چه سرنوشت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود (حسین منزوی)
پیرمرد نمونه آرمانی یک راننده تاکسیِ پیرِ غرغرو بود. با آن صورت شش تیغه و گره همیشگی ابرو. از آنهایی که روی داشبردش نوشته «لطفا کمربند خود را ببندید و با تلفن همراه صحبت نکنید». آنهایی که همیشه رادیوشان روشن است؛ با باندهایی پشت گوش مسافرها.
وارد که شدم رادیو را تا آخر بلند کرده بود. رادیو ارتباط مستقیم با صحن مجلس بود. الیاس نادران داشت دربارۀ مرحلۀ دوم هدفمندی یارانهها حرف میزد و آمار میداد. ماشین که پر شد، حرکت کردیم. وقتی نادران آمارهایی از میزان ذخیرۀ مالی در مرحلۀ اول طرح هدفمندی میداد، پیرمرد برگشت و به مسافری که جلو نشسته بود گفت:«یازده میلیارد خوردن تو این مدت». احتمالا توی دلش یک «خدا بیامرزی…» هم گفته. ما که با آن صدای بلند اصلا نمیشنیدیم. مسافرها که میآمدند پیاده شوند، با داد و فریاد باید حالیش میکردند که بایستد. او با همان گره ابرو، هی فحش میداد و مجلس و دولت و رژیم را یکی میکرد. کرایه ششصد و پنجاه تومان بود. یک هزاری دادم بهش. سیصد تومان برگرداند. بعد از کمی بهش گفتم کرایه مگر ششصد و پنجاه نیست؟ گفت مگر چقدر دادم؟ گفتم سیصد. باز کمی که گذشت گفت اگر پنجاهی داری بده که صدی بهت بدهم. گفتم ندارم. به مقصد که رسیدیم، پیادهام کرد و زد روی گاز و رفت.
من نمیدانم این یازده میلیارد الان کجاست و چه بلایی سرش آمده. مامور هم نیستم که بدانم. همان الیاس نادران باید مراقب حق و حقوق ما باشد که هست. اصلا بحثم یازده میلیارد تومان نیست. پنجاه تومان هم از نظرم ارزشی ندارد. هیچی نیست. اگر کسی یازده میلیارد حق الناس را بخورد، حرام است. اگر کسی پنجاه تومان مردم را هم ندهد، مال حرام است. یازده میلیارد یا پنجاه تومان فرق نمیکند اگر مال حرام باشد. وقتی بیاید توی پولت، همۀ پولت حرام میشود. مثل خون که بریزد توی یک ظرف آب. بریزد توی یک قابلمه غذا. همهاش نجس است. چه یک قطره، چه یازده میلیارد قطره.
از تاکسی پیاده میشوم. سوز سرما میخورد توی صورتم. دستکشها محافظ دستهایم شده اما در عین حال آزادی عمل را از انگشتهایم گرفته. پول صدقۀ امروز را میگذارم توی جیبم که سر کوچۀ محلکار بندازم توی صندوق صدقات. به این یکی که دم ایستگاه مترو است اطمینان ندارم. دهانهای که پول را از آن میاندازی داخل بازتر شده. معلوم است معتادها به این یکی هم رحم نکردهاند. صندوق صدقات دم کوچۀ محلکار اما از این جدیدها است.
میدانم که احتمالا به متروی این ساعت نمیرسم. دوست ندارم این قسمت راه را در این سرما بدوم و آنوقت بازهم به مترو نرسم. اما آدمها دارند از کنارم با سرعت میدوند. یک پسری مثل باد از کنارم رد میشود. یک دخترکی هم دوان دوان از همه جلو میزند. اگر این متروی سریعالسیر را از دست بدهم یعنی بیست دقیقه دیرتر رسیدن. بهشان حق میدهم که عجله کنند اما دلم هم برایشان میسوزد. دلم برای انسان مدرن میسوزد که این همه در بند زمان است.
قبلترها وقتی کسی را به اسیری میبردند نشانهاش این بود که دستهایش را میبستند. در واقع طنابی مانند النگو دور مچهایش میپیچیدند. حالا ما هر روز صبح به دستور ساعتهای تنظیم شدهمان از خواب بیدار میشویم و با رضایت کامل، ساعتهایمان را به مچمان میبندیم و کلی هم پول ساعتمان را میدهیم. هر روز به خاطر از دست دادن این ثانیهها ناراحت میشویم، حرص میخوریم، معده درد میگیریم. مترو در تهران، نماد این اسارت است. زمان دقیق حرکت مترو معلوم است و کافی است یک دقیقه، یا چند ثانیه دیر کنی. هیچ راه جبرانی نیست.
