چه سرنوشت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود (حسین منزوی)
اولین تجربۀ من از نمایشگاه کتاب بر میگردد به دوران قبل از مدرسهام. چون نمایشگاه کتاب سن مرا دارد، آن سال احتمالا پنجمین سالی بود که از برگزاریاش میگذشت و خانوادۀ هفت نفری ما با پنج تا بچۀ قد و نیم قد- از سه ساله تا سیزده ساله- شاد و خندان رفتیم تا کتابخوان شویم. چیزهای گنگی از یک کارتن بزرگ یادم است که پر شد از کتاب های رنگاوارنگ که بعد از با سواد شدنم اسمشان را توانستم بخوانم، مثل قصههای خوب برای بچههای خوب، به من بگو چرا، قورباغه و … اما چیزی که از این نمایشگاه برایم خاطرهانگیز است، یک سوتک آبی بود که با آن سر ِ همه را میبُردم. کتابهای خواهرها و برادر بزرگترم را ورق میزدم و اگر عکس داشت برای خودم داستان میساختم یا مامان کتابهای شعر داستانی کودکانه، برایم میخواند و بعد از چند بار تکرار هم، خودم از حفظ میخواندمشان. داستان یکیشان با آن شکل های رنگی ِ قشنگ خوب یادم است. داستان شهری بود که قطارش دود میکرد و کوهش سیگار میکشید و لک لکی که از وضع ناراحت بود، با این و آن صحبت میکرد تا جایی که بالاخره آن کوه ترکید و شهر تمیز شد. یادم است آنقدر به صفحاتش دست زده بودم که حسابی پاره پوره شده بود.
من در دوران دبیرستان آدم کتابخوانی نبودم. در واقع کتاب خواندنم از سال اول- دوم دانشگاه شروع شد. آن هم مدیون صمیمیترین دوستم هستم. سال سوم به یک جور بیماری رمانخوانی دچار شدم و تقریبا به جای غذا خوردن رمان میخوردم. این مرض خوشبختانه یک سال بیشتر طول نکشید و در سال چهارم فهمیدم رمان خواندن نه برای آدم موقعیت میآورد و نه سواد. حداکثر یک جور ژست روشنفکری است. بعد از آن رمان خواندن صورت یک تفریح را برایم پیدا کرد. تفریحی که بینهایت لذت دارد. و در این سال ها نمایشگاه برایم چیزی فراتر از مکانی برای خریدن کتاب بود. میرفتم و با کتابها آشنا میشدم، آدمها را تحلیل میکردم، کتابها را، انتشاراتها را. با کتابفروشها حرف میزدم و بعضا دوست میشدم. یک جایی بود که با دوستانم بروم و خوش بگذرد. نویسندهها را در غرفه هایشان ببینم و الخ. این جوری بود که در سال سوم دانشگاه، شش بار به نمایشگاه کتاب رفتم.

تجربیاتم در این چند ساله به من اجازه میدهد که چند توصیه کنم. اول اینکه قبل از نمایشگاه با خودتان به نتیجه برسید که امسال میخواهید در چه حوزه یا حوزههایی کتاب خریداری کنید. مثلا سال اول دانشگاه، من فقط کتاب های رشتۀ خودم را خریدم. سال دوم رمان و کتابهای رشتۀ خودم را. سال سوم تقریبا فقط رمان خریدم. سال بعدش در حوزۀ فلسفه کتاب خریدم. سال بعد در حوزۀ فلسفه برای کودکان و تعلیم و تربیت. سال پیش کتابهای فلسفه تعلیم و تربیت را که رشتهۀ کارشناسی ارشدم است خریدم. اگر کسی را می شناسید که کتاب شناسی خوبی از آن حوزه میتواند به شما بدهد، از او اسم کتاب و انتشارات را بگیرید و کتابها را در نمایشگاه بخرید. اما اگر میخواهید کتابشناسی جامعی در آن حوزه داشته باشید، از یک شخص آگاه، اسم انتشاراتهای خوب آن حوزه را بپرسید. بعد بروید نمایشگاه کتاب و لیست کتابهای آن انتشارات و انتشاراتهایی که به چشمتان می خورد و احتمالا به کارتان می آید را بگیرید. این بار کتاب خریدنی در کار نیست. در خانه با مراجعه به این فهرستها، همۀ کتابهای آن حوزه را علامت بزنید. بعد اولویتبندی کنید که در این مرحله از کارتان، تا یک سال آینده، کدام کتاب برایتان مفید است. میتوانید از افراد مطلع هم سوال کنید. وقتی مشخص شد که کدام کتاب را امسال باید بخرید، یکبار دیگر به نمایشگاه بروید و این بار کتاب ها را بخرید. این طوری در واقع شما هر سال یک کتابشناسی از حوزۀ مورد نظرتان دارید و تعدادی کتاب هم در آن حوزه.
پینوشت: این پست در اردیبهشت ۱۳۸۹ با اندکی تغییر بازنشر شده است.
مگر مادرها چه کار می کنند؟ هر روز که از خواب بیدار میشوند، دست و روی بچه را میشویند؛ پوشکش را عوض میکنند؛ میخوابانندش؛ باهاش بازی میکنند؛ بهش شیر میدهند و این میشود کل زندگیشان. یک سری کارهای روزمره که هر روز و هر روز باید انجام دهند.
