چه سرنوشت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود (حسین منزوی)
امسال به دلیل کمبود بودجه، نتوانستم زیاد از نمایشگاه خرید کنم. یک بار هم بیشتر نتوانستم بروم. آن یک بار هم خیلی هولکی بود. شامل چرخ زدن در شبستان و خرید از انتشاراتهای مورد نظر و چند انتشارات معتبر دیگر بود. کتابهای امسال بیشتر در حوزۀ رشتۀ خودم یعنی فلسفۀ تعلیم و تربیت و چند کتاب تربیتی و نقد ادبی بود. این کتابها را با دوستم شریکی خریدیم که در ادامه لیست آنها را میگذارم:
- آشنایی با نقش هنر در پیشبرد فعالیت پرورشی مدارس، غلامعلی کیومرثی، تهران: مدرسه.
- آموزش و پرورش؛ فرهنگها و جوامع، لوتان کوی، ۱۳۸۹، ترجمۀ محمد یمنی دوزی سرخابی، تهران: سمت.
- آیین عقلورزی، حسین مهدیزاده، ۱۳۸۹، قم: موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- امیل، ژان ژاک روسو، ۱۳۹۰، تهران: ناهید.
- ایدههای بزرگ برای بچههای کوچک، توماس ای. واتن برگ، ۱۳۹۰، ترجمۀ نسرین ابراهیمی لویه، تهران: شهرتاش.
- پژوهشی پیرامون چند فلسفۀ تربیتی معاصر، سعید اسماعیل علی، ۱۳۷۷، ترجمۀ عباس عرب، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
- پست مدرنیته و پست مدرنیسم؛ تعاریف، نظریهها و کاربستها، حسینعلی نوذری، ۱۳۸۸، تهران: نقش جهان.
- چیستی، چرایی، چگونگی آموزش هنر، محمود مهر محمدی، تهران: مدرسه.
- دربارۀ تعلیم و تربیت در ایران، رضا داوری اردکانی، ۱۳۹۰، تهران: سخن.
- دیگرخوانیهای ناگزیر؛ رویکردهای نقد و نظریه ادبیات کودک، مرتضی خسرونژاد، ۱۳۸۷، تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.
- رسائل توحیدی، علامه طباطبایی، ۱۳۹۰، ترجمۀ علی شیروانی، چاپ سوم، قم: موسسه بوستان قم.
- رویکردی اسلامی به علوم تربیتی و تعلیم و تربیت، بهرام محسنپور، ۱۳۹۰٫ تهران: مدرسه.
- فلسفۀ آموزش و پرورش، فیلیپ اسمیت، ۱۳۹۰، ترجمۀ سعید بهشتی فسایی، چ سوم، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
- فلسفۀ تربیتی شما چیست؟، آرنولد گریز، ۱۳۸۳، ترجمۀ بختیار شعبانی ورکی، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
- گریز از آزادی، اریک فروم،۱۳۹۰، تهران: مروارید.
- مادر و پنجاه سال زندگی در ایران، توران میرهادی و سیمین ضرابی، ۱۳۸۳، تهران: قطره.
- مبانی برنامهریزی آموزشی؛ جهانی شدن و اصلاحات آموزشی؛ آنچه برنامهریزان آموزشی باید بدانند، مارتین کارنوی، ۱۳۸۵، ترجمه علی ستاری، تهران: مدرسه
- مبانی فلسفی تعلیم و تربیت، هوارد الف. اوزمن و ساموئل کراور، ۱۳۸۷، قم: موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- منطق پژوهش در علوم تربیتی و اجتماعی؛ جهتگیری نوین، بختیار شعبانی ورکی، ۱۳۸۵، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
اولین تجربۀ من از نمایشگاه کتاب بر میگردد به دوران قبل از مدرسهام. چون نمایشگاه کتاب سن مرا دارد، آن سال احتمالا پنجمین سالی بود که از برگزاریاش میگذشت و خانوادۀ هفت نفری ما با پنج تا بچۀ قد و نیم قد- از سه ساله تا سیزده ساله- شاد و خندان رفتیم تا کتابخوان شویم. چیزهای گنگی از یک کارتن بزرگ یادم است که پر شد از کتاب های رنگاوارنگ که بعد از با سواد شدنم اسمشان را توانستم بخوانم، مثل قصههای خوب برای بچههای خوب، به من بگو چرا، قورباغه و … اما چیزی که از این نمایشگاه برایم خاطرهانگیز است، یک سوتک آبی بود که با آن سر ِ همه را میبُردم. کتابهای خواهرها و برادر بزرگترم را ورق میزدم و اگر عکس داشت برای خودم داستان میساختم یا مامان کتابهای شعر داستانی کودکانه، برایم میخواند و بعد از چند بار تکرار هم، خودم از حفظ میخواندمشان. داستان یکیشان با آن شکل های رنگی ِ قشنگ خوب یادم است. داستان شهری بود که قطارش دود میکرد و کوهش سیگار میکشید و لک لکی که از وضع ناراحت بود، با این و آن صحبت میکرد تا جایی که بالاخره آن کوه ترکید و شهر تمیز شد. یادم است آنقدر به صفحاتش دست زده بودم که حسابی پاره پوره شده بود.
