انسانی بخواند چیست؟ در حال حاضر این است که یک عده متخصص تربیت شوند که بتوانند در تقسیم‌کار مدرنی که در جامعه صورت می‌گیرد، نقش ایفا کنند. اما می‌توان این هدف و نتیجه‌اش را با هم زیر سوال برد. با این هدف هیچ‌وقت نمی‌توان علوم انسانی بومی در سطح وسیع تولید کرد. تولید علوم انسانی بومی لازمه‌اش پیش‌زمینه‌هایی است که باید در دانشجو تقویت شود. یکی از این پیش‌زمینه‌ها و شاید بتوان گفت مهم‌ترین‌شان داشتن تفکر انتقادی است. تا دانشجو نتواند دانش پیش رویش را نه با شیفتگی بلکه با تفکر انتقادی – دقت کنید تفکر نه تعصب!- ببیند، نمی‌تواند علوم انسانی موجود را نقد کند و گام اول در بومی‌سازی علم انسانی همین نقد علوم انسانی است.
پس باید هدف از تحصیل در علم انسانی، ایجاد احاطۀ علمی بر علم انسانی با هدف نقد آن باشد. هدف از اینکه چهار سال دانشجو علم جامعه‌شناسی یا روان‌شناسی یا اقتصاد را می‌خواند باید این باشد که تفکر انتقادی در او تقویت شود تا با نقد علوم انسانی موجود، بتواند علوم انسانی بومی تولید کند.
پس ما کلا هدف تربیت متخصص را زیر سوال می‌بریم. حالا اصلا می‌شود سوال کرد، متخصص تربیت کنیم که چه بشود؟ که در یک جامعۀ مدرن که بر مبنای تقسیم کار اجتماعی ایجاد شده، نقش خود را به عنوان کارشناس اجتماعی ایفا کند. باز هم سوال پیش می آید که مگر اصلا جامعۀ ما مدرن است؟ مگر اصلا تقسیم کار اجتماعی در آن وجود دارد؟ اگر وجود داشت که این همه فارغ‌التحصیل علوم انسانی الان کارهای نامرتبط با رشتۀ خودشان انجام نمی دادند! اگر سهمی برای کارشناس اجتماعی به جز در بعضی برنامه‌های ویترینی صدا سیما است؛ که این همه بی کار در این رشته نداشتیم. پس هم هدف و هم علت هدف کلا بر آب است! هم «تربیت متخصص» و هم «برای تقسیم‌کار اجتماعی» بی معنا است.
حالا اگر با هدف تولید علم انسانی بومی، سعی کنیم دانشجو برای علوم انسانی تربیت کنیم، اینجا احتیاج به ایجاد زمینه‌هایی داریم که ما را در رسیدن به ایجاد علم بومی یاری کند. در این صورت و با این هدف، کلا نگاه ما به علوم انسانی تغییر می‌کند. در اینصورت چیزهایی دارای اهمیت می‌شود که تا امروز پشیزی ارزش نداشت و دانشی در اولویت قرار می‌گیرد که تا امروز اصلا مطرح نبود. مثلا فلسفه علم که یکی از دروس اساسی برای فهم سلسله مراتبی به علم است. مثلا فلسفه روش، مثلا خود فلسفه. اینجا دیگر نظریه و کابرد آن در اولویت نیست بلکه منبع فکری نظریه‌پرداز و ریشۀ نظریاتش اهمیت پیدا می‌کند. آن وقت چقدر درس‌ها عوض می‌شود. چقدر واحدها تغییر می‌کند. چقدر کتاب‌ها به درد نخور می‌شود. با این نگاه چقدر از اساتید را باید کنار گذاشت. استادی که تنها یک رشتۀ علمی را فهمیده است، به درد ما نمی‌خورد. استادی که فقط یکی دو واحد را می‌تواند درس بدهد از رده خارج است. اساتید باید علوم انسانی را در کلیت آن فهم کرده باشند. با تاریخ آن فهمیده باشند، با فلسفه‌اش، با زمینه‌های اجتماعی‌اش. نظریات را با نگاه انتقادی درس بدهند و از مبانی هستی‌شناختی، معرفت‌شناختی و ارزش‌شناختی آن آگاه باشند. این استاد به درد ما می‌خورد. نه استادی که چنان مجذوب رشته است که نمی‌تواند غیر از آن فکر کند. دانشجویی که با دید انتقادی به نظریات نگاه می‌کند، می‌تواند علم بومی تولید کند. دانشجویی که علم برایش «بت» نیست بلکه معرفتی است در کنار سایر معارف. دانشجویی که با نگاهی از بالا به علم می‌نگرد. این دانشجو می‌تواند تحول ایجاد کند. نه دانشجویی که مجمع‌الجزایری بی رتبط و غیر مرتبط با هم از نظریات در ذهن‌اش دارد.
پی‌نوشت: این مطلب را به دعوت الیاس قنبری نوشتم. اگر شباهتی است به خاطر زندگی – بخوانید تاملات- مشترک است که چنان عقاید را در هم آمیخته می‌کند که هیچ کدام نمی‌فهمیم کدام قسمت نظر من است و کدام قسمت نظر او.
همچنین ببینید:
تجهیزات جنگ در علوم انسانی؛ یا تأسیس میان رشته‌ی «علوم انسانی»
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند…



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.