شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

یخ‌های روی حوض یا چگونه فراواقعیت برایم واقعیت شد؟

بودریار نظریه پرداز پست مدرن دربارۀ فراواقعیت صحبت می‌کند. او اعتقاد دارد که هر دالی نشانۀ مدلولش‌ است. گاهی مدلول نمایندۀ درست دال خود است. در اینجا واقعیت از دال مثل خود واقعیت فهمیده می‌شود. گاهی مدلول نشانۀ مغشوشی از دال خود است. در اینجا با دیدن دال نمی‌توان به واقعیت درست پی برد. اما گاهی مدلول جایگزین دال خود می‌شود. در اینجا واقعیتی جایگزین واقعیت دیگر می‌شود. مدلول جایگزین دال خود می‌شود. بودریار اعتقاد دارد که این اتفاق در عصر رسانه‌های جمعی و عصر پست مدرن افتاده است. عصری که وقتی بگویند طعم نعنایی احتمالا اولین چیزی که به ذهن می‌رسد طعم آدامس نعنایی است. حالا بگویید خود سبزی نعنا چه مزه‌ای دارد؟ خیلی‌ها فراموش کرده‌اند طعم خود سبزی نعنا دقیقا چیست. و طعم آدامس نعنایی با طعم سبزی نعنا فرق دارد. اما کدام طعم نعنایی است؟

اگر کسی توی خیابان یک هفت‌تیر دربیاورد و کسی را بکشد و شما شاهد این ماجرا باشید، احساس می‌کنید بارها این صحنه را در فیلم‌ها دیده‌اید، اما این بار آن را در صحنۀ واقعی زندگی خود دیده‌اید. و این لحظه، تازه متوجۀ وجود فراواقعیت در ذهن خود می‌شوید. وقتی واقعیت چهرۀ واقعی خود را نشان می‌دهد؛ می‌فهمید که اگر در فیلم‌ها با دیدن صحنۀ کشتن یک فرد بی‌تفاوت بودید، این‌بار چقدر ناراحتید. و چه احساس‌هایی همراهتان است که در فراواقعیت نیست.

امروز یک فراواقعیت برای من به واقعیت بدل شد. یک صحنه که بارها و بارها آن را در فیلم‌های طنز دیده‌ام و خندیده‌ام یا حتی به خاطر بی مز‌گی، نخندیده‌ام:

امتحان را داده‌ایم، بد نداده‌ام ولی ترجیح می‌دهم در جهل مرکب بمانم و بدون آنکه صحبت بیشتری از جواب سوال‌ها با بچه‌ها بکنم، سریع راهم را می‌کشم و با فاطمه می‌روم. همین‌طور که داریم می‌رویم، چشمم به حوض روبه‌روی فضای سبز دانشکده حقوق می‌افتد که یخ زده است. دلم غنج می‌رود که بروم دستم را فشار بدهم روی یخ‌ها و بشکنم‌شان. این می‌شود که به فاطمه می‌گویم:«می‌شود بیایی این‌جا را بینیم؟» فاطمه چیزی نمی‌گوید و دنبالم می‌آید. اول من دستم را می‌کنم توی حوض. واقعا سفت است. اصلا فکرش را نمی‌کردم که یخ روی حوض اینقدر سفت باشد. ظهر است و هوا گرم. طوری‌که کاپشنم را درآورده‌ام و دور کمرم بسته‌ام. همین‌طور که فشار می‌دهم، آب از زیر بالا می‌آید و روی یخ را می‌گیرد، بعد ترق صدایی می‌دهد و می‌شکند. فاطمه که این صحنه را می‌بیند هیجان‌زده می‌شود و خودش هم دستش را می‌کند توی حوض و یک جای دیگر یخ را می‌شکند. همۀ عرض حوض را می‌شکنیم، دست‌هایمان از سرمای آب قرمز شده، اما از ذوق، می‌رویم طرف طول حوض. آنجا یخ، لجاجت بیشتری برای شکستن دارد. سفت‌تر است. هرچه بیشتر فشار می‌دهم دستم بیشتر توی آب‌هایی که از زیر، روی سطح یخ می‌آیند می‌ماند. نمی‌توانم یخ را بشکنم. از سرما دستم را می‌کشم و به فاطمه می‌گویم:«نگاه کن هر کار می‌کنم یخ‌ این‌جا نمی‌شکند». فاطمه دستش را می‌کند توی حوض، کمی خم‌تر می‌شود تا فشار بیشتری بیاورد. چشمم به دو پسر می‌افتد که دارند از روبه‌رو کارهای را می‌بینند و نزدیک‌تر می‌آیند. کس دیگری در اطراف نیست.

