شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

تهران

کلاهِ بزرگی است

که بر سر زمین گذاشته ایم.(گروس عبدالملکیان، حفره ها)



زندگی ایده‌آل تهرانی در «سعادت آباد»

تهران‌زدگی، یکی از مسائلی است که هر روز بیشتر دارد در میان شهرهای ایران رواج می‌یابد. در بعضی شهرستان‌ها تهران‌زدگی از شکل خفیف خود خارج شده و تبدیل به نوعی از خودباختگی در میان مردم آن شهر می‌شود. مدها همانطور که از شمال شهر تهران شروع می‌شود، بعد از مدتی به شهرستان‌های بزرگ و کوچک می‌رسد و آنها را هم در‌می‌نوردد. پدیدۀ تهران‌زدگی، احتمالا بسیار پیچیده و در حال تحول است و جای نظریه‌پردازی‌های علمی دارد. به نظر می‌رسد نمی‌توان تهران‌زدگی را تنها در شیوع مدهای گوناگون و به عنوان کانون شروع این مدها در نظر گرفت. تهران‌زدگی در ابتدا، مخاطب خود را از خودباخته می‌کند. یعنی فرد نسبت به لباس، زبان، مکان، قیافه و زندگی خود شرمنده می‌شود. مخاطب در این مرحله فکر می‌کند که نمی‌خواهد اینی باشد که هست. پس به دنبال آن‌چیزی می‌گردد که باید بشود. در مرحلۀ بعد کم‌کم متوجۀ تهران به عنوان مدینۀ فاضله می‌شود و سعی می‌کند هرچه بیشتر شبیه آن شود. در ابتدا تنها با پیروی از مدهای تهران. اما این تقلید به جایی می‌رسد که تمام زندگی و دنیای او را در برمی‌گیرد. در این مرحله، فرد تهران‌زده، سعی می‌کند سبک زندگی تهرانی را که مجموعه‌ای از تمام کنش‌ها، رفتارها، اخلاقیات، تکه کلام‌ها، وسایل منزل، لباس و… است را تقلید کند.

اما سوال این است که کدام سبک زندگی؟ تهران در خود شهر هزار قوم است. شمال شهر و جنوب شهر و شرق و غرب، دنیاهای متفاوتی هستند با سبک زندگی‌های متفاوت. آنچه به عنوان زندگی ایده‌آل تهرانی، حتی بسیاری از تهرانی‌ها را تهران‌زده کرده است، چیست؟

اگر از من بپرسید به جای توضیحات فراوان به شما خواهم گفت که بروید و فیلم «سعادت‌آباد» را ببینید. این فیلم به صورت کمال‌یافته‌ای سبک زندگی ایده‌آل تهران‌زدگی را نشان می‌دهد. ماشین مدل بالا، خانه‌های ویلایی با استخر یا برج‌های بیست طبقه. مبل‌ومان مدرن، خانه‌های بدون فرش، کروات، سیگار و …

نمایش سبک زندگی تهرانی از همان سکانس‌های ابتدایی فیلم سعادت‌آباد شروع می‌شود. همه چیز در این سبک زندگی متفاوت است. حتی خرید کردن. چون شاگرد مغازه خریدها را در ماشین مدل بالای خانم می‌گذارد و انعام چهار هزار تومنی خود را به خاطر این حمل کردن چند دقیقه‌ای می‌گیرد. خیابان‌ها عریض و خلوت و زیبا است. خانم برای مهمانی خانۀ خودش چند شاخه گل رز می خرد که شاید قیمتشان به بیست هزار تومن برسد. خانه فرش ندارد، مبل‌ومان بسیار مدرن است، دیوارهای خانه به صورت معمول سفید نیست، حتی ظروف آشپرخانه چشمگیر است، از آبکش گرفته تا قابلمه‌ها. لباس‌ها فاخر است. موبایل‌ها آیفون است. موزیک خارجی است. غذاها پلو خورش نیست. آدم‌ها با چنگال و چاقو آن را می‌خورند. بچه، پرستار دارد.

اما مسئله این است که سبک زندگی تنها در اشیاء خلاصه نمی‌شود. سبک زندگی با خود معانی را حمل می‌کند. روابط آزاد و صمیمانۀ زن و مرد در این فیلم پیوست شده به آن خانه و زندگی است. سیگار کشیدن، مشروب خوردن، سقط کردن بچه، دروغ گفتن، کلاه‌برداری، قاچاق؛ همه و همه  متصل و پیوسته است با آن سبک زندگی که در فیلم نمایش داده شده است. حالا برگردیم به مخاطب تهران‌زدۀ ما که دارد از رسانۀ سینما یا تلویزیون هجده اینچی خودش این فیلم را تماشا می‌کند. بی تردید او این خانه را، خانۀ آرمان‌های خود می‌داند. این خانه را می‌خواهد، لوازم‌اش را می‌خواهد، دوست دارد زن یا شوهرش اینطوری باشد، اینطور بپوشد، این‌طور حرف بزند، این‌طور ژست بگیرد. در واقع اگرچه این فیلم نشان دادن زندگی این طبقۀ مرفه تهرانی با تمام کثیفی آن است، اما مخاطب تهران زده، این تجمل را می‌خواهد و ناخودآگاه این زندگی را هم. مخاطب می‌فهمد برای اینکه این زندگی را داشته باشد، باید کلاش و دروغگو و کلاهبردار و نامرد باشد. زرق و برق زندگی ایده‌آل تهران‌زده، هرگونه معیار اخلاقی را ساقط می کند و مخاطب به دنبال این زندگی، کثافت زندگی تهرانی را برای داشتن زندگی ایده‌آل تهرانی خواهد پذیرفت.