خیلی پیش میآید که بالای پلهها رسیدهام و بسته شدن درهای مترو را در کمال ناامیدی دیدهام. در آن لحظه احساس کردهام دستی که دکمۀ بسته شدن درها را زده است، باعث چه اتفاقهایی که نشده. شاید حذف شدن توسط استاد از یک درس، شاید اخطار از طرف رئیس، شاید؛ اخراج. از دست دادن چیزهایی که برای افراد در آن روز مهمترین چیزها است. اما آن دستی که دکمه را فشار میدهد خطایی نکرده. او صرفا وظیفهاش را انجام داده است. این دنیای جدید است که آدمها را در جادۀ زمان تک خطی گیر انداخته است. آدمهایی که هر چه بزرگتر میشوند، زمان هم برایشان مهمتر میشود. آدمهایی که هر روز به زمان وابستهتر میشوند. آدمهایی که دقیقهها، اندازۀ طلا برایشان ارزش دارد؛ سرنوشتشان را میسازد. جلوی ثانیهها به زانو در میآیند. آدمهایی که یکی از خدایانشان، ساعت است.
مانتویش خیلی سفید است. از بچگی به این خاطر مانتوی سفید نمیخریدم که خواهرهایم می گفتند، آدم مثل پرستارها می شود. این یکی، دقیقا رنگ لباس پرستارها است. اما مدلش فرق می کند. از این مانتوهای کمری است که پایینش کمی گشاد میشود. و آستینهایش تا بالای آرنج دخترک است. دختر زیبایی است. پوست سفیدی دارد. چشم های درشت مشکی که مداد دورشان نیم سانتی شده. با یک روژ صورتی خوش رنگ که من فقط حداکثر برای عروسیها میزنم. چیزی که توجهم را بهش جلب کرده، حلقۀ ساده و ظریفش است. با چند تا نگین وسط اش. باز هم به پای حلقۀ خودم نمیرسد در سادگی البته. سنش زیاد نیست، یکی دوسال کوچک تر از من است شاید. بیست و دو، یا سه. در صف تاکسی ایستاده ایم و چند دقیقه ای هست که منتظریم تاکسی بیاید. ساعت هشت شب است.
دارد با گوشی اش ور میرود. حالا گوشی را دم گوشش میگذارد و از من فاصله میگیرد. به آن طرف خط میگوید:
- چرا ریجکتم کردی؟
- …
- نه بگو چرا ریجکتم کردی؟
- …
- کار داشتم باید تهران می موندم.
- …
- همینی که هست، خودت وقتی تا ساعت یک بیرونی اشکالی نداره!
- …
- خدافظ
حسابی میرود توی هم. ون میآید. توی ون جلویم نشسته است. باز تلفن اش را میگیرد:
- سلام. خوبی؟ من الان تازه از ایستگاه مترو راه افتادم.
- …
- آره بابا، {بـــــــیـــــب} به اعصابم. میگه چرا هنوز نرفتی خونه؟
- …
- آره! خودش تا ساعت یک شب با رفیقاش می گرده هیچی نیست.
- …
- نه، حالشو میگیرم، الان نمیتونم حرف بزنم، ولی حالشو میگیرم. خیلی بهش رو دادم.
- …
- آره، حالا یه روز که خونه بودم، ساعت نه شب زنگ زد، میگم تهرانم که حالش گرفته شه.
- …
- آره حالشو می گیرم.
- …
- باشه حالا پس من میام دیگه، خدافظ.
به حلقه اش نگاه میکنم. سعی میکنم فکر نکنم که در آینده، باز هم حلقه دارد یا نه. تعجب میکنم. هیچ وقت در زندگی حال کسی را اینطوری نگرفته ام. فکر میکنم چرا آدم ها با هم حرف نمیزنند. چرا گفتوگو نمیکنند. با حرف زدن دیگر نیازی به حال گیری نیست.
