چه سرنوشت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود (حسین منزوی)
مگر مادرها چه کار می کنند؟ هر روز که از خواب بیدار میشوند، دست و روی بچه را میشویند؛ پوشکش را عوض میکنند؛ میخوابانندش؛ باهاش بازی میکنند؛ بهش شیر میدهند و این میشود کل زندگیشان. یک سری کارهای روزمره که هر روز و هر روز باید انجام دهند.
سوال این است که مادرها در این فرآیند روزمره چقدر فکر میکنند؟ مگر شیر دادن و پوشک عوض کردن و بازی کردن، فکر کردن میخواهد؟ برای اینکه بتوانیم به این سوال جواب دهیم اول باید ببینیم فکر کردن یعنی چه؟
بعضیها –مثل دیویی- فکر کردن را نقشۀ عمل یا Plan of action تعریف میکنند. آنها میگویند ما در زندگی با مسائلی مواجه میشویم که باید قادر باشیم آنها را حل کنیم و آن نقشهای که به ما کمک میکند که بتوانیم مسئله را حل کنیم و به عمل برسیم، تفکر است. یعنی توانایی حل مسئله، مهارتی است که با تفکر بدست میآید و شاید بتوان گفت حل مسئله، همان تفکر است. با این تعریف از تفکر، مادرها در طول روز چقدر فکر میکنند؟
بچهها در روز کارهای زیادی انجام میدهند که بعضیهایشان مورد تایید مادرها هست و بعضیهایشان هم مورد تایید نیست. اما نحوۀ برخورد هر مادر با کارهایی که مورد تاییدش نیست فرق میکند. اولین و سادهترین راه حل این است که جلوی انجام عمل بچه گرفته شود که بیشتر مادرها این کار را انجام میدهند. مثلا آشغال را از دهان بچه میگیرند یا چاقو را یا هر وسیلهای که برای بچه خطری را ایجاد میکند. یا بچه را از محل خطر دور می کنند.
امی و تامس هریس در کتاب «ماندن در وضعیت آخر» دربارۀ اثرات ناگوار امر و نهی کردن به کودک و تاثیر طولانی مدتی که تا آخر عمر گریبانگیر انسان میشود، بحث مفصلی دارند. آنها تاکید میکنند که این امر و نهی کردن میتواند شخصیت کودک را در بزرگسالی بسازد و او را تبدیل به فردی ترسو کند که توانایی تصمیمگیری ندارد.

بدین ترتیب همانطور که گفتیم بیشتر مادرها سادهترین راه یعنی امر و نهی کردن را انتخاب میکنند. اما بعضی مادرها هستند که به جای امر و نهی کردن، به دنبال راه حلهایی میگردند که وضعیت خطر را برای کودک از بین ببرند. آنها گاهی اوقات با عوض کردن موقعیت، این وضعیت را تبدیل به وضعیت دیگری میکنند و گاهی اوقات با جایگزین کردن، آن را تغییر میدهند. این مادرها برای این کار مجبور به فکر کردناند. جلوی انجام عمل کودک را گرفتن، نیاز به توانایی خاصی ندارد. اما اینکه موقعیت نامطلوب را تبدیل به موقعیت مطلوب کنی، فکر کردن میخواهد. مثلا اگر بچهای با یک لیوان روی زمین آب میریزد، یک مادر میتواند راحتترین کار را انجام دهد، یعنی لیوان را از بچه بگیرد. همینطور میتواند فکر کند و یک راه حل خلاقانه برای تغییر موقعیت انتخاب کند. مثلا یک لیوان دیگر بیاورد تا کودک آب را از یک لیوان به لیوان دیگر منتقل کند. یا آب را خالی کند و یک شیء دیگر که آسیبی به فرش نمیرساند توی آن بریزد.
بچهها همیشه به دنبال بازی کردناند. برای آنها هر چیزی بازی محسوب میشود. اگر بازی را از آنها بگیریم، چیز مهمی را از آنها محروم کردهایم. اما اگر قواعد بازی را عوض کنیم، بچه از بازی جدید لذت خواهد برد.
البته این کار نیاز به خلاقیت بالا دارد. مادر باید بتواند از زاویۀ دیگری به وضعیت پیش رویش نگاه کند و سعی کند در ذهن خود راه حلهای مختلف برای تغییر آن موقعیت را امتحان کند. مادر باید بتواند به راه حلهای جدیدی برسد که کودک خود را اقناع کند. از آنجا که این راه حلها در هر مورد وضعیتی ویژه و خاص و تکرار ناپذیر است، احتیاج به خلاقیت بالایی دارد. در این موقعیتها مادر باید سعی کند، موقعیت را با دیدی متفاوت بنگرد و انواع راه حلها را امتحان کند. گاهی برای بچه یک موقعیت ممکن است چندبار تکرار شود و مادر مجبور باشد هر بار، راه حل متفاوتی از دفعۀ قبل پیش پای کودک و موقعیت تکراری بگذارد. پس باید بتواند مسائل را به خوبی ببیند و در ذهن خود به دنبال راههای متفاوت بگردد.