من در دوران دبیرستان آدم کتابخوانی نبودم. در واقع کتاب خواندنم از سال اول- دوم دانشگاه شروع شد. آن هم مدیون صمیمیترین دوستم هستم. سال سوم به یک جور بیماری رمانخوانی دچار شدم و تقریبا به جای غذا خوردن رمان میخوردم. این مرض خوشبختانه یک سال بیشتر طول نکشید و در سال چهارم فهمیدم رمان خواندن نه برای آدم موقعیت میآورد و نه سواد. حداکثر یک جور ژست روشنفکری است. بعد از آن رمان خواندن صورت یک تفریح را برایم پیدا کرد. تفریحی که بینهایت لذت دارد. و در این سال ها نمایشگاه برایم چیزی فراتر از مکانی برای خریدن کتاب بود. میرفتم و با کتابها آشنا میشدم، آدمها را تحلیل میکردم، کتابها را، انتشاراتها را. با کتابفروشها حرف میزدم و بعضا دوست میشدم. یک جایی بود که با دوستانم بروم و خوش بگذرد. نویسندهها را در غرفه هایشان ببینم و الخ. این جوری بود که در سال سوم دانشگاه، شش بار به نمایشگاه کتاب رفتم.

تجربیاتم در این چند ساله به من اجازه میدهد که چند توصیه کنم. اول اینکه قبل از نمایشگاه با خودتان به نتیجه برسید که امسال میخواهید در چه حوزه یا حوزههایی کتاب خریداری کنید. مثلا سال اول دانشگاه، من فقط کتاب های رشتۀ خودم را خریدم. سال دوم رمان و کتابهای رشتۀ خودم را. سال سوم تقریبا فقط رمان خریدم. سال بعدش در حوزۀ فلسفه کتاب خریدم. سال بعد در حوزۀ فلسفه برای کودکان و تعلیم و تربیت. سال پیش کتابهای فلسفه تعلیم و تربیت را که رشتهۀ کارشناسی ارشدم است خریدم. اگر کسی را می شناسید که کتاب شناسی خوبی از آن حوزه میتواند به شما بدهد، از او اسم کتاب و انتشارات را بگیرید و کتابها را در نمایشگاه بخرید. اما اگر میخواهید کتابشناسی جامعی در آن حوزه داشته باشید، از یک شخص آگاه، اسم انتشاراتهای خوب آن حوزه را بپرسید. بعد بروید نمایشگاه کتاب و لیست کتابهای آن انتشارات و انتشاراتهایی که به چشمتان می خورد و احتمالا به کارتان می آید را بگیرید. این بار کتاب خریدنی در کار نیست. در خانه با مراجعه به این فهرستها، همۀ کتابهای آن حوزه را علامت بزنید. بعد اولویتبندی کنید که در این مرحله از کارتان، تا یک سال آینده، کدام کتاب برایتان مفید است. میتوانید از افراد مطلع هم سوال کنید. وقتی مشخص شد که کدام کتاب را امسال باید بخرید، یکبار دیگر به نمایشگاه بروید و این بار کتاب ها را بخرید. این طوری در واقع شما هر سال یک کتابشناسی از حوزۀ مورد نظرتان دارید و تعدادی کتاب هم در آن حوزه.
پینوشت: این پست در اردیبهشت ۱۳۸۹ با اندکی تغییر بازنشر شده است.
پیرمرد نمونه آرمانی یک راننده تاکسیِ پیرِ غرغرو بود. با آن صورت شش تیغه و گره همیشگی ابرو. از آنهایی که روی داشبردش نوشته «لطفا کمربند خود را ببندید و با تلفن همراه صحبت نکنید». آنهایی که همیشه رادیوشان روشن است؛ با باندهایی پشت گوش مسافرها.