سوال این است که مادرها در این فرآیند روزمره چقدر فکر میکنند؟ مگر شیر دادن و پوشک عوض کردن و بازی کردن، فکر کردن میخواهد؟ برای اینکه بتوانیم به این سوال جواب دهیم اول باید ببینیم فکر کردن یعنی چه؟
بعضیها –مثل دیویی- فکر کردن را نقشۀ عمل یا Plan of action تعریف میکنند. آنها میگویند ما در زندگی با مسائلی مواجه میشویم که باید قادر باشیم آنها را حل کنیم و آن نقشهای که به ما کمک میکند که بتوانیم مسئله را حل کنیم و به عمل برسیم، تفکر است. یعنی توانایی حل مسئله، مهارتی است که با تفکر بدست میآید و شاید بتوان گفت حل مسئله، همان تفکر است. با این تعریف از تفکر، مادرها در طول روز چقدر فکر میکنند؟
بچهها در روز کارهای زیادی انجام میدهند که بعضیهایشان مورد تایید مادرها هست و بعضیهایشان هم مورد تایید نیست. اما نحوۀ برخورد هر مادر با کارهایی که مورد تاییدش نیست فرق میکند. اولین و سادهترین راه حل این است که جلوی انجام عمل بچه گرفته شود که بیشتر مادرها این کار را انجام میدهند. مثلا آشغال را از دهان بچه میگیرند یا چاقو را یا هر وسیلهای که برای بچه خطری را ایجاد میکند. یا بچه را از محل خطر دور می کنند.
امی و تامس هریس در کتاب «ماندن در وضعیت آخر» دربارۀ اثرات ناگوار امر و نهی کردن به کودک و تاثیر طولانی مدتی که تا آخر عمر گریبانگیر انسان میشود، بحث مفصلی دارند. آنها تاکید میکنند که این امر و نهی کردن میتواند شخصیت کودک را در بزرگسالی بسازد و او را تبدیل به فردی ترسو کند که توانایی تصمیمگیری ندارد.

بدین ترتیب همانطور که گفتیم بیشتر مادرها سادهترین راه یعنی امر و نهی کردن را انتخاب میکنند. اما بعضی مادرها هستند که به جای امر و نهی کردن، به دنبال راه حلهایی میگردند که وضعیت خطر را برای کودک از بین ببرند. آنها گاهی اوقات با عوض کردن موقعیت، این وضعیت را تبدیل به وضعیت دیگری میکنند و گاهی اوقات با جایگزین کردن، آن را تغییر میدهند. این مادرها برای این کار مجبور به فکر کردناند. جلوی انجام عمل کودک را گرفتن، نیاز به توانایی خاصی ندارد. اما اینکه موقعیت نامطلوب را تبدیل به موقعیت مطلوب کنی، فکر کردن میخواهد. مثلا اگر بچهای با یک لیوان روی زمین آب میریزد، یک مادر میتواند راحتترین کار را انجام دهد، یعنی لیوان را از بچه بگیرد. همینطور میتواند فکر کند و یک راه حل خلاقانه برای تغییر موقعیت انتخاب کند. مثلا یک لیوان دیگر بیاورد تا کودک آب را از یک لیوان به لیوان دیگر منتقل کند. یا آب را خالی کند و یک شیء دیگر که آسیبی به فرش نمیرساند توی آن بریزد.
بچهها همیشه به دنبال بازی کردناند. برای آنها هر چیزی بازی محسوب میشود. اگر بازی را از آنها بگیریم، چیز مهمی را از آنها محروم کردهایم. اما اگر قواعد بازی را عوض کنیم، بچه از بازی جدید لذت خواهد برد.
البته این کار نیاز به خلاقیت بالا دارد. مادر باید بتواند از زاویۀ دیگری به وضعیت پیش رویش نگاه کند و سعی کند در ذهن خود راه حلهای مختلف برای تغییر آن موقعیت را امتحان کند. مادر باید بتواند به راه حلهای جدیدی برسد که کودک خود را اقناع کند. از آنجا که این راه حلها در هر مورد وضعیتی ویژه و خاص و تکرار ناپذیر است، احتیاج به خلاقیت بالایی دارد. در این موقعیتها مادر باید سعی کند، موقعیت را با دیدی متفاوت بنگرد و انواع راه حلها را امتحان کند. گاهی برای بچه یک موقعیت ممکن است چندبار تکرار شود و مادر مجبور باشد هر بار، راه حل متفاوتی از دفعۀ قبل پیش پای کودک و موقعیت تکراری بگذارد. پس باید بتواند مسائل را به خوبی ببیند و در ذهن خود به دنبال راههای متفاوت بگردد.
مادرهایی که هر روز در مقابل هزاران موقعیت این چنینی قرار میگیرند و در مقابل این موقعیتها فکر میکنند تا راه حلی پیدا کنند، شاید از بسیاری از دانشجویان و اساتید دانشگاه، بیشتر فکر کنند. همیشه به دنبال راه حل جدید بودن، نه تنها تمرین ذهنی است بلکه کودک را از امر و نهی کردنهای مکرر راحت میکند و تربیت صحیحتری را موجب میشود.
حالا باز هم بر میگردیم به سوال اول. مگر مادرها در روز چه کار میکنند؟ مادرهایی که همۀ موقعیتها را برای بچه تبدیل به بازی میکنند، مادرهایی اند که فکر میکنند. آنها هر روز مجبور اند به راه حلهای جدید برسند. آنها شاید خیلی بیش از همۀ ما فکر می کنند…
پی نوشت: این یادداشت برای نشریه اینترنتی چارقد نوشته شده است.