مادرهایی که هر روز در مقابل هزاران موقعیت این چنینی قرار میگیرند و در مقابل این موقعیتها فکر میکنند تا راه حلی پیدا کنند، شاید از بسیاری از دانشجویان و اساتید دانشگاه، بیشتر فکر کنند. همیشه به دنبال راه حل جدید بودن، نه تنها تمرین ذهنی است بلکه کودک را از امر و نهی کردنهای مکرر راحت میکند و تربیت صحیحتری را موجب میشود.
حالا باز هم بر میگردیم به سوال اول. مگر مادرها در روز چه کار میکنند؟ مادرهایی که همۀ موقعیتها را برای بچه تبدیل به بازی میکنند، مادرهایی اند که فکر میکنند. آنها هر روز مجبور اند به راه حلهای جدید برسند. آنها شاید خیلی بیش از همۀ ما فکر می کنند…
پی نوشت: این یادداشت برای نشریه اینترنتی چارقد نوشته شده است.
«سلام بر فرشتگان» یک فیلم کودکانه است. با تمام ویژگیهایی که یک برنامۀ تلویزیونی و فیلم کودکانه در حال حاضر دارد. استفاده از رنگهای زیبا، لباسهای فانتزی، آهنگهای شاد، شعرهای کودکانه و رقاصی در جای جای فیلم.
موضوع فیلم مرگ است. پروندهای که این روزها برای کودکان مختومه است. کمکم با شهری شدن انسانها، قبرستانها فاصلۀ بیشتری از خانههای مردم گرفته است و اینگونه کودکان بیشتر با مرگ بیگانه شدهاند. در خانواده نیز، اگر مجلس عزایی باشد والدین کودکان را با خود نمیبرند چون ممکن است روحیهشان خراب شود؛ در مراسم تشییع، کودکان جایی ندارند و بزرگترها خیلی وقتها مرگ بعضی نزدیکان را از آنها پنهان میکنند. این رویکرد درحالی است که در روایات و احادیث بسیاری در دین ما به مرگاندیشی توصیه شده است و اصلا مرگاندیشی روی دیگر سکۀ جهان غیب و قیامت است. از طرفی نیز ممکن است کودکان با مرگ یکی از عزیزان روبهرو شوند و فرار از آن، فقط پذیرش مرگ را برای کودک مشکلتر کند.
بنابراین انتخاب موضوع مرگ به عنوان موضوعی برای مخاطب کودک از اهمیت بسیاری برخوردار است و از این لحاظ فیلم «سلام بر فرشتگان» جای تحسین دارد. با این وجود، چگونگی پرداختن به اینگونه موضوعات که در واقع سوالات بنیادین انسانها است و همواره برای بشر در طول تاریخ مطرح بوده است، پیچیدگیهایی دارد. کودک از همان کودکی شروع به طرح این سوالات بنیادین و فلسفی میکند. او از بزرگترهای خود دربارۀ خدا، مرگ، زندگی، خود، زیبایی و زشتی و الخ سوال میکند. پس این سوالات برای بشر وجود دارد. اما پاسخ به این سوالات چگونه باید باشد؟
در فیلم «سلام بر فرشتگان» سوالات و پاسخهایی دربارۀ مرگ مطرح می شود. مثلا اینکه «چرا فرشتۀ مرگ وجود دارد؟»«اگر مرگ نباشد چه میشود؟»« چرا انسانها باید بمیرند؟» این سوالاتی است که ذهن کودک را درگیر کرده است و در پاسخ به این سوالات قهرمان کودک فیلم به پاسخهایی از این قبیل که«انسانها پس از مرگ به کجا میروند»«چیستی مرگ» و «فایدۀ مرگ» میرسد. منبع این پاسخها متن دین و آیات و روایات است. این پاسخگویی در روایت فیلم به سه صورت انجام گرفته است. در بعضی قسمتها از طریق شعر، در بعضی قسمتها از طریق دیالوگهای بازیگران و در قسمتهایی از طریق به تصویر کشیدن نتیجۀ عملی عدم وجود مرگ.