اگر دیر به مترو ساعت هشت برسی، بیبرو برگرد باید روی زمین بنشینی یا سر پا بایستی. آن روز هم با عجله آمدم توی مترو و بعد از چند دقیقه حرکت کرد. نشستم روی اولین پله که میرفت سمت پایین. همیشه دلم برای کرجیها میسوزد که بعضی وقتها حتی جای ایستادن هم ندارند. کنارم یک دختر دیگر نشسته بود. پنج تا پله بود که به جز ردیف ما یک ردیف دیگر هم آدم نشسته بود. یک دخترک دیگر هم روی زمین، زیر پلهها. ایستگاه کرج رسیدیم. یک دختری خیلی زودتر از بقیه آمد تو، گفت ببخشید و از کنارم گذشت. از پلۀ بعدی هم به سختی رد شد و آمد روی زمین، روبه روی من، پایین پلهها نشست. مقنعه طوسی پوشیده بود. پشت کلهاش را گنده کرده بود. اوایل نمیدانستم دخترها چه طور کلهشان را این طور بزرگ میکنند. این طوری که کلهشان کش بیاید و گندهتر شود. بعدها فهمیدم که به خاطر کلیپسهای بزرگی است که میزنند به موهایشان. خودم هم کلیپس میزنم و کمی هم پشت سرم قلمبه میشود اما این طور بزرگ نمیشود. این هم کلهاش را بزرگ کرده بود. و مقنعۀ طوسی کوتاهش، تا وسط سرش میرسید. سبزه بود و دماغ استخوانی داشت. چشمهایش عادی بود و در کل همۀ اجزای صورتش هم. یک آرایش خیلی محو داشت. انگار که از شب پیش مانده باشد و یک بار هم آب خورده باشد. مداد چشمش خیلی کم رنگ بود. و فکر کنم ریمل هم داشت. پوستش صاف نبود و لک داشت و روی هم رفته زیبا نبود. یک دفعه صدای یک خانمی بلند شد که داشت غرغر میکرد. به یک لهجهای که شاید شمالی بود شاید هم جای دیگری، شروع کرد دعوا کردن با یک کس دیگری. آن کس دیگر که احتمالا یک دختر بود، هم شروع کرد جوابش را دادن که چرا جای من نشستی و چقدر پر رویی که آمدی به من میگویی پاشو و میآیی جایم مینشینی و زنه هم به یک لهجهای که چیز زیادی ازش نمیفهمیدم، همین طور داشت دعوا مرافع میکرد. همه به هم نگاه میکردیم و سر تکان میدادیم و هر چند وقت یک بار یکی میگفت نچ نچ. کم کم صدای اعتراضها به آن خانم که هی حرفهای (احتمالا چون من خیلی نمیفهمیدم) بدی میزد بلند شد که ما خودمان اعصاب نداریم شما دیگر اعصابمان را خرد نکن و الخ. البته کلۀ صبح نمیدانم چرا مردم اعصاب نداشتند اما من هم کم کم داشتم عصبی میشدم. آن دختر مقنعه طوسی هم هی نگاه میکرد به آن طرفی که من نمیتوانستم ببینم و سرش را تکان میداد و آخر سر گفت بس کن دیگه خانم! بعد از اینکه حسابی دلش را خالی کرد؛ صدای لهجه دارش قطع شد. من هم همشهری داستان را که بسته بودم، باز کردم و شروع کردم به خواندن بقیۀ داستانی که زنک با آن لهجه پریده بود تویش. همین طور غرق داستانم بودم که نگاهم افتاد به دختر مقنعه طوسی. احساس کردم چقدر پوست گونههایش بهتر شده. یعنی دیگر آنقدر سبزه نبود و خیلی هم صاف و یکدست شده بود. دوباره سرم را کردم توی داستانم اما زیر چشمی دخترک را میپاییدم. دیدم از یک جایی توی کیفش دارد یک چیزی میمالد به صورتش. زیاد دیده بودم که آدمها توی مترو آرایش کنند. خصوصا توی مترو کرج. اما تا به حال در موقعیت مکانیای ننشسته بودم که این طور بتوانم طرف را دید بزنم. چون بر اساس یک قانون نانوشته زنها سعی میکنند نگاهشان را از کسی که دارد آرایش میکند بگیرند. خصوصا اگر چادری باشی. اگر چادری باشی، ذهن تاریخی آدمها میرود سمت کمیته و فاطی کماندوها و حراست دم دانشگاه و این جوری در حالیکه تو فقط داری از روی کنجکاوی نگاه میکنی یا اصلا میخواهی آرایش کردن را یاد بگیری، طوری نگاهت میکنند که یعنی به تو ربطی ندارد که من چه کار میکنم، هر کار هم دلم بخواهد میکنم، مگه تو فضول مردمی، هر کس را میگذارند توی قبر خودش، اصلا دل آدم باید صاف باشد- یعنی باور کنید بعضی از این دست نگاهها بیاغراق معنی همۀ اینها را میدهد- حالا من در موقعیتی بودم که راحت میتوانستم سیر طرف را نگاه کنم و او هم نفهمد. چون من بالا بودم و او پایین. آن چیز را که حدس زدم کرم فشرده است میزد به صورتش و پوست ناصافش، چنان صاف و یکدست میشد که باورکردنی نبود. رنگش هم یک درجه داشت روشنتر میشد اما نه آنطور که بزند توی چشم. احتمالا یک جور بزنزهای که به رنگ پوست خودش هم میآمد.