«سلام بر فرشتگان» یک فیلم کودکانه است. با تمام ویژگیهایی که یک برنامۀ تلویزیونی و فیلم کودکانه در حال حاضر دارد. استفاده از رنگهای زیبا، لباسهای فانتزی، آهنگهای شاد، شعرهای کودکانه و رقاصی در جای جای فیلم.
موضوع فیلم مرگ است. پروندهای که این روزها برای کودکان مختومه است. کمکم با شهری شدن انسانها، قبرستانها فاصلۀ بیشتری از خانههای مردم گرفته است و اینگونه کودکان بیشتر با مرگ بیگانه شدهاند. در خانواده نیز، اگر مجلس عزایی باشد والدین کودکان را با خود نمیبرند چون ممکن است روحیهشان خراب شود؛ در مراسم تشییع، کودکان جایی ندارند و بزرگترها خیلی وقتها مرگ بعضی نزدیکان را از آنها پنهان میکنند. این رویکرد درحالی است که در روایات و احادیث بسیاری در دین ما به مرگاندیشی توصیه شده است و اصلا مرگاندیشی روی دیگر سکۀ جهان غیب و قیامت است. از طرفی نیز ممکن است کودکان با مرگ یکی از عزیزان روبهرو شوند و فرار از آن، فقط پذیرش مرگ را برای کودک مشکلتر کند.
بنابراین انتخاب موضوع مرگ به عنوان موضوعی برای مخاطب کودک از اهمیت بسیاری برخوردار است و از این لحاظ فیلم «سلام بر فرشتگان» جای تحسین دارد. با این وجود، چگونگی پرداختن به اینگونه موضوعات که در واقع سوالات بنیادین انسانها است و همواره برای بشر در طول تاریخ مطرح بوده است، پیچیدگیهایی دارد. کودک از همان کودکی شروع به طرح این سوالات بنیادین و فلسفی میکند. او از بزرگترهای خود دربارۀ خدا، مرگ، زندگی، خود، زیبایی و زشتی و الخ سوال میکند. پس این سوالات برای بشر وجود دارد. اما پاسخ به این سوالات چگونه باید باشد؟
در فیلم «سلام بر فرشتگان» سوالات و پاسخهایی دربارۀ مرگ مطرح می شود. مثلا اینکه «چرا فرشتۀ مرگ وجود دارد؟»«اگر مرگ نباشد چه میشود؟»« چرا انسانها باید بمیرند؟» این سوالاتی است که ذهن کودک را درگیر کرده است و در پاسخ به این سوالات قهرمان کودک فیلم به پاسخهایی از این قبیل که«انسانها پس از مرگ به کجا میروند»«چیستی مرگ» و «فایدۀ مرگ» میرسد. منبع این پاسخها متن دین و آیات و روایات است. این پاسخگویی در روایت فیلم به سه صورت انجام گرفته است. در بعضی قسمتها از طریق شعر، در بعضی قسمتها از طریق دیالوگهای بازیگران و در قسمتهایی از طریق به تصویر کشیدن نتیجۀ عملی عدم وجود مرگ.
هنگام پاسخگویی از طریق شعر، آهنگ و حرکات نمایشی نیز با آن همراه است. در اینجا این سوال مطرح میشود که آیا شعر ظرفیت انتقال مفاهیم عمیق و گاه فلسفی را دارد؟ چقدر کودکان با شنیدن شعری همراه با موسیقی به مفهوم آن توجه میکنند؟ در واقع در تصویری که در این فیلم دیده میشود، چشمان کودک رنگها، حرکات و صورتها را میبیند؛ گوشهایش موسیقی و شعر را میشنود و آیا دیگر جایی برای توجه و تفکر در معنا و مفهوم شعر میماند؟ به نظر میرسد از آنجا که کودکان نمیتوانند توجه خود را به صورت متمرکز روی چند چیز نگه دارند، این توجه در رنگها و تصویر تقسیم شده و چندان جایی برای انتقال مفاهیم نمیماند.
نوع دوم پاسخگویی به سوالات کودک در این فیلم، دیالوگهایی است که بین فرشته و کودک – خصوصا فرشتۀ زندگی یا جانجان- اتفاق میافتد. این دیالوگها در طول فیلم بسیار کلیشهای و شعاری انتخاب شده است و قرابت کمی با زبان کودکانه دارد. جملات گاهی به متن آیات و احادیث نزدیک میشود و کاملا فاقد زبان ساده فهم است. بنابراین در این نوع نیز انتقال مفاهیم فلسفی به درستی صورت نمیگیرد.