تو عاشقانه قدم می‌زدی به کوچۀ فقر…

معامله با تو

خدا نخواست خودت را به شب نشان بدهی
وگرنه کی تو به این سایه‌ها امان بدهی؟

سکوت گفت و توخواندی و زیر دست خودش
نشاند، تا همۀ عمر، امتحان بدهی

تو ای ستارۀ دنباله‌دار سر در خون
مباد، تن به شگون‌زار آسمان بدهی

خدا همیشه در آغوش خود شناور بود
هم اون نوشت، تو دروازه را تکان بدهی

تو عاشقانه قدم می‌زدی به کوچۀ فقر
که شب به دست یتیمِ خرابه جان بدهی

خوشا معامله با دست‌های تنهایت
خوش آن‌که دل بستانی و جاش، نان بدهی

در آن شبانه به خوابت فرشته می‌آمد
مباد، دل به دل واپسین اذان بدهی

چه شد پریدی و رفتی کنار سجاده
که درس شور، به خمیازۀ جهان بدهی

خدا کند به ضریحت رسم که می‌گویند:
سری است، در تو که شمشیر، را مکان بدهی

از کتاب خورشید در عبای تو پیچیده است، مرتضی حیدری آل کثیر

عید غدیر مبارک



واژه‌ها تاریخ‌دار اَند-قسمت اول

هر جمله‌ای که ما می‌گوییم حتی خیلی از واژه‌ها، یک تاریخی برای خودشان دارند. خصوصا واژه‌هایی که در دوران جدیدتر شکل گرفته باشند. اخیرتر باشند. مثلا مال صد ساله اخیر. بسیاری از این واژه‌ها و جملات، بی تردید از یک خاستگاه تئوریک نشات گرفته‌اند. ما تحت تاثیر گفتمان حاکم آنها را تکرار می‌کنیم، بدون اینکه بدانیم واقعا از چه چیز سخن می‌گوییم. مثلا این جملۀ معروف که احتمالا شما هم تا به حال از آن استفاده کرده‌اید:« نظر هر کس محترمه» را در نظر بگیرید. این جمله، در پس خود، از ارزش‌های لیبرالیستی نشات گرفته است. یکی از ارزش‌های فلسفۀ لیبرالی آزادی است. یکی دیگر از ارزش‌هایش فردگرایی است. این می‌شود که هر کس برای خود جایگاه انتخاب و عقیده دارد و چون آزادی یک ارزش است، اینکه اعتقاد یکی با اعتقاد دیگری متفاوت باشد، چیزی نه مذموم بلکه مورد ستایش است و دیگران برای احترام به آزادی یکدیگر، عقاید هم را محترم می‌شمارند. پس اگر کسی حرف مخالفی گفت، نظرش محترم است. این اعتقادات منجر به نوعی نسبی‌گرایی می‌شود. زیرا در واقع حقیقت، آن چیزی است که هر فرد تشخیص می‌دهد و اگر این حقیقت‌ها برای افراد متفاوت باشد، اشکالی ندارد. اینگونه به تعداد هر انسانی حقیقتی وجود خواهد داشت.

این یک مثال بود از تاریخ‌دار بودن جملات و واژه‌های ما. اما استعمال این واژه‌ها و جملات چه اشکالی دارد؟

یکی از پیچیده‌ترین خصوصیات بشری، زبان است. زبان است که انسان را از حیوان جدا می‌کند. زبان‌شناسان دربارۀ زبان بسیار تحقیق کرده‌اند اما هنوز اجماعی بر سر ماهیت آن وجود ندارد. چیزی که تا حدی مورد توافق است، این واقعیت است که زبان و تفکر ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند تا جایی که بعضی افراد اعتقاد دارند که تفکر همان زبان یا گفتگو با خود است. بنابراین واژه‌ها در پس معصومیت و پاکی‌شان، معنایی دارند. معنایی که در پناه صوت یا نوشتار، خود را به ذهن انسان تحمیل می‌کند. معنایی که در طول تاریخ تطور می‌یابد. معنایی که از خاستگاه نظری، سربرآورده و آن خاستگاه نظری را با خود به ناخودآگاه می آورد. آنچنان آرام در ذهن ما می‌نشیند، که شاید هیچ‌گاه متوجه ورود و تثبیت‌اش نشویم.  هجمۀ این ورود، منجر به انتقال آهسته و آرام یک فلسفه می‌شود. فلسفه‌ای که بدون انتخاب به سراغ ما می‌آید و بعد از آنکه تمام ذهنمان را فرا گرفت، ما آن را انتخاب می‌کنیم. انتخابی از سر اجبار.

آشنایی با فلسفه‌های حاکم بر جهان، ما را مجهز به این سلاح می‌کند که با تاریخِ معانی‌ای که در پشت هر واژه‌ای است به صورت خودآگاه برخورد کنیم. شاید تا زمانیک‌ه زبان جدیدی شکل بگیرد، نتوان بدون این کلمات، سخن گفت، اما خودآگاه شدن ما به این معانی و خاستگاه‌های نظری، بسیار مهم است.



هوا را از من بگیر/ خنده ات را نه…



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.