شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

آرایش

اگر دیر به مترو ساعت هشت برسی، بی‌برو برگرد باید روی زمین بنشینی یا سر پا بایستی. آن روز هم با عجله آمدم توی مترو و بعد از چند دقیقه حرکت کرد. نشستم روی اولین پله که می‌رفت سمت پایین. همیشه دلم برای کرجی‌ها می‌سوزد که بعضی وقت‌ها حتی جای ایستادن هم ندارند. کنارم یک دختر دیگر نشسته بود. پنج تا پله بود که به جز ردیف ما یک ردیف دیگر هم آدم نشسته بود. یک دخترک دیگر هم روی زمین، زیر پله‌ها. ایستگاه کرج رسیدیم. یک دختری خیلی زود‌تر از بقیه آمد تو، گفت ببخشید و از کنارم گذشت. از پلۀ بعدی هم به سختی رد شد و آمد روی زمین، روبه روی من، پایین پله‌ها نشست. مقنعه طوسی پوشیده بود. پشت کله‌اش را گنده کرده بود. اوایل نمی‌دانستم دختر‌ها چه طور کله‌شان را این طور بزرگ می‌کنند. این طوری که کله‌شان کش بیاید و گنده‌تر شود. بعد‌ها فهمیدم که به خاطر کلیپس‌های بزرگی است که می‌زنند به مو‌هایشان. خودم هم کلیپس می‌زنم و کمی هم پشت سرم قلمبه می‌شود اما این طور بزرگ نمی‌شود. این هم کله‌اش را بزرگ کرده بود. و مقنعۀ طوسی کوتاهش، تا وسط سرش می‌رسید. سبزه بود و دماغ استخوانی داشت. چشم‌هایش عادی بود و در کل همۀ اجزای صورتش هم. یک آرایش خیلی محو داشت. انگار که از شب پیش مانده باشد و یک بار هم آب خورده باشد. مداد چشمش خیلی کم رنگ بود. و فکر کنم ریمل هم داشت. پوستش صاف نبود و لک داشت و روی هم رفته زیبا نبود. یک دفعه صدای یک خانمی بلند شد که داشت غرغر می‌کرد. به یک لهجه‌ای که شاید شمالی بود شاید هم جای دیگری، شروع کرد دعوا کردن با یک کس دیگری. آن کس دیگر که احتمالا یک دختر بود، هم شروع کرد جوابش را دادن که چرا جای من نشستی و چقدر پر رویی که آمدی به من می‌گویی پاشو و می‌آیی جایم می‌نشینی و زنه هم به یک لهجه‌ای که چیز زیادی ازش نمی‌فهمیدم، همین طور داشت دعوا مرافع می‌کرد. همه به هم نگاه می‌کردیم و سر تکان می‌دادیم و هر چند وقت یک بار یکی می‌گفت نچ نچ. کم کم صدای اعتراض‌ها به آن خانم که هی حرف‌های (احتمالا چون من خیلی نمی‌فهمیدم) بدی می‌زد بلند شد که ما خودمان اعصاب نداریم شما دیگر اعصابمان را خرد نکن و الخ. البته کلۀ صبح نمی‌دانم چرا مردم اعصاب نداشتند اما من هم کم کم داشتم عصبی می‌شدم. آن دختر مقنعه طوسی هم هی نگاه می‌کرد به آن طرفی که من نمی‌توانستم ببینم و سرش را تکان می‌داد و آخر سر گفت بس کن دیگه خانم! بعد از اینکه حسابی دلش را خالی کرد؛ صدای لهجه دارش قطع شد. من هم همشهری داستان را که بسته بودم، باز کردم و شروع کردم به خواندن بقیۀ داستانی که زنک با آن لهجه پریده بود تویش. همین طور غرق داستانم بودم که نگاهم افتاد به دختر مقنعه طوسی. احساس کردم چقدر پوست گونه‌هایش بهتر شده. یعنی دیگر آنقدر سبزه نبود و خیلی هم صاف و یکدست شده بود. دوباره سرم را کردم توی داستانم اما زیر چشمی دخترک را می‌پاییدم. دیدم از یک جایی توی کیفش دارد یک چیزی می‌مالد به صورتش. زیاد دیده بودم که آدم‌ها توی مترو آرایش کنند. خصوصا توی مترو کرج. اما تا به حال در موقعیت مکانی‌ای ننشسته بودم که این طور بتوانم طرف را دید بزنم. چون بر اساس یک قانون نانوشته زن‌ها سعی می‌کنند نگاه‌شان را از کسی که دارد آرایش می‌کند بگیرند. خصوصا اگر چادری باشی. اگر چادری باشی، ذهن تاریخی آدم‌ها می‌رود سمت کمیته و فاطی کماندو‌ها و حراست دم دانشگاه و این جوری در حالی‌که تو فقط داری از روی کنجکاوی نگاه می‌کنی یا اصلا می‌خواهی آرایش کردن را یاد بگیری، طوری نگاهت می‌کنند که یعنی به تو ربطی ندارد که من چه کار می‌کنم، هر کار هم دلم بخواهد می‌کنم، مگه تو فضول مردمی، هر کس را می‌گذارند توی قبر خودش، اصلا دل آدم باید صاف باشد- یعنی باور کنید بعضی از این دست نگاه‌ها بی‌اغراق معنی همۀ این‌ها را می‌دهد- حالا من در موقعیتی بودم که راحت می‌توانستم سیر طرف را نگاه کنم و او هم نفهمد. چون من بالا بودم و او پایین. آن چیز را که حدس زدم کرم فشرده است می‌زد به صورتش و پوست ناصافش، چنان صاف و یکدست می‌شد که باورکردنی نبود. رنگش هم یک درجه داشت روشن‌تر می‌شد اما نه آنطور که بزند توی چشم. احتمالا یک جور بزنزه‌ای که به رنگ پوست خودش هم می‌آمد.