بعد از توی کیفش یک چیزی را درآورد که من اول فکر کردم شاید رژ مایع است، اما نبود. اندازۀ یک انگشت میشد و سرش تیز بود. مثل مداد. آن را کشید روی ابروهاش. یعنی کشید ته ابروهاش. حدس زدم باید محو ابرو باشد. این را زنها و دخترهایی که تتو کردهاند میزنند روی خط تتوی قدیمی. یا آنهایی که تتو کردهاند میکشند روی موهای تازه درآمده که معلوم نباشد. دختر تتو نکرده بود اما ابروهایش کوتاه بود. آن مدلی که بهش میگویند شیطانی. و ته ابرو را که میرود به سمت پایین کلا میتراشند و ابرو را با مداد یا تتو ادامه میدهند تا برود بالا. حالا دختر داشت ته ابرویش را درست میکرد. محو ابرو را گذاشت و یک مداد مشکی درآورد. ته ابرویش را کشید. کمی برد بالاتر ولی اصلا معلوم نبود. یعنی خیلی بالا نبرد و فقط تهش را تیز کرد. حدس زدم الان است که رژ گونهاش را دربیاورد اما اشتباه کردم. یک مداد دیگر درآورد که با مداد اولی نمیدانم چه فرقی داشت. به نظرم آمد هر دوشان مشکیاند. خط چشم نازک و کم رنگی را که کشیده بود پر رنگ کرد. ولی باز هم همان قدر نازک. خیلی پر رنگتر از قبل ولی نازک. حالا چشمهایش خیلی کشیده به نظر میآمد. حدود دو دقیقه هی مداد چشم میکشید و هی توی آینه نگاه میکرد. این گوشهاش را پاک میکرد، دوباره میکشید، آن یکی را بلند میکرد. بالاخره مداد هم گذاشت توی کیف آرایش بزرگی که حالا از کیفش درآورده بود. گفتم حالا دیگر نوبت روژ گونه است. اما ریمل را درآورد. به نظر آمد که ریمل دارد اما باز هم روی ریمل قبلی کشید. از پایین به بالا. و از داخل به بیرون. مژههای گوشهٔ چشم بیشتر. هی توی آینه نگاه میکرد. باز بورس ریمل را از بالا به پایین و از داخل و خارج میکشید. کمی هم مژههای پایینش را ریمل زد و بعد… حتما نوبت روژ گونه بود. اما باز هم همان محو ابرو را درآورد و هی کشید. دوباره ابروها را با هم قیاس کرد که تا به تا نباشد. باز مداد ابرو را زد. همه را گذاشت و به خودش نگاه کرد. دیگر از درآوردن رژگونه ناامید شده بودم که آن را هم درآورد. یک نگاهی به من کرد، زود چشمم را برداشتم که یعنی بهش نگاه نمیکنم. رژگونه را به گونههایش کشید. لبهایش را غنچه کرد و مثلا روی خطی که افتاده بود کشید. پر رنگ و پر رنگتر. این یکی را توی آینه با آن یکی میزان کرد. دوباره بهم نگاه کرد. این بار کتاب را آورده بودم جلوی صورتم که نبیند دارم نگاهش میکنم و سریع هم کتاب را گذاشتم جلویم. حالا یک رژ مایع درآورده بود. اول لب پایین. لباش را انگار که بگوید ایخ باز کرد. بعد هم لب بالا. رژ را گذاشت و یک خط لب درآورد. فکر میکردم آدم اول باید خط لب بزند و بعد رژ. فکر میکردم آدم به رژ مایع خط لب نمیزند. خط لب را درآورد و دور لباش را کشید. این بار لبهایش بسته بود موقع کشیدن خط لب. نگاهم کرد اما من چشمهایم را بستم که مثلا چقدر خستهام و خوابم میآید. باز هم محو ابرو را در آورد و به ابرویش کشید. نزدیک تهران رسیده بودیم. دیگر مستقیم نگاهش نمیکردم. خودش را توی آینده نگاه میکرد و موهایش را درست میکرد. قلمبۀ پشت سرش را درست میکرد. میتوانستم کلی داستان بخوانم توی این مدت. توی این مدتی که داشت آرایش میکرد. حالا بلند شد. باز هم گفت ببخشید و از بین ما به زور رد شد. رفت که باز هم سریعتر از همه برسد. اما صورتش خیلی تغییر کرده بود. آرایشش خیلی ملایم بود. نه اینکه خیلی. اما آرایشش غلیظ نبود که توی چشم بزند. اما صورتش زیبا شده بود. پر رنگتر شده بود. پوستش خوب شده بود. و چشمهایش کشیدهتر. و لبهایش برجستهتر. اما یک چیزی اشکال داشت. یک چیزی انگار نبود. انگار خودش نبود…
