شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

خدای امروزمان، ساعت

از تاکسی پیاده می‌شوم. سوز سرما می‌خورد توی صورتم. دست‌کش‌ها محافظ  دست‌هایم شده اما در عین حال آزادی عمل را از انگشت‌هایم گرفته. پول صدقۀ امروز را می‌گذارم توی جیبم که سر کوچۀ محل‌کار بندازم توی صندوق صدقات. به این یکی که دم ایستگاه مترو است اطمینان ندارم. دهانه‌ای که پول را از آن می‌اندازی داخل بازتر شده. معلوم است معتادها به این یکی هم رحم نکرده‌اند. صندوق صدقات دم کوچۀ محل‌کار اما از این جدیدها است.

می‌دانم که احتمالا به متروی این ساعت نمی‌رسم. دوست ندارم این قسمت راه را در این سرما بدوم و آنوقت بازهم به مترو نرسم. اما آدم‌ها دارند از کنارم با سرعت می‌دوند. یک پسری مثل باد از کنارم رد می‌شود. یک دخترکی هم دوان‌ دوان از همه جلو می‌زند. اگر این متروی سریع‌السیر را از دست بدهم یعنی بیست دقیقه دیرتر رسیدن. بهشان حق می‌دهم که عجله کنند اما دلم هم برایشان می‌سوزد. دلم برای انسان مدرن می‌سوزد که این همه در بند زمان است.

قبل‌ترها وقتی کسی را به اسیری می‌بردند نشانه‌اش این بود که دست‌هایش را می‌بستند. در واقع طنابی مانند النگو دور مچ‌هایش می‌پیچیدند. حالا ما هر روز صبح به دستور ساعت‌های تنظیم شده‌مان از خواب بیدار می‌شویم و با رضایت کامل، ساعت‌هایمان را به مچمان می‌بندیم و کلی هم پول ساعت‌مان را می‌دهیم. هر روز به خاطر از دست دادن این ثانیه‌ها ناراحت می‌شویم، حرص می‌خوریم، معده درد می‌گیریم. مترو در تهران، نماد این اسارت است. زمان دقیق حرکت مترو معلوم است و کافی است یک دقیقه، یا چند ثانیه دیر کنی. هیچ راه جبرانی نیست.

خیلی پیش می‌آید که بالای پله‌ها رسیده‌ام و بسته شدن درهای مترو را در کمال ناامیدی دیده‌ام. در آن لحظه احساس  کرده‌ام دستی که دکمۀ بسته شدن درها را زده است، باعث چه اتفاق‌هایی که نشده. شاید حذف شدن توسط استاد از یک درس، شاید اخطار از طرف رئیس، شاید؛ اخراج. از دست دادن چیزهایی که برای افراد در آن روز مهم‌ترین چیزها است. اما آن دستی که دکمه را فشار می‌دهد خطایی نکرده. او صرفا وظیفه‌اش را انجام داده است. این دنیای جدید است که آدم‌ها را در جادۀ زمان تک خطی گیر انداخته است. آدم‌هایی که هر چه بزرگتر می‌شوند، زمان هم برایشان مهم‌تر می‌شود. آدم‌هایی که هر روز به زمان وابسته‌تر می‌شوند. آدم‌هایی که دقیقه‌ها، اندازۀ طلا برایشان ارزش دارد؛ سرنوشت‌شان را می‌سازد. جلوی ثانیه‌ها به زانو در می‌آیند. آدم‌هایی که یکی از خدایانشان، ساعت است.

این مطلب در جام بلاگ



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.