بعد از توی کیفش یک چیزی را درآورد که من اول فکر کردم شاید رژ مایع است، اما نبود. اندازۀ یک انگشت می‌شد و سرش تیز بود. مثل مداد. آن را کشید روی ابروهاش. یعنی کشید ته ابروهاش. حدس زدم باید محو ابرو باشد. این را زن‌ها و دخترهایی که تتو کرده‌اند می‌زنند روی خط تتوی قدیمی. یا آنهایی که تتو کرده‌اند می‌کشند روی موهای تازه درآمده که معلوم نباشد. دختر تتو نکرده بود اما ابرو‌هایش کوتاه بود. آن مدلی که بهش می‌گویند شیطانی. و ته ابرو را که می‌رود به سمت پایین کلا می‌تراشند و ابرو را با مداد یا تتو ادامه می‌دهند تا برود بالا. حالا دختر داشت ته ابرویش را درست می‌کرد. محو ابرو را گذاشت و یک مداد مشکی درآورد. ته ابرویش را کشید. کمی برد بالا‌تر ولی اصلا معلوم نبود. یعنی خیلی بالا نبرد و فقط تهش را تیز کرد. حدس زدم الان است که رژ گونه‌اش را دربیاورد اما اشتباه کردم. یک مداد دیگر درآورد که با مداد اولی نمی‌دانم چه فرقی داشت. به نظرم آمد هر دوشان مشکی‌اند. خط چشم نازک و کم رنگی را که کشیده بود پر رنگ کرد. ولی باز هم‌‌ همان قدر نازک. خیلی پر رنگ‌تر از قبل ولی نازک. حالا چشم‌هایش خیلی کشیده به نظر می‌آمد. حدود دو دقیقه هی مداد چشم می‌کشید و هی توی آینه نگاه می‌کرد. این گوشه‌اش را پاک می‌کرد، دوباره می‌کشید، آن یکی را بلند می‌کرد. بالاخره مداد هم گذاشت توی کیف آرایش بزرگی که حالا از کیفش درآورده بود. گفتم حالا دیگر نوبت روژ گونه است. اما ریمل را درآورد. به نظر آمد که ریمل دارد اما باز هم روی ریمل قبلی کشید. از پایین به بالا. و از داخل به بیرون. مژه‌های گوشهٔ چشم بیشتر. هی توی آینه نگاه می‌کرد. باز بورس ریمل را از بالا به پایین و از داخل و خارج می‌کشید. کمی هم مژه‌های پایینش را ریمل زد و بعد… حتما نوبت روژ گونه بود. اما باز هم‌‌ همان محو ابرو را درآورد و هی کشید. دوباره ابرو‌ها را با هم قیاس کرد که تا به تا نباشد. باز مداد ابرو را زد. همه را گذاشت و به خودش نگاه کرد. دیگر از درآوردن رژگونه نا‌امید شده بودم که آن را هم درآورد. یک نگاهی به من کرد، زود چشمم را برداشتم که یعنی بهش نگاه نمی‌کنم. رژگونه را به گونه‌هایش کشید. لب‌هایش را غنچه کرد و مثلا روی خطی که افتاده بود کشید. پر رنگ و پر رنگ‌تر. این یکی را توی آینه با آن یکی میزان کرد. دوباره بهم نگاه کرد. این بار کتاب را آورده بودم جلوی صورتم که نبیند دارم نگاهش می‌کنم و سریع هم کتاب را گذاشتم جلویم. حالا یک رژ مایع درآورده بود. اول لب پایین. لب‌اش را انگار که بگوید ایخ باز کرد. بعد هم لب بالا. رژ را گذاشت و یک خط لب درآورد. فکر می‌کردم آدم اول باید خط لب بزند و بعد رژ. فکر می‌کردم آدم به رژ مایع خط لب نمی‌زند. خط لب را درآورد و دور لب‌اش را کشید. این بار لب‌هایش بسته بود موقع کشیدن خط لب. نگاهم کرد اما من چشم‌هایم را بستم که مثلا چقدر خسته‌ام و خوابم می‌آید. باز هم محو ابرو را در آورد و به ابرویش کشید. نزدیک تهران رسیده بودیم. دیگر مستقیم نگاهش نمی‌کردم. خودش را توی آینده نگاه می‌کرد و مو‌هایش را درست می‌کرد. قلمبۀ پشت سرش را درست می‌کرد. می‌توانستم کلی داستان بخوانم توی این مدت. توی این مدتی که داشت آرایش می‌کرد. حالا بلند شد. باز هم گفت ببخشید و از بین ما به زور رد شد. رفت که باز هم سریع‌تر از همه برسد. اما صورتش خیلی تغییر کرده بود. آرایشش خیلی ملایم بود. نه اینکه خیلی. اما آرایشش غلیظ نبود که توی چشم بزند. اما صورتش زیبا شده بود. پر رنگ‌تر شده بود. پوستش خوب شده بود. و چشم‌هایش کشیده‌تر. و لب‌هایش برجسته‌تر. اما یک چیزی اشکال داشت. یک چیزی انگار نبود. انگار خودش نبود…



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.