شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

بابا

از وبلاگ حافظ هفت



می‌خواست ز کنج خلوتش برخیزد/ از خواب پر از جراحتش برخیزد

سردرگمی همیشۀ ساعت‌ساز:/با زنگ کدام ساعتش برخیزد؟(جلیل صفربیگی)



هرکس در فکر رفتن نباشد «شوت» است

اینکه آدم‌ها (نه مغزها!) چرا فرار می‌کنند؛ جواب‌های بسیاری می‌تواند داشته باشد. نمی‌توان آن را در یک جواب، چپاند. می‌توان سوال را از زوایای مختلفی پاسخ داد. با رویکرد روان‌شناختی، جامعه‌شناختی، مدیریتی، حقوقی، سیاسی و الخ. اگر هر کدام از این پاسخ‌ها را تنها جواب به این سوال بدانیم، به خطا رفته‌ایم و سوال را به یک سوءاستفادۀ سیاسی یا مچ‌گیری مدیریتی تقلیل داده‌ایم. کاری که خیلی‌ها در جواب به این سوال می‌کنند.
اما شاید بتوان یک جواب کلی به سوال علل فرار تحصیلکرده‌ها داد. و جواب این است: وجود مسئله. یک مسئله‌ای وجود دارد، حالا در بعد اجتماعی، یا روانی یا سیاسی، که باعث می‌شود تحصیلکرده‌ها، به فکر رفتن بیفتند؛ به فکر پاک کردن صورت مسئله، به فکر از بین بردن مسئله با فرار از مسئله.
در «میراث آلبرتا» – مستندی که شمقدریِ پسر ساخته است- دکتر نایبی جوابی به این سوال داد. او گفت دانشجوها به خاطر «مدگرایی» می‌روند. استفاده از این واژه برای توضیح مسئله درست به نظر نمی‌رسد. چون مد پدیده‌ای است که ماهیتا در فواصلی تقریبا مشخص تغییر می‌کند، اما مسئلۀ مهاجرت یک امری است که سال‌ها است ما را مبتلابه کرده است. در عین حال آن‌چیزی که باعث می‌شود نایبی این حرف را بزند قابل فهم است.
همۀ مردم ایران با مسائلی مواجه هستند که از قضا بعضی از این مسائل، با مسائل این تحصیلکرده‌ها یکی است. و البته همه مسئله است. چون فراگیر است و عمومی است. برای هر قشر مسائلی وجود دارد که در آن قشر عمومیت پیدا می‌کند. اما چرا مردم ایران به این مسائل چنین پاسخی نمی‌دهند؟ چرا فقط نخبگان می‌روند؟ البته استفاده از این واژۀ تبعیض‌آمیز درست نیست. چرا تحصیلکرده‌ها، آن هم در دانشگاه‌های خاصی هوس رفتن می‌کنند؟
واکنش افراد به این مسائل متفاوت است. واکنش افراد به هر مسئله‌ای که به صورت سوال در‌می‌آید تحت تاثیر زمینه و بافتی است که در آن قرار دارند. پاسخ‌‌های افراد به سوالاتشان را گروهی که با او در تعامل است می‌سازد. فضایی که در آن غوطه می‌خورد. واکنش یک راننده تاکسی به مسائل مبتلابه قشرش این است که آنها را بازگو کند. در راه‌های پر ترافیک، وقتی اعصابش از زمین و زمان خط‌خطی است؛ شروع کند و این مسائل را بازگو کند و تفسیر خودش را هم بندازد تنگش. واکنش یک معلم تیپیک به این مسائل به خاطر ماهیت محافظه‌کارش این است که در مقابل دانش‌آموزانش، به دفاع از مقصرها و مسئولین این مسائل برخیزد. واکنش یک مادر خانه‌دار شاید غر زدن به همسرش باشد.
اما واکنش اغلب تحصیلکرده‌ها در دانشگاه‌هایی مثل شریف یا تهران و دیگر دانشگاه‌های مطرح، فرار است. و این پاسخ را فضا در اختیار آنها می‌گذارد. دانشجوها، هم‌گروهی‌ها.