اولین چیزی که جلب توجه میکرد، انتهای سبیلهایش بود. از آن سبیلهایی که فقط توی فیلمهای دهه ۵۰ تلویزیون دیدهای. یا در قهوه تلخ. تابشان داده بود سمت بالا و من از پشت، فقط نوک تاب خوردۀ جو گندمیاش را میدیدم. اما بعد چیزهای دیگری هم دیدم. روی داشبرد، یک فشنگ به اندازۀ یک کف دست، گذاشته بود. فکر کنم فشنگ، پُر هم بود. آن را بدون هیچ ظرافتی با چسب دو قلو چسبانده بود به مقوایی که آن هم با چسب نواری پهن، چسبیده بود به داشبرد. بعدش نگاهم افتاد به یک عکس خیلی قدیمی روی فرمان. چون ردیف اول پشت راننده، توی ون نشسته بودم، درست نمیتوانستم آدم توی عکس را تشخیص دهم. یحتمل خودش بود که خیلی جوانتر، نشسته بود توی یک جیپ جنگی خاکی. عکس هم با چسب نواری جلد شده، پرس شده بود به فرمان. ضبط رادیو را هم چسبانده بود به فرمان و یک چیز دیجیتالی دیگر که نمیدانستم چیست. سرش را برگرداند تا آن طرف خیابان را نگاه کند. صورتش لاغر و کشیده بود، طوری که استخوان گونهاش زده بود بیرون. ته ریش سفید داشت، و سبیل هاییش جو گندمی بود. موهایش بلند بود اما مو بلند نبود. مثل اینکه مرض بیشتر مردهای ایرانی با وجودی که پنجاه یا پنجاه و پنج را داشت؛ سراغش نیامده بود. موهایش خیلی پر بود و مشکی و فقط چند دانۀ سفید روی موهای کنار شقیقهاش در آمده بود. این بار نظرم افتاد به صندلیاش. تعجب کردم که چه طور هنوز پرچم به این بزرگی را ندیدهام. پرچم را گره زده بود به پشت صندلی. مثل این آدمهای طرفدار تیم ملی فوتبال، که پرچم را به صورت شنل، روی گردنشان گره میزنند. اللهِ پرچم، درست سمت مسافرها بود. دوباره به فشنگ نگاه کردم. پشتش یک قرآن کوچک بود و کنارش یک توپ جنگی در سایز بسیار کوچک. روی سقف ماشین بالای پنجرهها، حاشیهای بود که یک کتاب بسیار قدیمی را گذاشته بود آنجا. نتوانستم بفهمم چه کتابی است. کنارش یک نوار کاست بود. بین صندلی کمک راننده و راننده، یک فلاسک قرمز گذاشته بود و یک گوجه هم پیچیده شده توی نایلون دیده میشد. حتما زیرتر نان و پنیری هم داشت که گاهی، وقتی منتظر بود تا نوبت مسافر کشیاش شود، دلی از عزا در میآورد. روی داشبرد، یک بسته کبریت زهوار در رفته بود. نمیشد این آدم را بدون سیگار روی لبش تصور کرد. کم کم داشتیم نزدیک میشدیم. یک خانم با بچهاش میخواست پیاده شود. من آخر از همه نشسته بودم چون فکر میکردم زودتر از همه پیاده میشوم. خانم یک اسکناس درشت داد. راننده گفت کسی دو تومنی دارد؟ صدایش کلفت بود و مردانه. یکی از مسافرها داد. دوباره سوار شدم و راه افتاد. هنوز داشتم به عکس روی فرمان و آن فشنگ بزرگ نگاه میکردم. یک کوچه مانده با مقصدم، پسری پیاده شد. هوای بهاری خوبی بود. من هم که به خاطر پسر پیاده شده بودم، کرایهام را دادم و باقیاش را از دستهای بزرگ و لاغر مرد گرفتم. ترجیح دادم بقیۀ راه را قدم بزنم و فکر کنم به آن اللهای که روزی چند ده مسافر میدیدندش.
