شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

گرامافونی که سرفه می‌کند

کسی پای دلم را ابتدای راه می‌گیرد

                                                      زبانم در ادای ذکر بسم الله می‌گیرد

نمی‌دانم خوشی‌هایم چرا این قدر کوتاه است

                                                 چرا هر‌گاه می‌خندم، دلم ناگاه می‌گیرد؟

چرا وقتی پلنگ من هوای آسمان دارد

                                              همیشه ابر می‌آید، همیشه ماه می‌گیرد؟

خزان می‌خیزد و با دست‌های خشک و چوبین‌اش

                                                گلوی سبزه را در بطن رستن‌گاه می‌گیرد

دلم در حسرت بالا‌ترین سیب درخت تو است

                                               ولی دستم به خار شاخه‌ای کوتاه می‌گیرد

تو در بالا‌ترین جای جهانی ماه من، اما

                                            چرا چشمم سراغت را ز قعر چاه می‌گیرد؟

غزل از آن قالب‌هایی است که در حافظۀ تاریخی ایرانی جماعت جای دارد. ایرانی از بچگی غزل شنیده است و وزن غزل همیشه برایش آشنا است. هیچ ایرانی‌ای وجود ندارد که حافظ را نشنیده باشد. اما فهم زبان حافظ کار هر کسی نیست. زبان نمادین و استعاری حافظ، استفاده از لغات قدیمی که معنای آن را معمول آدم‌ها نمی‌دانند و استعاره‌های پیچیده؛ باعث می‌شود که معمولا تنها به وزن زیبای غزلش گوش بدهیم و باز هم ازش لذت ببریم. اما غزل سراهای دهه هشتادی سعی کرده‌اند مخاطب را با بهره گیری از‌‌ همان وزن‌ها و گاهی وزن‌های ابداعی خودشان جذب کنند. معمولا زبانشان روان و امروزی است و از لغت‌های مشکل استفاده نمی‌کنند. تصویرسازی‌های بسیار ملموس باعث می‌شود که مخاطب درک بیشتری نسبت به مفهوم کلی شعر داشته باشد. از این شاعر‌ها یکی محمدرضا طاهری است که در کتابش به نام «سرفه‌های گرامافون» غزل‌های خوبی دارد. البته تاثیر پذیری از حسین منزوی در شعر‌هایش دیده می‌شود، اما در کل از خواندن کتاب شعرش بسیار لذت بردم.

می‌توانید وبلاگ محمدرضا طاهری را در اینجا ببینید.



کودکی از دست رفته

«شاید فقط در دورۀ کودکی است که کتاب تاثیر عمیقی بر زندگی ما می‌گذارد. البته در بزرگسالی هم از کتاب خوشمان می‌آید، سرمان گرم می‌شود و حتی بعضی از دیدگاه‌هایمان تغییر می‌کند، اما در بزرگسالی وقتی کتاب می‌خوانیم، بیشتر دنبال دلیل و شاهد هستیم برای چیزهایی که از قبل در ذهنمان داریم:‌‌ همان طور که در رابطه عاشقانه دنبال بازتاب قشنگ تری از ویژگی‌های خودمان هستیم.

در کودکی کتاب حکایت آینده است و چیزهایی دربارۀ آینده به ما می‌گوید، مانند پیشگویی که در دستۀ ورق‌ها سفری طولانی یا مرگ در دریا‌ها را می‌بیند و بر آیندۀ ما اثر می‌گذارد.»

کودکی از دست رفته، گراهام گرین، همشهری داستان: دی ماه ۸۹، صفحه ۱۴۷



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.