وارد که شدم رادیو را تا آخر بلند کرده بود. رادیو ارتباط مستقیم با صحن مجلس بود. الیاس نادران داشت دربارۀ مرحلۀ دوم هدفمندی یارانهها حرف میزد و آمار میداد. ماشین که پر شد، حرکت کردیم. وقتی نادران آمارهایی از میزان ذخیرۀ مالی در مرحلۀ اول طرح هدفمندی میداد، پیرمرد برگشت و به مسافری که جلو نشسته بود گفت:«یازده میلیارد خوردن تو این مدت». احتمالا توی دلش یک «خدا بیامرزی…» هم گفته. ما که با آن صدای بلند اصلا نمیشنیدیم. مسافرها که میآمدند پیاده شوند، با داد و فریاد باید حالیش میکردند که بایستد. او با همان گره ابرو، هی فحش میداد و مجلس و دولت و رژیم را یکی میکرد. کرایه ششصد و پنجاه تومان بود. یک هزاری دادم بهش. سیصد تومان برگرداند. بعد از کمی بهش گفتم کرایه مگر ششصد و پنجاه نیست؟ گفت مگر چقدر دادم؟ گفتم سیصد. باز کمی که گذشت گفت اگر پنجاهی داری بده که صدی بهت بدهم. گفتم ندارم. به مقصد که رسیدیم، پیادهام کرد و زد روی گاز و رفت.
من نمیدانم این یازده میلیارد الان کجاست و چه بلایی سرش آمده. مامور هم نیستم که بدانم. همان الیاس نادران باید مراقب حق و حقوق ما باشد که هست. اصلا بحثم یازده میلیارد تومان نیست. پنجاه تومان هم از نظرم ارزشی ندارد. هیچی نیست. اگر کسی یازده میلیارد حق الناس را بخورد، حرام است. اگر کسی پنجاه تومان مردم را هم ندهد، مال حرام است. یازده میلیارد یا پنجاه تومان فرق نمیکند اگر مال حرام باشد. وقتی بیاید توی پولت، همۀ پولت حرام میشود. مثل خون که بریزد توی یک ظرف آب. بریزد توی یک قابلمه غذا. همهاش نجس است. چه یک قطره، چه یازده میلیارد قطره.
مثل شکوفههایی که این روزها روی درختهای لخت دیروزی میبینم، مثل جوانههای سبز شمشادهای کنار پیادهروها، مثل گلهای کاشته شده توی باغچههای وسط خیابانها، مثل غنچههای سرخابی گلدانم توی آشپزخانه؛ من هم در بهار متولد شدهام. همیشه به نظرم، آدمها میبایست در دو ماه متولد شوند. یا فروردین یا اردیبهشت. برایم عجیب است آدمهای دیگر متولد غیر از این دو ماه باشند. انگار تولد با بهار در ذهنم پیوند خورده. با ماههای تولد طبیعت.
پنجشنبه ۱۷ فروردین، بیست و پنجمین سال تولدم بود. اتفاقا امسال برخلاف سالهای گذشته، هیچ ذوقی برای تولدم نداشتم. قبلترها برای رسیدن روز تولدم از اسفند روزشماری میکردم و همه جا را پر میکردم که مثلا بیست روز مانده به تولدم یا نوزده یا هیجده. امسال روز تولدم یادم بود اما هیجانی نداشتم. مثل روزهای دیگر برایم عادی بود. تصور نمیکردم اطرافیانم چه کاری قرار است برایم انجام دهند. هیچ. اتفاقا دو تا جشن تولد و یک سورپرایز در انتظارم بود. روز اول دانشگاه در سال ۹۱، اساتید ِ زرنگتر از دانشجوها، نیامدند و این فرصتی شد که همکلاسیهایم برایم جشن تولد بگیرند. جشنی که دوستش داشتم. بر عکس هر سال نه برای اینکه جشن من بود، برای اینکه بهانهای بود برای با هم بودن. خانوادۀ شوهرم هم که آمدند همینطور. اصلا ناراحت میشدم که متولد شدهام و اسباب زحمت اطرافیان برای خرید کادو و دیدار. و شاهکار خواهرم هم نباید فراموش کرد که به همۀ اهالی فامیل تولدم را خبر داده بود و قریب به پنجاه پیامک تبریک دریافت کردم. سورپریز هم به الیاس تعلق داشت. که بعد از شیفت شبانه در پادگان، ساعت پنج و نیم صبح آمد خانه، با یک نامه و یک کادو که برایم خیلی ارزش داشتند و نامه بیشتر از کادو حتی.
