چه سرنوشت غم‌انگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس می‌بافت، ولی به فکر پریدن بود (حسین منزوی)

پاسخ‌های کلیشه‌ای به سوالات بنیادین کودک

«سلام بر فرشتگان» یک فیلم کودکانه است. با تمام ویژگی‌هایی که یک برنامۀ تلویزیونی و فیلم کودکانه در حال حاضر دارد. استفاده از رنگ‌های زیبا، لباس‌های فانتزی، آهنگ‌های شاد، شعرهای کودکانه و رقاصی در جای جای فیلم.

موضوع فیلم مرگ است. پرونده‌ای که این روزها برای کودکان مختومه است. کم‌کم با شهری شدن انسان‌ها، قبرستان‌ها فاصلۀ بیشتری از خانه‌های مردم گرفته است و اینگونه کودکان بیشتر با مرگ بیگانه شده‌اند. در خانواده نیز، اگر مجلس عزایی باشد والدین کودکان را با خود نمی‌برند چون ممکن است روحیه‌شان خراب شود؛ در مراسم تشییع، کودکان جایی ندارند و بزرگترها خیلی وقت‌ها مرگ بعضی نزدیکان را از آنها پنهان می‌کنند. این رویکرد درحالی است که در روایات و احادیث بسیاری در دین ما به مرگ‌اندیشی توصیه شده است و اصلا مرگ‌اندیشی روی دیگر سکۀ جهان  غیب و قیامت است. از طرفی نیز ممکن است کودکان با مرگ یکی از عزیزان روبه‌رو شوند و فرار از آن، فقط پذیرش مرگ را برای کودک مشکل‌تر کند.

بنابراین انتخاب موضوع مرگ به عنوان موضوعی برای مخاطب کودک از اهمیت بسیاری برخوردار است و از این لحاظ فیلم «سلام بر فرشتگان» جای تحسین دارد. با این وجود، چگونگی پرداختن به این‌گونه موضوعات که در واقع سوالات بنیادین انسان‌ها است و همواره برای بشر در طول تاریخ مطرح بوده است، پیچیدگی‌هایی دارد. کودک از همان کودکی شروع به طرح این سوالات بنیادین و فلسفی می‌کند. او از بزرگترهای خود دربارۀ خدا، مرگ، زندگی، خود، زیبایی و زشتی و الخ سوال می‌کند. پس این سوالات برای بشر وجود دارد. اما پاسخ به این سوالات چگونه باید باشد؟

در فیلم «سلام بر فرشتگان» سوالات و پاسخ‌هایی دربارۀ مرگ مطرح می شود. مثلا اینکه «چرا فرشتۀ مرگ وجود دارد؟»«اگر مرگ نباشد چه می‌شود؟»« چرا انسان‌ها باید بمیرند؟» این سوالاتی است که ذهن کودک را درگیر کرده است و در پاسخ به این سوالات قهرمان کودک فیلم به پاسخ‌هایی از این قبیل که«انسان‌ها پس از مرگ به کجا می‌روند»«چیستی مرگ» و «فایدۀ مرگ» می‌رسد. منبع این پاسخ‌ها متن دین و آیات و روایات است. این پاسخ‌گویی در روایت فیلم به سه صورت انجام گرفته است. در بعضی قسمت‌ها از طریق شعر، در بعضی قسمت‌ها از طریق دیالوگ‌های بازیگران و در قسمت‌هایی از طریق به تصویر کشیدن نتیجۀ عملی عدم وجود مرگ.

هنگام پاسخ‌گویی از طریق شعر، آهنگ و حرکات نمایشی نیز با آن همراه است. در اینجا این سوال مطرح می‌شود که آیا شعر ظرفیت انتقال مفاهیم عمیق و گاه فلسفی را دارد؟ چقدر کودکان با شنیدن شعری همراه با موسیقی به مفهوم آن توجه می‌کنند؟ در واقع در تصویری که در این فیلم دیده می‌شود، چشمان کودک رنگ‌ها، حرکات و صورت‌ها را می‌بیند؛ گوش‌هایش موسیقی و شعر را می‌شنود و آیا دیگر  جایی برای توجه و تفکر  در معنا و مفهوم شعر می‌ماند؟ به نظر می‌رسد از آن‌جا که کودکان نمی‌توانند توجه خود را به صورت متمرکز روی چند چیز نگه دارند، این توجه در رنگ‌ها و تصویر تقسیم شده و چندان جایی برای انتقال مفاهیم نمی‌ماند.