نوع سوم پاسخگویی از طریق ارائه و نمایش نتیجۀ عملی حضور یا عدم حضور یک پدیده به کودک است. بعد از آنکه «شادی» از خداوند میخواهد که فرشتۀ مرگ یا «بایبایخان» را ببرد، خداوند دعای او را مستجاب میکند و مرگ در جهان تا چند وقتی از بین میرود. بدین ترتیب هیچ حشره و جانور و ویروس و میکروبی نمیمیرد و آنها به انسانها حمله میکنند و آنها را بیمار میکنند. در ادامه شهر به هم میریزد و کودک خود را مقصر این وقایع میداند. کارگردان در اینجا قصد دارد نتیجۀ عملی نبودن عدم وجود مرگ را به کودک نشان دهد. اما به نظر میرسد این اتفاقات بدون داشتن روابط علی میافتند. در واقع این نتیجۀ عملی به دلیل ضعف در پیرنگ آن، برای کودک باورپذیر نیست. تصاویر در نشان دادن این روابط نقشی ندارند و تنها فرشته با بیان خود این روابط علی را توجیه میکند. مثلا ممکن است کودکی در پایان فیلم سوال کند که چرا خدا کاری نکرد که فقط انسانها نمیرند و دیگر موجودات بمیرند و اینگونه به انسان صدمه نزنند؟ با این سوال نتیجۀ عملی کاملا بیمعنا میشود.
تصویر یکی از موثرترین ابزارها برای انتقال مفاهیم خصوصا در کودکان است و نشان دادن نتیجۀ تصویری حضور یا عدم حضور یک پدیده، یکی از بهترین راهها برای پاسخگویی به سوالات بنیادین و فلسفی آنها میباشد. اما این فیلم به دلیل نداشتن روابط علت و معلولی و پیرنگ ضعیفی که در روایت فیلم وجود دارد، نمیتواند کودک را مجاب کند و کودک در نوع سوم پاسخگویی نیز بیجواب میماند.
به نظر میرسد بهترین راه برای پاسخگویی به سوالات فلسفی کودکان در فیلمها، قرار دادن کودک در موقعیتی است که برایش سوال ایجاد کند، سپس فیلم او را در موقعیتهای متفاوت قرار دهد به طوریکه به خوبی همۀ ابعاد پدیدهای را که از آن سوال دارد دریابد و به تفکر عمیق در آن پدیده بپردازد. تصویر یکی از بهترین راهها برای درک همۀ ابعاد یک امر پیچیده است. لازم نیست در فیلم پاسخ مستقیم به کودک داده شود، در صورتیکه در روند فیلمنامه فطرت او بیدار شود و مصالح دینی تفکر هم بنا به مقتضیات سنی به او داده شود، بدون شک عقل او پاسخی را به اینگونه سوالات خواهد داد که دین داده است.
جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتابهای «مترجم دردها» و «همنام» نوشته شده است. طرح کلی داستانهای او، دربارۀ هندیهایی است که در آمریکا زندگی میکنند و با سنتهای خود و اقتضائات کشور جدید در جدالاند. معمولا خانواده در نوشتههای او پر رنگ است. یکی از ویژگیهای نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسلکننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک میکند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزهی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در ردهبندی نیویورکتایمز جزو کتابهای پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته میشود.
چند وقتی است که سیمای جمهوری اسلامی ایران تلاش میکند سریالهایی تلویزیونی با رویکرد دینی بسازد. نقشهای اصلی را دخترهای چادری میگذارد، آن وسط هم یک مسجدی، نمازی، دعایی چیزی میچپاند که یعنی دیگر فیلمهایمان دینی شد. «شیدایی» هم از همین دست سریالها بود. نقش اول زن فیلم یک دخترِ جوانِ زیبایِ تحصیلکردۀ چادری بود. خانوادۀ پسر هم از آن حاجیهایی که خیلی با مرام و با انصاف و مذهبی و پولداراند و دستی در کار خیر دارند. مثلا در فیلم نشان میدهد همین حاجی را که جشن عید غدیر در خانهاش برگزار میکند. آدمها بعضی وقتها نمازی میخوانند و به حضرت ابوالفضل و حضرت زهرا قسم میخورند و یک موقعهایی هم یاد خدا میکنند. بعد از تیتراژ و قبل از شروع فیلم هم یک حدیث دربارۀ راستگویی مینویسند.
اما آن چیزی که میتواند یک داستان روایی غیر سکولار را از یک داستان روایی سکولار جدا کند این چیزها نیست. البته این چیزها هم مهم است اما اینها همه حاشیه است. مهم داشتن جهانبینی دینی به دنیا و آدمها و رفتارها است. مهم این است که شخصیتها، زندگیشان را بر اساس شعاع این دنیایی تعریف نکنند. مهم این است که در هر تصمیم و قضاوت، خدا را ببینند. و این هم ممکن نیست مگر اینکه به دستورالعملهای دین توجه کنند. یعنی تمام تصمیمهایشان را با احکام دین همتراز کنند.
شخصیت اول زن این فیلم یعنی لیلا یک شخصیت به تمامی معنا «خودبنیاد» است. بعد از رو شدن دروغ همسرش، اولین انتخابش طلاق است. با عصبانیت تصمیم میگیرد و بدون هیچ مشورتی. بعد هم که از خیر طلاق میگذرد، وارد خانۀ شوهرش طاها میشود اما اتاقش را جدا میکند. یعنی از مهمترین وظیفۀ زن برای شوهر امتناع میکند. وقتی میفهمد بچهدار شده، ناراحت میشود و تصمیمش عوض نمیشود، همچنان به طلاق و اتاق جدا فکر میکند. این شخصیت، هیچ کدام از رفتارهایش دینی نیست و تنها به همین دنیا فکر میکند. تنها به خودش فکر میکند، خودش تصمیم میگیرد، نفع خودش را مد نظر قرار میدهد. انگار نه انگار که خدایی وجود دارد که بخشنده است و کسانیکه ببخشند را دوست دارد.