هنگام پاسخگویی از طریق شعر، آهنگ و حرکات نمایشی نیز با آن همراه است. در اینجا این سوال مطرح میشود که آیا شعر ظرفیت انتقال مفاهیم عمیق و گاه فلسفی را دارد؟ چقدر کودکان با شنیدن شعری همراه با موسیقی به مفهوم آن توجه میکنند؟ در واقع در تصویری که در این فیلم دیده میشود، چشمان کودک رنگها، حرکات و صورتها را میبیند؛ گوشهایش موسیقی و شعر را میشنود و آیا دیگر جایی برای توجه و تفکر در معنا و مفهوم شعر میماند؟ به نظر میرسد از آنجا که کودکان نمیتوانند توجه خود را به صورت متمرکز روی چند چیز نگه دارند، این توجه در رنگها و تصویر تقسیم شده و چندان جایی برای انتقال مفاهیم نمیماند.
نوع دوم پاسخگویی به سوالات کودک در این فیلم، دیالوگهایی است که بین فرشته و کودک – خصوصا فرشتۀ زندگی یا جانجان- اتفاق میافتد. این دیالوگها در طول فیلم بسیار کلیشهای و شعاری انتخاب شده است و قرابت کمی با زبان کودکانه دارد. جملات گاهی به متن آیات و احادیث نزدیک میشود و کاملا فاقد زبان ساده فهم است. بنابراین در این نوع نیز انتقال مفاهیم فلسفی به درستی صورت نمیگیرد.
نوع سوم پاسخگویی از طریق ارائه و نمایش نتیجۀ عملی حضور یا عدم حضور یک پدیده به کودک است. بعد از آنکه «شادی» از خداوند میخواهد که فرشتۀ مرگ یا «بایبایخان» را ببرد، خداوند دعای او را مستجاب میکند و مرگ در جهان تا چند وقتی از بین میرود. بدین ترتیب هیچ حشره و جانور و ویروس و میکروبی نمیمیرد و آنها به انسانها حمله میکنند و آنها را بیمار میکنند. در ادامه شهر به هم میریزد و کودک خود را مقصر این وقایع میداند. کارگردان در اینجا قصد دارد نتیجۀ عملی نبودن عدم وجود مرگ را به کودک نشان دهد. اما به نظر میرسد این اتفاقات بدون داشتن روابط علی میافتند. در واقع این نتیجۀ عملی به دلیل ضعف در پیرنگ آن، برای کودک باورپذیر نیست. تصاویر در نشان دادن این روابط نقشی ندارند و تنها فرشته با بیان خود این روابط علی را توجیه میکند. مثلا ممکن است کودکی در پایان فیلم سوال کند که چرا خدا کاری نکرد که فقط انسانها نمیرند و دیگر موجودات بمیرند و اینگونه به انسان صدمه نزنند؟ با این سوال نتیجۀ عملی کاملا بیمعنا میشود.
تصویر یکی از موثرترین ابزارها برای انتقال مفاهیم خصوصا در کودکان است و نشان دادن نتیجۀ تصویری حضور یا عدم حضور یک پدیده، یکی از بهترین راهها برای پاسخگویی به سوالات بنیادین و فلسفی آنها میباشد. اما این فیلم به دلیل نداشتن روابط علت و معلولی و پیرنگ ضعیفی که در روایت فیلم وجود دارد، نمیتواند کودک را مجاب کند و کودک در نوع سوم پاسخگویی نیز بیجواب میماند.
به نظر میرسد بهترین راه برای پاسخگویی به سوالات فلسفی کودکان در فیلمها، قرار دادن کودک در موقعیتی است که برایش سوال ایجاد کند، سپس فیلم او را در موقعیتهای متفاوت قرار دهد به طوریکه به خوبی همۀ ابعاد پدیدهای را که از آن سوال دارد دریابد و به تفکر عمیق در آن پدیده بپردازد. تصویر یکی از بهترین راهها برای درک همۀ ابعاد یک امر پیچیده است. لازم نیست در فیلم پاسخ مستقیم به کودک داده شود، در صورتیکه در روند فیلمنامه فطرت او بیدار شود و مصالح دینی تفکر هم بنا به مقتضیات سنی به او داده شود، بدون شک عقل او پاسخی را به اینگونه سوالات خواهد داد که دین داده است.
