شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

آدم کوچولوها

بچه که بودم همیشه دنبال آدم کوچولوها همه جا می گشتم. همیشه  زیر پایم را نگاه می کردم که یک وقت لهشان نکنم. توی باغچه یا در سوراخ های درخت دنبالشان بودم. راستش آخرش هم پیدایشان نکردم. هیچ وقت اعتقادم را دربارۀ وجود آدم کوچولوها از دست ندادم. حالا اما مطمئنم که هستند. هر روز می بینمشان و باهاشان بازی می کنم. بغلشان می کنم و قربانشان می روم.
بچه که بودم نمی فهمیدم که آدم کوچولو، خودم هستم.

پی نوشت: عکس از برادرزاده ام، علی مینائی است.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.