انسان دیندار نشانههای خدا را در همۀ زندگیاش میبیند. همیشه سعی میکند وقتی در تنگا و مشکلات است، این نشانهها را دریافت کند و با این نشانهها تصمیم بگیرد. لیلا حتی یک بار هم فکر نمیکند که شاید دارد اشتباه میکند. وقتی میفهمد باردار است، فکر نمیکند که شاید این نشانهای باشد از طرف خدا برای نهیب زدن به او. آخر فیلم هم که یکدفعه نظرش عوض میشود و مثل فیلم هندیها پیش همسر پشیمانش برمیگردد، نه به این خاطر است که میفهمد عملاش درست نبوده، بلکه باز هم این خودش است که دوست دارد با شوهرش بچه را بزرگ کند. لطف میکند و خودش او را میبخشد، نه بخششی برای خدا.
تمام رفتارها، تصمیمها و قضاوتهای افراد فیلم کاملا خودخواهانه و بر اساس یک انسان خودبنیاد مدرن است. اگر اسمی هم از خدا میآید فقط به فضای کلی فیلم پیوست شده است؛ بدون آنکه ربط وثیقی با فضای کلی و شخصیتها، منشها و نگرشها داشته باشد.
از تاکسی پیاده میشوم. سوز سرما میخورد توی صورتم. دستکشها محافظ دستهایم شده اما در عین حال آزادی عمل را از انگشتهایم گرفته. پول صدقۀ امروز را میگذارم توی جیبم که سر کوچۀ محلکار بندازم توی صندوق صدقات. به این یکی که دم ایستگاه مترو است اطمینان ندارم. دهانهای که پول را از آن میاندازی داخل بازتر شده. معلوم است معتادها به این یکی هم رحم نکردهاند. صندوق صدقات دم کوچۀ محلکار اما از این جدیدها است.
میدانم که احتمالا به متروی این ساعت نمیرسم. دوست ندارم این قسمت راه را در این سرما بدوم و آنوقت بازهم به مترو نرسم. اما آدمها دارند از کنارم با سرعت میدوند. یک پسری مثل باد از کنارم رد میشود. یک دخترکی هم دوان دوان از همه جلو میزند. اگر این متروی سریعالسیر را از دست بدهم یعنی بیست دقیقه دیرتر رسیدن. بهشان حق میدهم که عجله کنند اما دلم هم برایشان میسوزد. دلم برای انسان مدرن میسوزد که این همه در بند زمان است.
قبلترها وقتی کسی را به اسیری میبردند نشانهاش این بود که دستهایش را میبستند. در واقع طنابی مانند النگو دور مچهایش میپیچیدند. حالا ما هر روز صبح به دستور ساعتهای تنظیم شدهمان از خواب بیدار میشویم و با رضایت کامل، ساعتهایمان را به مچمان میبندیم و کلی هم پول ساعتمان را میدهیم. هر روز به خاطر از دست دادن این ثانیهها ناراحت میشویم، حرص میخوریم، معده درد میگیریم. مترو در تهران، نماد این اسارت است. زمان دقیق حرکت مترو معلوم است و کافی است یک دقیقه، یا چند ثانیه دیر کنی. هیچ راه جبرانی نیست.
خیلی پیش میآید که بالای پلهها رسیدهام و بسته شدن درهای مترو را در کمال ناامیدی دیدهام. در آن لحظه احساس کردهام دستی که دکمۀ بسته شدن درها را زده است، باعث چه اتفاقهایی که نشده. شاید حذف شدن توسط استاد از یک درس، شاید اخطار از طرف رئیس، شاید؛ اخراج. از دست دادن چیزهایی که برای افراد در آن روز مهمترین چیزها است. اما آن دستی که دکمه را فشار میدهد خطایی نکرده. او صرفا وظیفهاش را انجام داده است. این دنیای جدید است که آدمها را در جادۀ زمان تک خطی گیر انداخته است. آدمهایی که هر چه بزرگتر میشوند، زمان هم برایشان مهمتر میشود. آدمهایی که هر روز به زمان وابستهتر میشوند. آدمهایی که دقیقهها، اندازۀ طلا برایشان ارزش دارد؛ سرنوشتشان را میسازد. جلوی ثانیهها به زانو در میآیند. آدمهایی که یکی از خدایانشان، ساعت است.
«جمع ما»، برنامهای پر سر و صدا است. روند غیر تکراری و ویژهاش، آن را در طراز برنامههای پر مخاطب و خاص قرار داده است. موضوعات مطرح در این برنامه، عمدتا موضوعاتی است که جامعه با آن درگیر است اما هیچگاه برای صدا و سیما موضوعیتی نداشته و یا در لفافه به آن پرداخته شده است. مجریاش، «خانم نامداری» متفاوت و این بار متفاوتتر عمل میکند. حجاب و تیپ او، تکه کلامها، طرز حرف زدن، سوالهایش از مهمان برنامه، جوانی و زن بودن، همه و همه باعث شده است که از مجریان آموزشدیدۀ دیگری که همه مثل هم رفتار میکنند، متمایز شود. دکور متفاوت، مهمانهای متفاوت، آشپزی متفاوت و تیتراژ متفاوت؛ این برنامه را با کلیشههای رایج در صدا و سیما، در میاندازد. میگویم در میاندازد، چون میبینیم که چند باری«اخبار بیست و سی»، یا مهمانان برنامۀ «به خانه بر میگردیم»، به این برنامه کنایه زدهاند. حتی قسمتهایی از این برنامه در یوتیوب- آن قسمتی که مربوط به دعوت مردی با سه زن بود- به شدت کلیکخور داشته است.