با همۀ اینها، دلم مثل گذشته شاد نبود. نمیدانم چرا. شاید به خاطر شهادت حضرت فاطمه. شاید هم به خاطر اینکه مِنبعد دارم پیرتر میشوم نه بزرگتر. نمیدانم. شاید هم این شادیها دیگر کوچک است. گذرا است. باید در انتظار شادیهای جاویدان بود…
پینوشت: عکس از گلهای گلدانم در آشپزخانه است.
این دومین سال است که این کار را میکنم. سال اول از نمایشگاه کتاب کلی کتاب کودک خریدم و کادو کردم و فرستادم برایشان. سال بعدش کتابها را به عنوان عیدی دادم. امسال هم روزهای آخری که در تهران بودیم، یک روز با دوستم، پا شدیم و رفتیم چند کتابفروشی، از این سر شهر تا آن سر شهر. پارسال رفته بودیم کتابفروشی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. یادم است کمی دستم در کتاب خریدن خصوصا کتاب نوجوان خریدن بسته بود. اما چون قیمتهایش ارزانتر از کتابهای دیگر بود، آنجا را انتخاب کردیم. امسال قبل از اینکه برویم آنجا، رفته بودیم کافه کراسه. آنجا چندتایی از کتابهای نوجوان را خریدم. موضوعشان بیشتر دفاع مقدس بود. بعد رفتیم کتابفروشی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شهرک غرب. اما به دلیل انبارگردانی بسته بود. به همین خاطر مجبور شدیم برویم شهر کتاب ابنسینا. امسال کتابها را سریعتر پیدا کردم. اسم تکتک پسرداییها و دخترداییها وپسرعمهها و دختر عمهها و بچههای پسرخالهها و دخترخالهها و خلاصه همۀ کودکان و نوجوانان فامیل را نوشته بودم و بنا به شخصیتشان برایشان کتاب میخریدم. بعد هم با کمک خواهرها و عروسمان، همهشان را کادو کردیم. همه را بردیم هشتصد کیلومتر آنطرفتر. جنوب ایران. در شهرستانی مثل شوشتر که یک کتابفروشی درست و حسابی پیدا نمیشود، کتابها را باید از تهران میخریدم و تا خوزستان میبردم. آنجا در یک مهمانی که همه جمع بودند، دادم به بچهها. همهشان خیلی ذوق کرده بودند که کتاب عیدی میگرفتند. کتابهای همدیگر را از هم میگرفتند و میدیدند. بعضیهاشان همانجا شروع کردند به خواندن. کتابها را با آن کاغذ کادوهای رنگیرنگی دوست داشتند. کتابهایی که از بیشتر عیدیهایی که بهشان میدادند کمتر بود، اما بیشتر خوشحالشان میکرد. بچهها خوشحال بودند و من بیشتر. خیلی بیشتر. که دارم کاری هرچقدر کوچک انجام میدهم برای کتابخوان شدنشان. کاری خیلی آسان. آنقدر آسان که هر کسی میتواند انجام دهد.
بودریار نظریه پرداز پست مدرن دربارۀ فراواقعیت صحبت میکند. او اعتقاد دارد که هر دالی نشانۀ مدلولش است. گاهی مدلول نمایندۀ درست دال خود است. در اینجا واقعیت از دال مثل خود واقعیت فهمیده میشود. گاهی مدلول نشانۀ مغشوشی از دال خود است. در اینجا با دیدن دال نمیتوان به واقعیت درست پی برد. اما گاهی مدلول جایگزین دال خود میشود. در اینجا واقعیتی جایگزین واقعیت دیگر میشود. مدلول جایگزین دال خود میشود. بودریار اعتقاد دارد که این اتفاق در عصر رسانههای جمعی و عصر پست مدرن افتاده است. عصری که وقتی بگویند طعم نعنایی احتمالا اولین چیزی که به ذهن میرسد طعم آدامس نعنایی است. حالا بگویید خود سبزی نعنا چه مزهای دارد؟ خیلیها فراموش کردهاند طعم خود سبزی نعنا دقیقا چیست. و طعم آدامس نعنایی با طعم سبزی نعنا فرق دارد. اما کدام طعم نعنایی است؟
اگر کسی توی خیابان یک هفتتیر دربیاورد و کسی را بکشد و شما شاهد این ماجرا باشید، احساس میکنید بارها این صحنه را در فیلمها دیدهاید، اما این بار آن را در صحنۀ واقعی زندگی خود دیدهاید. و این لحظه، تازه متوجۀ وجود فراواقعیت در ذهن خود میشوید. وقتی واقعیت چهرۀ واقعی خود را نشان میدهد؛ میفهمید که اگر در فیلمها با دیدن صحنۀ کشتن یک فرد بیتفاوت بودید، اینبار چقدر ناراحتید. و چه احساسهایی همراهتان است که در فراواقعیت نیست.