 فاطمه این‌بار بیشتر فشار می‌دهد و دستش در آب فرو می‌رود و کم‌کم صدای قرچ قرچ یخ درمی‌آید که از سرمای وحشتناک آب تحمل‌اش تمام می‌شود و دستش را می‌کشد بیرون. پسرها حالا دم حوض رسیده‌اند و دارند مثل ما در طول روبه‌رویی حوض، روی یخ‌ها با دست فشار می‌آورند. مثل همان‌کاری که ما می‌کنیم. باز هم امتحان می‌کنیم، اما دیگر دستم از سرما سِر شده است. انگار یخ‌های طول حوض شکستنی نیست. جلوتر لوله‌ای توی حوض باز است. دستم را زیر آب می‌کنم. شاید گرم باشد. اما آن هم سرد است. حالا یکی از پسرها روی لبۀ حوض ایستاده و دارد با پا روی یخ‌های حوض فشار می‌آورد. کفش‌اش از این کفش‌های مردانۀ نوک تیز است که توی مهمانی می‌پوشند. با یک شلوار پارچه‌ای. یک کت تک آجری  با رگه‌های خاکی دارد. زیرش هم یک پولیور پوشیده است. کلا لباس‌هایش خیلی شیک (!) و مجلسی است. همانطور که دارد با پا روی یخ‌ها فشار می‌آورد؛ ناگهان تعادلش را از دست می‌دهد. همین‌طور عقب و جلو می‌شود، دست‌هایش توی هوا تکان‌تکان می‌خورد، دوستش پشت‌اش ایستاده و مات نگاهش می‌کند. عقب که می‌رود، فکر می‌کنم تعادلش را به دست آورده اما دوباره جلو می‌رود و این بار با پا می‌افتد توی حوض. اول پاهایش و بعد تا سینه می‌رود زیر آب. با تعجب داریم بهش نگاه می‌کنیم. هم من، هم فاطمه و هم دوستش. پسر آن موقع که تعادلش را از دست داده بود، قیافه‌اش وحشت‌زده بود؛ وقتی افتاد توی حوض، متعجب شد‌، دهانش باز مانده بود، انگار باورش نمی‌شد که توی حوض بیفتد. آن هم وسط دانشگاه. اما حالا که سرمای وحشتناک حوض را احساس می‌کند، نفش‌ اش از سرما حبس می‌شود و دهانش که قبل‌تر از تعجب باز بود؛ حالا از این سرمای ناگهانی بازتر می‌شود.

راستش بقیۀ ماجرا یادم نیست.  تنها چیزی که یادم است این است که در حالی‌که داشتم از خنده منفجر می‌شدم، به دوستش نگاه کردم، که همان‌طور بی‌خیال ایستاده بود و می‌خندید. از خنده کمرم خم می‌شود. فاطمه هم دارد با من می‌خندد. وقتی سرم را بالا می‌آورم پسر از آب بیرون آمده. درحالی‌که کت آجری و شیک‌اش، خیسِ خیس است و از دوستش با تعجب تمام می‌پرسد:«چرا نگرفتیم؟». دوستش باز هم دارد می‌خندد.

تنها لطفی که می‌توانیم بکنیم این است که سریع‌تر برویم. قبل از اینکه نفس جمع شده در دلمان بالا بیاید و  صدای خنده‌مان به گوشش برسد. می‌رویم و من از خنده، دل درد گرفته‌ام. معده‌ام جمع شده و باز نمی‌شود. از ساختمان می‌گذریم و دیگر در تیررس پسرها نیستیم که روی پله‌ها می‌نشینم. حالا سعی می‌کنم وسط هجوم این فشار، کمی نفس بکشم. صدای خنده‌ام بالاتر می‌رود و از دل درد وسط‌‌‌ اش آه و ناله‌ام در هوا بلند است.

فاطمه مثل من نمی‌خندد. خندۀ مرا که می‌بیند یک خندۀ کوتاهی مثل همیشه می‌کند. اما این کار را هی تکرار می‌کند. کمی که نفسم بالا آمد، احساس عذاب وجدان تمام وجودم را می‌گیرد. اما باز هم پقی می‌زنم زیر خنده. هی فکر می‌کنم که باید برگردیم و یک کاری کنیم. بیچاره گناه دارد توی آن آب سرد. هی دلم برایش می‌سوزد و نمی‌دانم چه کنم. به فاطمه می‌گویم بروم کاپشنم را بهش بدهم. اما بیشتر پاهایش خیس شده تا بالا تنه‌اش. بعد طرف را که نمی‌شناسم، چطور بعدا کاپشن را پس بگیرم. هی فکر می‌کنم حالا که این صحنه را دیده‌ایم نباید می‌گذاشتیم و همین‌طور می‌رفتیم. اما کاری هم از دستمان برنمی‌آید. به نظر فاطمه نمی‌توانستیم کاری کنیم. همه‌اش می‌ترسم تقصیر من باشد. چون من بودم که این بازی مسخرۀ هیجان‌انگیز را شروع کردم. اما خب آدم عاقل که لب حوض نمی‌رود. نمی‌دانم با این حس درونم چه کنم. اما هی خنده‌ام می‌گیرد و این  بار عذابم را بیشتر می‌کند.

 حالا اما توی مترو نشسته‌ام و دارم این چیزها را در فضای مجازی ثبت می‌کنم. چون باید این کار را بکنم. تا این بار را تقسیم کنم روی دوش تمام آدم‌هایی که این مطلب را می‌خوانند. چون این صحنه شبیه صحنۀ فیلم‌ها بود. چیزی که هیچ وقت فکر نمی‌کنی به چشمت ببینی. مثل فیلم‌ها بود و مثل فیلم‌ها نبود. چون هنوز توی فکر آن پسرم. اینکه حالا با آن لباس‌های خیس چه کار می‌کند. اینکه نکند امتحان داشته باشد. اینکه چقدر احساس ضایع شدن می‌کند. این همه بار توی من جمع شده الان و این اصلا شبیه نیست به احساس سبک و به دور از واقعیت خندۀ بعد از فیلم‌ها. اصلا شبیه نیست به آن مردهای بازیگری که هیچ وقت در آبی به این سردی نیفتاده‌اند. این انگار، واقعیت‌تر است.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.