جالب این است که در هر کدام از این بافت‌ها و متن‌ها، پاسخ‌های دیگر به این مسائل مردود و مطرود است. اگر یک راننده تاکسی در مقابل مسائل، رویکرد مثبت و مدافعانه بگیرد، باقی همکارانش به او حمله خواهند کرد. در دانشگاه هم اگر شما پاسخی متفاوت از فرار به همکلاسی‌هایتان بدهید، پاسخی ابلهانه به حساب می‌آید. در این فضا حتی بی پاسخی هم «پخمگی، بی‌عرضگی، سیب‌زمینی بودن» محسوب می‌شود. در این جوی که همۀ دانشگاه را فرا می‌گیرد، هر کس پاسخ مورد نظر بافت را ندهد؛ «خر» است. اگر کسی موقعیت رفتن را داشته باشد و بماند «دیوانه» است. اگر کسی در فکر رفتن نباشد، «شوت» است. این فضا و بافت باعث می‌شود راه هرگونه تفکر بسته شود. پاسخ پیشنهادی بدیهی انگاشته می‌شود و شک کردن به آن، یا غیر بدیهی انگاشتن آن، «جنون» فرض می‌شود. افراد به اصطلاح نخبۀ ما، بدون فکر کردن به راه‌های جایگزین، تصمیم می‌گیرند. در واقع راه‌های جایگزین در مقابل پاسخ پیشنهادی، هیچ شانسی ندارد و قبل از هرگونه فکری، محکوم به شکست است. اینگونه تصمیم‌گیری، تصمیم‌گیری آزادی نیست. تصمیم‌گیری عقلانی نیست. تصمیم‌گیری از روی جبری است که فضا برای ما ساخته است.
به نظرم آن چیزی که باعث می‌شود، در مقابل مسائل، یک جواب مشخص داده شود، «جو» است. نمی‌توان به نخبگان‌مان گفت مدگرا، باید به آن‌ها گفت «جوگیر». جوی که به آنها تنها یک پاسخ می‌دهد. جوی که چنان افراد را می‌بلعد که باید موافقش باشی. جوی که با طرد هرگونه پاسخ دیگر، افراد مخالف فضا را مجبور به سکوت می‌کند و اینگونه فضا، خود را بازتولید می‌کند و هر روز هم قوی‌تر می‌شود. هر روز سنگین‌تر می‌نشیند روی دیوارهای دانشگاه‌ها. جوی که هر روز سریع‌تر رسوخ می‌کند در جان دانشجوها.
در این میان دو دسته، در این فضا تسلیم پاسخ پیشنهادی نمی‌شوند. یکی آنها که به هر دلیل نمی‌توانند بروند. اینها هم در واقع تسلیم شده‌اند اما شرایط لازم برای اجرای تصمیم خود را نداشته‌اند و با دسته‌ای که می‌روند چندان تفاوتی ندارند. اما دسته‌ای دیگر هستند که در صدد شکستن این فضااند. افرادی که سعی می‌کنند تحت تاثیر این فضا قرار نگیرند و به جایگزین‌ها فکر کنند. در حالتی که فضا، پاسخ خود را تقویت می‌کند، این افراد از منبعی غیر از فضایی که در آن هستند، تغذیه می‌شوند. این افراد به فضاهایی خارج از دانشگاه متصل‌اند که به آنها توان تفکر مستقل می‌دهد. منبعی مانند دین. فضاهایی مانند هیئت‌ها، و سخنرانی‌های مذهبی. این افراد، در تمام این فضاها به دنبال پاسخ خود می‌گردند. به دنبال این پاسخ که آیا بروند یا بمانند. با افرادی مشورت می‌کنند که خارج از فضا هستند و به آنها گزینه‌های دیگری می‌دهند. این افراد فکر می‌کنند و چون گزینه دارند با اراده دست به انتخاب می‌زنند. کاری که مقهور شدگان در فضای «فرار» انجام نمی‌دهند. اگرچه آنها هم به منابع دیگری غیر از فضای دانشگاه دسترسی دارند، اما در این فضاها به دنبال پاسخ خود نمی‌گردند. دلیل این امر این است که این منابعِ خارج از دانشگاه، برای آنها اولویتی بر فضای آکادمیک ندارد. در واقع هیچ فضایی غیر از فضای آکادمیک برای این افراد اصالت ندارد. به همین دلیل برای افراد مذهبی، تنها منبع برتر از فضای آکادمیک، منابع مذهبی است که آن را با اصالت‌تر از دانشگاه می‌دانند و می‌توانند خارج از این فضا فکر کنند و دست به انتخاب بزنند.
این مطلب در تریبون مستضعفین منتشر شده است.