امروز یک فراواقعیت برای من به واقعیت بدل شد. یک صحنه که بارها و بارها آن را در فیلمهای طنز دیدهام و خندیدهام یا حتی به خاطر بی مزگی، نخندیدهام:
امتحان را دادهایم، بد ندادهام ولی ترجیح میدهم در جهل مرکب بمانم و بدون آنکه صحبت بیشتری از جواب سوالها با بچهها بکنم، سریع راهم را میکشم و با فاطمه میروم. همینطور که داریم میرویم، چشمم به حوض روبهروی فضای سبز دانشکده حقوق میافتد که یخ زده است. دلم غنج میرود که بروم دستم را فشار بدهم روی یخها و بشکنمشان. این میشود که به فاطمه میگویم:«میشود بیایی اینجا را بینیم؟» فاطمه چیزی نمیگوید و دنبالم میآید. اول من دستم را میکنم توی حوض. واقعا سفت است. اصلا فکرش را نمیکردم که یخ روی حوض اینقدر سفت باشد. ظهر است و هوا گرم. طوریکه کاپشنم را درآوردهام و دور کمرم بستهام. همینطور که فشار میدهم، آب از زیر بالا میآید و روی یخ را میگیرد، بعد ترق صدایی میدهد و میشکند. فاطمه که این صحنه را میبیند هیجانزده میشود و خودش هم دستش را میکند توی حوض و یک جای دیگر یخ را میشکند. همۀ عرض حوض را میشکنیم، دستهایمان از سرمای آب قرمز شده، اما از ذوق، میرویم طرف طول حوض. آنجا یخ، لجاجت بیشتری برای شکستن دارد. سفتتر است. هرچه بیشتر فشار میدهم دستم بیشتر توی آبهایی که از زیر، روی سطح یخ میآیند میماند. نمیتوانم یخ را بشکنم. از سرما دستم را میکشم و به فاطمه میگویم:«نگاه کن هر کار میکنم یخ اینجا نمیشکند». فاطمه دستش را میکند توی حوض، کمی خمتر میشود تا فشار بیشتری بیاورد. چشمم به دو پسر میافتد که دارند از روبهرو کارهای را میبینند و نزدیکتر میآیند. کس دیگری در اطراف نیست.
فاطمه اینبار بیشتر فشار میدهد و دستش در آب فرو میرود و کمکم صدای قرچ قرچ یخ درمیآید که از سرمای وحشتناک آب تحملاش تمام میشود و دستش را میکشد بیرون. پسرها حالا دم حوض رسیدهاند و دارند مثل ما در طول روبهرویی حوض، روی یخها با دست فشار میآورند. مثل همانکاری که ما میکنیم. باز هم امتحان میکنیم، اما دیگر دستم از سرما سِر شده است. انگار یخهای طول حوض شکستنی نیست. جلوتر لولهای توی حوض باز است. دستم را زیر آب میکنم. شاید گرم باشد. اما آن هم سرد است. حالا یکی از پسرها روی لبۀ حوض ایستاده و دارد با پا روی یخهای حوض فشار میآورد. کفشاش از این کفشهای مردانۀ نوک تیز است که توی مهمانی میپوشند. با یک شلوار پارچهای. یک کت تک آجری با رگههای خاکی دارد. زیرش هم یک پولیور پوشیده است. کلا لباسهایش خیلی شیک (!) و مجلسی است. همانطور که دارد با پا روی یخها فشار میآورد؛ ناگهان تعادلش را از دست میدهد. همینطور عقب و جلو میشود، دستهایش توی هوا تکانتکان میخورد، دوستش پشتاش ایستاده و مات نگاهش میکند. عقب که میرود، فکر میکنم تعادلش را به دست آورده اما دوباره جلو میرود و این بار با پا میافتد توی حوض. اول پاهایش و بعد تا سینه میرود زیر آب. با تعجب داریم بهش نگاه میکنیم. هم من، هم فاطمه و هم دوستش. پسر آن موقع که تعادلش را از دست داده بود، قیافهاش وحشتزده بود؛ وقتی افتاد توی حوض، متعجب شد، دهانش باز مانده بود، انگار باورش نمیشد که توی حوض بیفتد. آن هم وسط دانشگاه. اما حالا که سرمای وحشتناک حوض را احساس میکند، نفش اش از سرما حبس میشود و دهانش که قبلتر از تعجب باز بود؛ حالا از این سرمای ناگهانی بازتر میشود.