امروز میشود روز چهارم ماه رمضان در تقویم و روز سوم ماه رمضان در اعلام رسمی. ساعت ۲ ظهر است. آدمها بیحالتر از همیشهاند و روی صندلیهای متروی کرج ولو میشوند. دختری لاغر مردنی روبهرویم مینشیند. مانتوی آبی نفتی آستین کوتاه پوشیده است. تازگیها انگار مد شده بالای سرشان را مثل برج ایفل میکنند. قبلا پشت سرشان بود، حالا شده درست روی سرشان. این هم یک قلنبگی، بالای سرش درست کرده و شال آبی با اشکال هندسی سفید را انداخته رویش. موهایش را چتری تا روی چشمهایش انداخته. موهایش لخت است. قطار راه میافتد. کنار و جلوی دختر دو مسافر دیگر هم نشستهاند. من دارم همشهری داستان میخوانم که میبینم دختر یک ساندویچ با نان لواش از کیفش درآورده و دارد میخورد. هرچه بهش چپ چپ نگاه میکنم، مرا نمیبیند. بیخیالش میشوم و بقیۀ داستانم را میخوانم. بعد از یک مدتی یک دفعه میگوید: «اِ! ماه رمضونه؟» نمیدانم ساندویچش را تمام کرده بود یا نه، اما انگار واقعا هول شده. به بغل دستیاش میگوید: «ببخشید شما روزه بودید؟ من یادم نبود ماه رمضونه.»
امروز توی مترو، مشاهدات من است در مترو و اتوبوس و تاکسی. از وقتی آمدهایم کرج، بیشتر با مترو این طرف و آن طرف میروم. توی این رفت و آمدها، آدمها هستند و قیافههاشان و رفتارهاشان و کارهاشان و حرفهاشان. وقتی همینطور همشهری داستان گرفتهام دستم، ذهن قصهگویم شروع میکند برایشان داستان میگوید. البته خیلی برایشان داستان نمیگوید، همین چیزی که هستند را داستان میکند. یا یک قسمتی از داستان میکند. حتی شاید متفاوت باشد از این حرفها. این قسمت در واقع دفتر مشق نویسندگی من است. تمام شخصیتهایی که میبینم یا دیالوگهایی که میشنوم را ثبت میکنم. پس شاید نمیتوان ازش انتظار داستان یا حتی یک روایت سر و ته دار را داشت. اینجا فقط یک سری لحظههایی ثبت میشود. شاید برای اینکه دستمایۀ داستانهایی شود. داستانهای خودم یا دیگران. توصیف صرف است. بدون اینکه ارزشگذاری خاصی داشته باشد. شاید هم گاهی فکرهای خودم را به عنوان روایتگر داستان چاشنیاش کنم اما نمیتوانید ازش انتظار قضاوت داشته باشید. حالا اگر در مترو یا اتوبوس یا تاکسی بودید و دیدید یک دختر چادری بهتان زل زده است و دارد با دقت به حرفهای خصوصیتان گوش میدهد، بدانید که آن، منم.
جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتابهای «مترجم دردها» و «همنام» نوشته شده است. طرح کلی داستانهای او، دربارۀ هندیهایی است که در آمریکا زندگی میکنند و با سنتهای خود و اقتضائات کشور جدید در جدالاند. معمولا خانواده در نوشتههای او پر رنگ است. یکی از ویژگیهای نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسلکننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک میکند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزهی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در ردهبندی نیویورکتایمز جزو کتابهای پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته میشود.