زشت است این که گیر سر از چین بیاوریم/کبریت‌های بی‌خطر از چین بیاوریم

آورده‌ایم هر چه شما فکر می‌کنید/چیزی نمانده شعر تر از چین بیاوریم(سعید بیابانکی)



ببخشید، شما برای چه درس می‌خوانید؟

شاید این سوال را تا به حال کسی از شما نپرسیده باشد. این سوال که «شما به چه دلیل درس می‌خوانید؟». عموم مردم درس خواندن را یک امر بدیهی می‌گیرند. نه حتی یک امر بدیهی، بلکه یک ارزش قلمداد می‌کنند. مثلا یک مادر یا پدر، آرزویش برای فرزندش درس خواندن و پیشرفت کردن است. اگر بخواهد از افتخارات فرزندش بگوید، دربارۀ تحصیلات و رشته و دانشگاهش حرف می‌زند. اما آیا درس خواندن و ادامه تحصیل دادن در مقطع آموزش عالی به خودی خود ارزشمند است؟ درس خواندن به هر قیمتی؟

هر انتخابی در زندگی، جای انتخاب‌های دیگر ما را می‌گیرد. یک انتخاب به معنای از دست دادن یک انتخاب دیگر است. به معنای دست کشیدن از گزینۀ دیگر. انسان در طول روز بیست و چهار ساعت زمان دارد. اگر یک فرد درس خواندن را در برنامۀ زندگیش قرار دهد، ساعاتی از کل روز را باید برای سرکلاس بودن و درس خواندن بگذارد. بنابراین لازم است یک انتخاب را با توجه به گزینه‌های پیش رو و انتخاب‌های دیگر و با اولویت‌گذاری انجام دهیم.

زنان و مردان، هر کدام به تناسب طبیعت خود در زندگی، مسئولیت‌هایی دارند که انتخاب‌های آن‌ها را تحت تاثیر قرار می‌دهد. مردان مسئولیت زندگی و تامین اقتصادی را برعهده دارند و زنان مسئولیت فرزندآوری و پرورش آن را.

پس با این مسئولیت، یکی از انتخاب‌های مهم هر زنی در زندگی، ادامه تحصیل دادن یا ندادن است. دخترها وقتی به سال سوم دبیرستان یا پیش‌دانشگاهی می‌رسند، روبه‌روی این انتخاب قرار می‌گیرند و بعضی زن‌هایی که بعد از گذشت سال‌ها از گرفتن آخرین مدرک تحصیلی‌شان، این وسوسه گوشۀ ذهنشان می‌نشیند که دوباره درس بخوانند.

اما زن‌ها معمولا برای چه درس می‌خوانند؟ هدف یک زن از ادامه تحصیل چیست و چه باید باشد؟ یکی از عواملی که قصد و نیت فرد را برای ادامه تحصیل مشخص می‌کند رشته‌ای است که فرد قصد ورود به آن را دارد. وقتی یک نفر از اطرافیانش دربارۀ یک رشته سوال می‌کند، از پسِ این سوال‌ها، اهدافش معلوم می‌شود. برای یک نفر ممکن است ادامه تحصیل با هدف ارتقای جایگاه اجتماعی باشد، برای اینکه بگوید بله! من هم تحصیل‌کرده‌ام. برای یک دختر دیگر می‌تواند با هدف استقلال مالی و دست‌یابی به جایگاه اقتصادی باشد. در اینجا شغل و درآمدی که از تحصیل در آن رشته، عاید فرد می‌شود، بسیار اهمیت دارد. برای یک نفر دیگر ارتقاء جایگاه اداری مد نظر است. برای کس دیگر علاقه بیش از هر چیز مهم است. همۀ این اهداف گوناگون می‌تواند هدف از ادامه تحصیل باشد.