در واقع حالا که برنامهای خارج از روند و چهارچوب برنامههای صدا و سیما، ظهور کرده است، برنامههای دیگر احساس خطر میکنند و مانند یک حریف به آن نگاه میکنند. تا چند وقت پیش، برنامههای تلویزیونی چندان مورد نقد یکدیگر واقع نمیشدند اما جمع ما دارد فضای این نقد و قضاوت را باز میکند.
در پاسخ به سوال، «+ما» آری یا نه؟ به نظرم باید جواب داد آری. البته قبول دارم که برنامههای جسوری مثل این، میتواند تاثیرات منفی و گاهی قبحشکنیهایی در جامعه ایجاد کند؛ اما این برنامه در حال حاضر کارکردی دارد که میتوان به خاطر این کارکرد، از همۀ تاثیرات منفی آن گذشت. آن هم این است که دارد تکانی به برنامههای سیما میدهد. حس رقابت را در بینشان ایجاد میکند و زمینهای میشود برای درافتادن برنامهها با هم. به نظرم اینگونه، کم کم گفتوگویی انتقادی در میان برنامهها شکل میگیرد و فضای نقد سالم از درون برنامهها با رویکرد مخاطبمحور ایجاد خواهد شد.
تهرانزدگی، یکی از مسائلی است که هر روز بیشتر دارد در میان شهرهای ایران رواج مییابد. در بعضی شهرستانها تهرانزدگی از شکل خفیف خود خارج شده و تبدیل به نوعی از خودباختگی در میان مردم آن شهر میشود. مدها همانطور که از شمال شهر تهران شروع میشود، بعد از مدتی به شهرستانهای بزرگ و کوچک میرسد و آنها را هم درمینوردد. پدیدۀ تهرانزدگی، احتمالا بسیار پیچیده و در حال تحول است و جای نظریهپردازیهای علمی دارد. به نظر میرسد نمیتوان تهرانزدگی را تنها در شیوع مدهای گوناگون و به عنوان کانون شروع این مدها در نظر گرفت. تهرانزدگی در ابتدا، مخاطب خود را از خودباخته میکند. یعنی فرد نسبت به لباس، زبان، مکان، قیافه و زندگی خود شرمنده میشود. مخاطب در این مرحله فکر میکند که نمیخواهد اینی باشد که هست. پس به دنبال آنچیزی میگردد که باید بشود. در مرحلۀ بعد کمکم متوجۀ تهران به عنوان مدینۀ فاضله میشود و سعی میکند هرچه بیشتر شبیه آن شود. در ابتدا تنها با پیروی از مدهای تهران. اما این تقلید به جایی میرسد که تمام زندگی و دنیای او را در برمیگیرد. در این مرحله، فرد تهرانزده، سعی میکند سبک زندگی تهرانی را که مجموعهای از تمام کنشها، رفتارها، اخلاقیات، تکه کلامها، وسایل منزل، لباس و… است را تقلید کند.
اما سوال این است که کدام سبک زندگی؟ تهران در خود شهر هزار قوم است. شمال شهر و جنوب شهر و شرق و غرب، دنیاهای متفاوتی هستند با سبک زندگیهای متفاوت. آنچه به عنوان زندگی ایدهآل تهرانی، حتی بسیاری از تهرانیها را تهرانزده کرده است، چیست؟
اگر از من بپرسید به جای توضیحات فراوان به شما خواهم گفت که بروید و فیلم «سعادتآباد» را ببینید. این فیلم به صورت کمالیافتهای سبک زندگی ایدهآل تهرانزدگی را نشان میدهد. ماشین مدل بالا، خانههای ویلایی با استخر یا برجهای بیست طبقه. مبلومان مدرن، خانههای بدون فرش، کروات، سیگار و …
نمایش سبک زندگی تهرانی از همان سکانسهای ابتدایی فیلم سعادتآباد شروع میشود. همه چیز در این سبک زندگی متفاوت است. حتی خرید کردن. چون شاگرد مغازه خریدها را در ماشین مدل بالای خانم میگذارد و انعام چهار هزار تومنی خود را به خاطر این حمل کردن چند دقیقهای میگیرد. خیابانها عریض و خلوت و زیبا است. خانم برای مهمانی خانۀ خودش چند شاخه گل رز می خرد که شاید قیمتشان به بیست هزار تومن برسد. خانه فرش ندارد، مبلومان بسیار مدرن است، دیوارهای خانه به صورت معمول سفید نیست، حتی ظروف آشپرخانه چشمگیر است، از آبکش گرفته تا قابلمهها. لباسها فاخر است. موبایلها آیفون است. موزیک خارجی است. غذاها پلو خورش نیست. آدمها با چنگال و چاقو آن را میخورند. بچه، پرستار دارد.