راستش بقیۀ ماجرا یادم نیست. تنها چیزی که یادم است این است که در حالیکه داشتم از خنده منفجر میشدم، به دوستش نگاه کردم، که همانطور بیخیال ایستاده بود و میخندید. از خنده کمرم خم میشود. فاطمه هم دارد با من میخندد. وقتی سرم را بالا میآورم پسر از آب بیرون آمده. درحالیکه کت آجری و شیکاش، خیسِ خیس است و از دوستش با تعجب تمام میپرسد:«چرا نگرفتیم؟». دوستش باز هم دارد میخندد.
تنها لطفی که میتوانیم بکنیم این است که سریعتر برویم. قبل از اینکه نفس جمع شده در دلمان بالا بیاید و صدای خندهمان به گوشش برسد. میرویم و من از خنده، دل درد گرفتهام. معدهام جمع شده و باز نمیشود. از ساختمان میگذریم و دیگر در تیررس پسرها نیستیم که روی پلهها مینشینم. حالا سعی میکنم وسط هجوم این فشار، کمی نفس بکشم. صدای خندهام بالاتر میرود و از دل درد وسط اش آه و نالهام در هوا بلند است.
فاطمه مثل من نمیخندد. خندۀ مرا که میبیند یک خندۀ کوتاهی مثل همیشه میکند. اما این کار را هی تکرار میکند. کمی که نفسم بالا آمد، احساس عذاب وجدان تمام وجودم را میگیرد. اما باز هم پقی میزنم زیر خنده. هی فکر میکنم که باید برگردیم و یک کاری کنیم. بیچاره گناه دارد توی آن آب سرد. هی دلم برایش میسوزد و نمیدانم چه کنم. به فاطمه میگویم بروم کاپشنم را بهش بدهم. اما بیشتر پاهایش خیس شده تا بالا تنهاش. بعد طرف را که نمیشناسم، چطور بعدا کاپشن را پس بگیرم. هی فکر میکنم حالا که این صحنه را دیدهایم نباید میگذاشتیم و همینطور میرفتیم. اما کاری هم از دستمان برنمیآید. به نظر فاطمه نمیتوانستیم کاری کنیم. همهاش میترسم تقصیر من باشد. چون من بودم که این بازی مسخرۀ هیجانانگیز را شروع کردم. اما خب آدم عاقل که لب حوض نمیرود. نمیدانم با این حس درونم چه کنم. اما هی خندهام میگیرد و این بار عذابم را بیشتر میکند.
حالا اما توی مترو نشستهام و دارم این چیزها را در فضای مجازی ثبت میکنم. چون باید این کار را بکنم. تا این بار را تقسیم کنم روی دوش تمام آدمهایی که این مطلب را میخوانند. چون این صحنه شبیه صحنۀ فیلمها بود. چیزی که هیچ وقت فکر نمیکنی به چشمت ببینی. مثل فیلمها بود و مثل فیلمها نبود. چون هنوز توی فکر آن پسرم. اینکه حالا با آن لباسهای خیس چه کار میکند. اینکه نکند امتحان داشته باشد. اینکه چقدر احساس ضایع شدن میکند. این همه بار توی من جمع شده الان و این اصلا شبیه نیست به احساس سبک و به دور از واقعیت خندۀ بعد از فیلمها. اصلا شبیه نیست به آن مردهای بازیگری که هیچ وقت در آبی به این سردی نیفتادهاند. این انگار، واقعیتتر است.
جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتابهای «مترجم دردها» و «همنام» نوشته شده است. طرح کلی داستانهای او، دربارۀ هندیهایی است که در آمریکا زندگی میکنند و با سنتهای خود و اقتضائات کشور جدید در جدالاند. معمولا خانواده در نوشتههای او پر رنگ است. یکی از ویژگیهای نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسلکننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک میکند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزهی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در ردهبندی نیویورکتایمز جزو کتابهای پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته میشود.