ما نمی‌توانیم بدون در نظر گرفتن مسئولیت‌هایی که دین و عرف و طبیعت بر عهدۀ ما قرار داده است، یک انتخاب را انجام دهیم. در واقع انتخاب درست، با در نظر گرفتن اولویت‌ها و گزینه‌های دیگری که در ذهن داریم و ارزیابی و قضاوت صحیح میسر است.

تامین مالی، مسئولیتی نیست که بر عهدۀ زن در خانواده باشد. نه اینکه زن‌ها نباید موقعیت اقتصادی داشته باشند بلکه به این معنا که مجبور نیستند این مسئولیت را برعهده گیرند. این مسئله با این پیش‌فرض نیست که زن توانایی تامین مالی را ندارد بلکه این پیش‌فرض را دارد که زن مسئولیت‌های مهم دیگری دارد که برای او از پول درآوردن با اهمیت‌تر است.

یک دختر از هنگام بلوغ درگیر مسائلی می‌شود که مستقیما با مسئولیت اصلی او در زندگی مرتبط است و آن هم بچه‌دار شدن و مادر شدن است. اگر خدا و دین را هم کنار بگذاریم، با نگاهی به شکل بدن و تغییرات ماهانه می‌توان فهمید، طبیعت یک زن، بچه‌دار شدن را در نهاد او قرار داده است.

حالا با در نظر گرفتن این مسئولیت، و نداشتن مسئولیت مالی، انتخاب‌های ما چقدر تغییر می‌کند؟ اگر مادری، تربیت فرزند را الویت انتخاب‌های پیش رویش قرار دهد، دیگر تحصیلاتی که به روند این تربیت لطمه بزند را انتخاب نمی‌کند. اگر دختری، مادری را مهم‌ترین وظیفۀ خود بداند، دیگر از زیر بار ازدواج به خاطر تحصیل کردن، شانه خالی نمی‌کند. دیگر زن متاهلی، حاضر نخواهد شد این وظیفه را به خاطر تحصیل کردن به تعویق بیندازد.

اگر پیش‌فرضمان این نباشد که وظیفه‌ای در قبال مسائل مالی داریم، رشته‌هایی مانند مهندسی معدن را انتخاب نمی‌کنیم. و دیگر بیشترین انگیزۀ ما برای انتخاب یک رشته، شغل یا درآمدش نخواهد بود. اگر مسئولیت‌های مهم‌تری برای خودمان قائل باشیم، علایق صرفا فردی، انتخاب ما را شکل نمی‌دهد بلکه یک مسئولیت اجتماعی، انتخاب ما را رقم خواهد زد.

بنابراین درس خواندن و ادامه تحصیل یک ارزش نیست. بلکه ابزاری است برای رسیدن به یک هدف والا. این هدف برای زنان و دختران می‌تواند «مادر خوبی شدن» باشد. در اینجا است که اولویت‌های ما برای انتخاب رشته کاملا متفاوت می‌شود. اگر زنی برای اینکه بتواند فرزند صالحی تربیت کند، به سراغ ادامه تحصیل رود، این انتخاب، انتخابی برای مسئولیت اصلی او است. و تنها در اینجا است که ادامه تحصیل ارزشمند می‌شود. درس خواندنی که منجر به لطمه زدن به تربیت کودک شود یا به حریم خانواده آسیب بزند، نه تنها ارزش نیست، بلکه ضد ارزش است.

بنابراین برای مادر بهتر شدن، کدام رشته را باید انتخاب کرد؟ به نظر می‌رسد بعضی از رشته‌های علوم انسانی کمک بیشتری به مادران آینده و امروز می‌کنند. رشته‌هایی که با تحصیل در آن، نگاه مادران به زندگی و تربیت فرزند عوض می شود.

پی‌نوشت: این یادداشت برای نشریۀ اینترنتی چارقد نوشته شده است.

این مطلب در جهان نیوز.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.