اما مسئله این است که سبک زندگی تنها در اشیاء خلاصه نمیشود. سبک زندگی با خود معانی را حمل میکند. روابط آزاد و صمیمانۀ زن و مرد در این فیلم پیوست شده به آن خانه و زندگی است. سیگار کشیدن، مشروب خوردن، سقط کردن بچه، دروغ گفتن، کلاهبرداری، قاچاق؛ همه و همه متصل و پیوسته است با آن سبک زندگی که در فیلم نمایش داده شده است. حالا برگردیم به مخاطب تهرانزدۀ ما که دارد از رسانۀ سینما یا تلویزیون هجده اینچی خودش این فیلم را تماشا میکند. بی تردید او این خانه را، خانۀ آرمانهای خود میداند. این خانه را میخواهد، لوازماش را میخواهد، دوست دارد زن یا شوهرش اینطوری باشد، اینطور بپوشد، اینطور حرف بزند، اینطور ژست بگیرد. در واقع اگرچه این فیلم نشان دادن زندگی این طبقۀ مرفه تهرانی با تمام کثیفی آن است، اما مخاطب تهران زده، این تجمل را میخواهد و ناخودآگاه این زندگی را هم. مخاطب میفهمد برای اینکه این زندگی را داشته باشد، باید کلاش و دروغگو و کلاهبردار و نامرد باشد. زرق و برق زندگی ایدهآل تهرانزده، هرگونه معیار اخلاقی را ساقط می کند و مخاطب به دنبال این زندگی، کثافت زندگی تهرانی را برای داشتن زندگی ایدهآل تهرانی خواهد پذیرفت.
هر جملهای که ما میگوییم حتی خیلی از واژهها، یک تاریخی برای خودشان دارند. خصوصا واژههایی که در دوران جدیدتر شکل گرفته باشند. اخیرتر باشند. مثلا مال صد ساله اخیر. بسیاری از این واژهها و جملات، بی تردید از یک خاستگاه تئوریک نشات گرفتهاند. ما تحت تاثیر گفتمان حاکم آنها را تکرار میکنیم، بدون اینکه بدانیم واقعا از چه چیز سخن میگوییم. مثلا این جملۀ معروف که احتمالا شما هم تا به حال از آن استفاده کردهاید:« نظر هر کس محترمه» را در نظر بگیرید. این جمله، در پس خود، از ارزشهای لیبرالیستی نشات گرفته است. یکی از ارزشهای فلسفۀ لیبرالی آزادی است. یکی دیگر از ارزشهایش فردگرایی است. این میشود که هر کس برای خود جایگاه انتخاب و عقیده دارد و چون آزادی یک ارزش است، اینکه اعتقاد یکی با اعتقاد دیگری متفاوت باشد، چیزی نه مذموم بلکه مورد ستایش است و دیگران برای احترام به آزادی یکدیگر، عقاید هم را محترم میشمارند. پس اگر کسی حرف مخالفی گفت، نظرش محترم است. این اعتقادات منجر به نوعی نسبیگرایی میشود. زیرا در واقع حقیقت، آن چیزی است که هر فرد تشخیص میدهد و اگر این حقیقتها برای افراد متفاوت باشد، اشکالی ندارد. اینگونه به تعداد هر انسانی حقیقتی وجود خواهد داشت.
این یک مثال بود از تاریخدار بودن جملات و واژههای ما. اما استعمال این واژهها و جملات چه اشکالی دارد؟
یکی از پیچیدهترین خصوصیات بشری، زبان است. زبان است که انسان را از حیوان جدا میکند. زبانشناسان دربارۀ زبان بسیار تحقیق کردهاند اما هنوز اجماعی بر سر ماهیت آن وجود ندارد. چیزی که تا حدی مورد توافق است، این واقعیت است که زبان و تفکر ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند تا جایی که بعضی افراد اعتقاد دارند که تفکر همان زبان یا گفتگو با خود است. بنابراین واژهها در پس معصومیت و پاکیشان، معنایی دارند. معنایی که در پناه صوت یا نوشتار، خود را به ذهن انسان تحمیل میکند. معنایی که در طول تاریخ تطور مییابد. معنایی که از خاستگاه نظری، سربرآورده و آن خاستگاه نظری را با خود به ناخودآگاه می آورد. آنچنان آرام در ذهن ما مینشیند، که شاید هیچگاه متوجه ورود و تثبیتاش نشویم. هجمۀ این ورود، منجر به انتقال آهسته و آرام یک فلسفه میشود. فلسفهای که بدون انتخاب به سراغ ما میآید و بعد از آنکه تمام ذهنمان را فرا گرفت، ما آن را انتخاب میکنیم. انتخابی از سر اجبار.
آشنایی با فلسفههای حاکم بر جهان، ما را مجهز به این سلاح میکند که با تاریخِ معانیای که در پشت هر واژهای است به صورت خودآگاه برخورد کنیم. شاید تا زمانیکه زبان جدیدی شکل بگیرد، نتوان بدون این کلمات، سخن گفت، اما خودآگاه شدن ما به این معانی و خاستگاههای نظری، بسیار مهم است.
قبل تر چادر پوشیدن یا نپوشیدن مسئله نبود. دخترها همانطور که شوهرداری، ادارۀ خانه، غذا پختن و بچه داری را یاد می گرفتند، حجاب را هم از مادر و مادربزرگ هاشان اکتساب می کردند. حالا هر نوع حجابی که در خانواده داشتند. بعد از انقلاب چادر تبدیل به یک نوع حجاب رسمی نظام شد و به یک ارزش تبدیل گشت. این برای نسل انقلاب خیلی پر رنگ بود، اما انتقال این ارزش با همان مکانیزم سنت صورت گرفت. یعنی این ارزش تنها به خاطر اینکه در نسل ها ادامه داشت، پیروی شد نه به خاطر ارزشی که در خود داشت.