نوع دوم پاسخ‌گویی به سوالات کودک در این فیلم، دیالوگ‌هایی است که بین فرشته و کودک – خصوصا فرشتۀ زندگی یا جان‌جان- اتفاق می‌افتد. این دیالوگ‌ها در طول فیلم بسیار کلیشه‌ای و شعاری انتخاب شده است و قرابت کمی با زبان کودکانه دارد. جملات گاهی به متن آیات و احادیث نزدیک می‌شود و کاملا فاقد زبان ساده فهم است. بنابراین در این نوع نیز انتقال مفاهیم فلسفی به درستی صورت نمی‌گیرد.

نوع سوم پاسخگویی از طریق ارائه و نمایش نتیجۀ عملی حضور یا عدم حضور یک پدیده به کودک است. بعد از آنکه «شادی»  از خداوند می‌خواهد که فرشتۀ مرگ یا «بای‌بای‌خان» را ببرد، خداوند دعای او را مستجاب می‌کند و مرگ در جهان تا چند وقتی از بین می‌رود. بدین ترتیب هیچ حشره و جانور و ویروس و میکروبی نمی‌میرد و آنها به انسان‌ها حمله می‌کنند و آنها را بیمار می‌کنند. در ادامه شهر به هم می‌ریزد و کودک خود را مقصر این وقایع می‌داند. کارگردان در این‌جا قصد دارد نتیجۀ عملی نبودن عدم وجود مرگ را به کودک نشان دهد. اما به نظر می‌رسد این اتفاقات بدون داشتن روابط علی می‌افتند. در واقع این نتیجۀ عملی به دلیل ضعف در پیرنگ آن، برای کودک باورپذیر نیست. تصاویر در نشان دادن این روابط نقشی ندارند و تنها فرشته با بیان خود این روابط علی را توجیه می‌کند. مثلا ممکن است کودکی در پایان فیلم سوال کند که چرا خدا کاری نکرد که فقط انسان‌ها نمیرند و دیگر موجودات بمیرند و اینگونه به انسان صدمه نزنند؟ با این سوال نتیجۀ عملی کاملا بی‌معنا می‌شود.

تصویر یکی از موثرترین ابزارها برای انتقال مفاهیم خصوصا در کودکان است و نشان دادن نتیجۀ تصویری حضور یا عدم حضور یک پدیده، یکی از بهترین راه‌ها برای پاسخگویی به سوالات بنیادین و فلسفی آنها می‌باشد. اما این فیلم به دلیل نداشتن روابط علت و معلولی و پیرنگ ضعیفی که در روایت فیلم وجود دارد، نمی‌تواند کودک را مجاب کند و کودک در نوع سوم پاسخگویی نیز بی‌جواب می‌ماند.

به نظر می‌رسد بهترین راه برای پاسخگویی به سوالات فلسفی کودکان در فیلم‌ها، قرار دادن کودک در موقعیتی است که برایش سوال ایجاد کند، سپس فیلم او را در موقعیت‌های متفاوت قرار دهد به طوری‌که به خوبی همۀ ابعاد پدیده‌ای را که از آن سوال دارد دریابد و به تفکر عمیق در آن پدیده بپردازد. تصویر یکی از بهترین راه‌ها برای درک همۀ ابعاد یک امر پیچیده است. لازم نیست در فیلم پاسخ مستقیم به کودک داده شود، در صورتی‌که در روند فیلم‌نامه فطرت او بیدار شود و مصالح دینی تفکر هم بنا به مقتضیات سنی به او داده شود، بدون شک عقل او پاسخی را به اینگونه سوالات خواهد داد که دین داده است.