دانش آموزها خیلی عوض شدهاند. وقتی با شش سال پیش خودم مقایسه میکنم، این را بهتر میفهمم. یعنی از پنج-شش سال پیش خیلی عوض شدهاند نه ده سال یا بیست سال پیش. آن روزها ما نمیفهمیدیم انتقاد یعنی چه. نمیفهمیدیم میشود به معلمها و مدیر و مدرسه ایراد گرفت. نمیدانستیم شکل مطلوب مدرسه یا معلم چیست. ما فقط همان کاری را میکردیم یا بعضا نمیکردیم که بهمان میگفتند و بیشتر از آن نه. البته در همان زمان هم حرکتهای معترضانهای شکل میگرفت. در بعضی موقعیتهای خاص. در آن زمان هم میتوانستیم معلم را با معلم، یا مدیر را با مدیر، مقایسه کنیم. اما به چیزی خارج از سیستم فکر نمیکردیم. آموزش و پرورش در همین آموزش و پرورش کنونی خلاصه میشد. اما حالا بچهها به چیزی فکر میکنند که اصلا در سیستم موجود نیست. به چیزهایی که معلوم است هیچ وقت به صورت عینی در ایران آن را ندیدهاند. چیزی فراتر از یک سیستم و این شاید به معنای مقاومت واقعی باشد. به معنای ساختارشکنی. بچههای امروزه فرقشان با ما در این است که این سیستم را کلهم نمیخواهند. و دارند به سمت ساختار شکنی پیش میروند. نمیگویم همین الان ساختار شکناند، نه! اما کمکم انتقادهایشان دارد ساختار شکن میشود. انتقادهایی خارج از ساختار، که مطلوبی غیر از ساختار را دارد، که مطلوبی غیر از ایده آل این ساختار را دارد. دقیقا فرق ما و آنها در همین است. ما اگر انتقاد میکردیم، مطلوبمان ایده آل همین ساختار فعلی بود، اما آنها دارند از یک سیستم دیگر صحبت میکنند. از یک جور آموزش و پرورش دیگر. این را در حرفهایشان تحلیل محتوا کردهام. یک بار که سر کلاس رفته بودم و بچهها مثل بمب ترکیدند و شروع کردند به انتقاد کردن، بحثی مطرح کردم و ازشان پرسیدم که یک کلاس خوب از نظر شما چه کلاسی است؟ – این را از بچههایی اول دبیرستان یک دبیرستان مطرح تهران پرسیدم- بچهها میگفتند کلاسی که درش چیز یاد بگیریم، کلاسی که در آن یاد بگیریم نه حفظ کنیم، مطالبی که یاد میگیریم به دردمان بخورد، معلم و شاگرد در یک سطح باشند، مدرسهای که آن را واقعا دوست داشته باشیم، که اگر یک روز تعطیل است، ناراحت شویم، مدرسهای که بچهها بیشتر در تصمیم گیریها شرکت داشته باشند و الخ. راستش باورم نمیشد بچهها دارند این چیزها را میگویند بدون اینکه بدانند سیستم آموزش و پرورش پراگماتیستی چیست. خیلی تعجب کردم که دقیقا حرفهایشان با ایده آل آن سیستم جور در میآمد. خصوصا انتقاد بچهها به رابطۀ غیر مساوی شاگرد و معلم بود. در بحث دیگری که با بچههای کلاسی دیگر چند روز پیش داشتم، همین مسئله از همه چیز برایشان پر رنگتر بود. بچهها احترام میخواستند، تساوی حقوق میخواستند، این را حق معلم میدانستند که اگر معلم بهشان توهین کرد، آنها هم بهش توهین کنند. بیشتر معلمها را افرادی خنگ و از مد افتاده میدانستند. خودشان را خیلی برتر از معلم در نظر میگرفتند. خود را در موقعیتی میدیدند که بتوانند از شکل درس دادن و شیوۀ آنها ایراد بگیرند. در واقع چون من هم از همان مدرسه فارغ التحصیل شدهام، معلمهای مشترکی داشتهایم. آنها از معلمی ایراد میگرفتند که من در دوران تحصیلم حتی یک بار به ذهنم خطور نکرد که بد درس میدهد. بعدها با دیدن معلمهای کنکور، این را فهمیدم، اما این بچهها ایده آل دیگری دارند که با ایده آل ما فرق میکند. و اگر فکری به حال ایده آلشان نشود، یا فکری به حال بهبود شرایط فعلی، یا معلمها را دیوانه میکنند یا دسته دسته از مدرسهها فرار میکنند.
مطلب مرتبط: فرار دستهجمعی
جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتابهای «مترجم دردها» و «همنام» نوشته شده است. طرح کلی داستانهای او، دربارۀ هندیهایی است که در آمریکا زندگی میکنند و با سنتهای خود و اقتضائات کشور جدید در جدالاند. معمولا خانواده در نوشتههای او پر رنگ است. یکی از ویژگیهای نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسلکننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک میکند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزهی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در ردهبندی نیویورکتایمز جزو کتابهای پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته میشود.