با رواج رسانه های غیر دولتی مانند ماهواره و دستگاه ویدئو که فرهنگ غربی را به خانه ها می آورد، کم کم خرده فرهنگی شکل گرفت که نه تنها حجاب را تبلیغ نمی کرد بلکه بی حجابی را تبلیغ می کرد. این خرده فرهنگ با تنظیم خود با شرایط اجتماع، تبدیل به خرده فرهنگ بیحجابی در داخل کشور شد و در لایه های زیرین و مردمی نفوذ کرد. البته اول در شهرهایی رشد کرد که نظارت اجتماعی به شکل سنتی آن در این شهرها کمتر بود؛ مانند تهران. هرچه شهر، شکل سنتی خود را از دست می داد؛ محله ها از بین می رفتند، خانه ها آپارتمانی می شد؛ کسی به همسایه اش کاری نداشت و آدم ها در کوچه غریبه می شدند، خرده فرهنگ بی حجابی مجال بیشتر برای ابراز وجود پیدا می کرد. علاوه براین خانواده هایی که از قبل از انقلاب با حجاب نبودند، پذیرای این وضعیت شدند و آن را بیشتر در جامعه عمومی کردند. در طی بیست سال، این خرده فرهنگ چنان قوت گرفت که نسل سومی های انقلاب که چادر را با پیروی از والدین می پوشیدند در مقابل این سوال قرار گرفتند که:« چرا چادری شدی؟ یا چرا چادر سر می کنی؟»
«چرا چادری شدی» به این معنا است که آدم ها به طور طبیعی چادر سر نمی کنند. یعنی پس زمینۀ با حجابی و بی حجابی، با حجابی نیست، بلکه بی حجابی است. آدم ها به طور معمول بی حجاب اند مگر اینکه خلاف اش ثابت شود. وقتی این سوال را از یک دختر بپرسند، یعنی او خلاف رویۀ طبیعی عمل کرده است. و باید در مقابل این وضعیت پاسخگو باشد. باید بتواند دلیل مستدل و محکمی برای آن بیاورد. به این ترتیب دختر باید چادر را انتخاب کرده باشد و برای این انتخاب دلیل داشته باشد.
در حالیکه به طور معمول اکثریت جامعۀ ایران در نسل دوم انقلاب، چادری بودند و این سوالی بود که خرده فرهنگ بی حجابی با قدرت گرفتن در افکار عمومی، برای چادری ها به ارمغان آورد. به ارمغان آورد چرا که بعد از آن نوجوان هایی که چادری بودند، در مقابل این سوال جدی، که در طول عمرشان کم هم ازشان نمی پرسیدند، تامل می کردند، تفکر می کردند، تجربه می کردند و بعد دست به انتخاب می زدند.
در این زمانه هنوز هم که هنوز است، چادری ها این سوال را در مدرسه و کلاس زبان و خیابان و اتوبوس می شنوند و اگر قبل اش به آن فکر نکرده باشند، انگار که کار بدی مرتکب شده اند. اگر نگویند من خودم انتخاب کرده ام و بگویند به خاطر پدرم یا مادرم سر می کنم، آن دختر یا خانم مانتویی پوزخندی می زند و فکر می کند که اینها از روی اجبار است. و نمی فهمد که خیلی وقت ها نه از اجبار بلکه از محبت است یا از نظارت اجتماعی محله یا فامیل. و نمی فهمد که اینها هم کارکرد خودش را دارد. نمی فهمد که خودش هم از سر تبلیغ رسانه و تاثیر رسانه بر ناخودآگاهش بدحجاب شده. و این به نظرش اشکالی ندارد.
در هر حال در این قصه، این نوجوان ها اند که بعد از روبه رو شدن با این سوال، دو کار می کنند؛ یا چادر را انتخاب می کنند و یا نمی کنند. چه خانوادۀ چادری داشته باشند و چه نداشته باشند. این باعث می شود که چادری های نسل سوم و چهارم انقلاب، چادر را آگاهانه و با اعتقاد انتخاب کرده باشند. انتخابی که از مقاوت در مقابل خرده فرهنگ بی حجابی نشات گرفته است. شاید اینگونه به سمت کمتر شدن تعداد چادری ها پیش برویم، اما چادری هایی که چادری می مانند؛ نسل جدیدی را شکل داده اند که به چادر اعتقاد دارند، درباره اش فکر کرده اند و انتخاب اش کرده اند.
با این حال نظام تعلیم و تربیت یا رسانۀ ما به این انتخاب چقدر کمک کرده است؟ آیا لوازم تفکر و تامل و تحقیق دربارۀ حجاب را در اختیار دانش آموزان و دانشجوها قرار داده است؟ نباید آدم ها را در مقابل سوال «چرا چادری شدی» تنها گذاشت. باید به آنها ابزار داد و گذاشت که انتخاب کنند. اما با مواد تفکر کردن.
بازتابها:
جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتابهای «مترجم دردها» و «همنام» نوشته شده است. طرح کلی داستانهای او، دربارۀ هندیهایی است که در آمریکا زندگی میکنند و با سنتهای خود و اقتضائات کشور جدید در جدالاند. معمولا خانواده در نوشتههای او پر رنگ است. یکی از ویژگیهای نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسلکننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک میکند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزهی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در ردهبندی نیویورکتایمز جزو کتابهای پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته میشود.