منتشر شده در سینما انقلاب



هرگز نخواسته‌ام

ماهی سرخ و سیاهی باشم

که حقارت بال‌هایش آسمان را

از او سلب کرده است(عباس صفاری)



با نگاه غریب بنویسیم

جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

(ادامه…)



چقدر بی‌شباهتم به تو من

ای شهوت شراره افکن بر چمن



«شیدایی» و نمایش لایۀ رویین دین

چند وقتی است که سیمای جمهوری اسلامی ایران تلاش می‌کند سریال‌هایی تلویزیونی با رویکرد دینی بسازد. نقش‌های اصلی را دخترهای چادری می‌گذارد، آن وسط هم یک مسجدی، نمازی، دعایی چیزی می‌چپاند که یعنی دیگر فیلم‌هایمان دینی شد. «شیدایی» هم از همین دست سریال‌ها بود. نقش اول زن فیلم یک دخترِ جوانِ زیبایِ تحصیلکردۀ چادری بود. خانوادۀ پسر هم از آن حاجی‌هایی که خیلی با مرام و با انصاف و مذهبی و پولداراند و دستی در کار خیر دارند. مثلا در فیلم نشان می‌دهد همین حاجی را که جشن عید غدیر در خانه‌اش برگزار می‌کند. آدم‌ها بعضی وقت‌ها نمازی می‌خوانند و به حضرت ابوالفضل و حضرت زهرا قسم می‌خورند و یک موقع‌هایی هم یاد خدا می‌کنند. بعد از تیتراژ و قبل از شروع فیلم هم یک حدیث دربارۀ راستگویی می‌نویسند.

اما آن چیزی که می‌تواند یک داستان روایی غیر سکولار را از یک داستان روایی سکولار جدا کند این چیزها نیست. البته این چیزها هم مهم است اما اینها همه حاشیه است. مهم داشتن جهان‌بینی دینی به دنیا و آدم‌ها و رفتارها است. مهم این است که شخصیت‌ها، زندگی‌شان را بر اساس شعاع این دنیایی تعریف نکنند. مهم این است که در هر تصمیم و قضاوت، خدا را ببینند. و این هم ممکن نیست مگر اینکه به دستورالعمل‌های دین توجه کنند. یعنی تمام تصمیم‌هایشان را با احکام دین همتراز کنند.

شخصیت اول زن این فیلم یعنی لیلا یک شخصیت به تمامی معنا «خودبنیاد» است. بعد از رو شدن دروغ همسرش، اولین انتخابش طلاق است. با عصبانیت تصمیم می‌گیرد و بدون هیچ مشورتی. بعد هم که از خیر طلاق می‌گذرد، وارد خانۀ شوهرش طاها می‌شود اما اتاقش را جدا می‌کند. یعنی از مهم‌ترین وظیفۀ زن برای شوهر امتناع می‌کند. وقتی می‌فهمد بچه‌دار شده، ناراحت می‌شود و تصمیمش عوض نمی‌شود، همچنان به طلاق و اتاق جدا فکر می‌کند. این شخصیت، هیچ کدام از رفتارهایش دینی نیست و تنها به همین دنیا فکر می‌کند. تنها به خودش فکر می‌کند، خودش تصمیم می‌گیرد، نفع خودش را مد نظر قرار می‌دهد. انگار نه انگار که خدایی وجود دارد که بخشنده است و کسانی‌که ببخشند را دوست دارد.

انسان دین‌دار نشانه‌های خدا را در همۀ زندگی‌اش می‌بیند. همیشه سعی می‌کند وقتی در تنگا و مشکلات است، این نشانه‌ها را دریافت کند و با این نشانه‌ها تصمیم بگیرد. لیلا حتی یک بار هم فکر نمی‌کند که شاید دارد اشتباه می‌کند. وقتی می‌فهمد باردار است، فکر نمی‌کند که شاید این نشانه‌ای باشد از طرف خدا برای نهیب زدن به او. آخر فیلم هم که یکدفعه نظرش عوض می‌شود و مثل فیلم هندی‌ها پیش همسر پشیمانش برمی‌گردد، نه به این خاطر است که می‌فهمد عمل‌اش درست نبوده، بلکه باز هم این خودش است که دوست دارد با شوهرش بچه را بزرگ کند. لطف می‌کند و خودش او را می‌بخشد، نه بخششی برای خدا.

 تمام رفتارها، تصمیم‌ها و قضاوت‌های افراد فیلم کاملا خودخواهانه و بر اساس یک انسان خودبنیاد مدرن است. اگر اسمی هم از خدا می‌آید فقط به فضای کلی فیلم پیوست شده است؛ بدون آنکه ربط وثیقی با فضای کلی و شخصیت‌ها، منش‌ها و نگرش‌ها داشته باشد.

این مطلب در پارسینه



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (ادامه…)

    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.