شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

شرط‌بندی پاسکالی

خدا یا خدایان مسلهٔ همیشگی انسان بوده است در بیشتر زمان‌ها. در جهان اخیری که خود را با خدا جمع نمی‌کند، بی خدا زیستن جدا رنج‌آور است. شاید چون انسان برای خودش کافی نیست.
برای من قبول خداوند، شرطبندی پاسکالی است. اگر خدا باشد و من نپرستمش نه تنها دنیای دیگری ندارم بلکه همین دنیا را هم ندارم. من بی‌خدا، خیلی زود به ته خط رسیدم و رنج تجربهٔ نیست‌انگاری مدرن دنیایی برایم باقی نگذاشت.
خدا با هر قرائتی، اتفاقی است عاطفی که یکبار باید تجربه‌اش کرد که بهش ایمان آورد. یک روز فهمیدم که نباید دنبال خدا در کتاب‌های فلسفه بگردم، باید نیمه شبی، دم اذانی، بین الطلوعینی وقتی غصه‌ها سینه‌ام را تنگ کرده است، قلبم را گشاده کنم، روی سجاده بنشینم و لمسش کنم، از ته ته ته قلبم.
امسال را دوباره با او آغاز می‌کنم و خوشحالم که زندگی به طرزی باورنکردنی این بار به جای فراموشی، مرا بیشتر یادش می‌اندازد.
#خدا
#بی_خدایی
#نیهیلیسم
#ایمان_به_خدا
#باور_به_خدا



اعترافات یک دهه شصتی که رویید

من اسمش را می‌گذارم «وول». آن چیزی که می‌آید و به زندگی‌ معنا می دهد. معنایی که چنان «وولی» در جان می‌اندازد که هیچ‌طوره نمی‌شود آرامش کرد. فقط می‌خواهید یک کاری برای آن معنا انجام دهید. تک تک اعمال و رفتار زندگیتان را آن معنا تعیین می‌کند. حرف‌ها را در پارادایم آن معنا می‌فهمید؛ اصول بیان‌شده در معنا برایتان می‌شود اصول مقدس؛ جهان را از آنجا نگاه می‌کنید؛ شاید شبیه آن چیزی که مارکس بهش می‌گفت ایدئولوژی.
«وول» مثل یک پیچک، تمام جانتان را می‌گیرد و بهتان هیجان یک انگیزش را می‌دهد.‌ می‌دوید و می‌دوید و می‌دوید.
نمی‌دانم کی اتفاق می‌افتد. مثل شور جوانی که دقیقا در هیچ نقطه‌ای فروکش نمی‌کند؛ یک روز که حرف‌هایتان را، افکارتان را صادقانه مزه مزه می‌کنید؛ می‌فهمید دیگر آن شور و حال جوانی را ندارید. «وول» خمیده شده، خسته شده، پیر شده، پخته شده و متکامل شده است. حالا با جهانی واقع‌بینانه‌تر روبه‌رویید و شاید کمی ناامیدوارانه‌تر! می‌خندید به جوان‌هایی که از نظر شما حرف‌های تکراری می‌زنند، حرف‌هایی که زمانی شما زده‌اید.
بزرگترین «وول» زندگی من، پیش‌ترها، جمهوری اسلامی بود. و حالا آن شور و حال جوانی فروکش کرده و من می‌ترسم که تبدیل شوم به آن انقلابی‌هایی که زمان انقلاب، با هیجان بر علیه حکومت زمان شعار می‌دادند و حالا روی چهارپایهٔ قدیمی، دور هم سیگار دود می‌کنند و به بالا رفتن دلار غر می‌زنند.
ولی شاید این هم‌ یک مرحله از «شدن» است.
اوج گرفتن، زمانی فرود آمدن هم دارد. الان در این صیرورت، برایم مهم است که در کدام سرزمین به زمین بنشینم.
با این حال، گاهی، مثل امشبی، با خودم فکر می‌کنم که آیا پرواز را به خاطر سپرده‌ام؟ یا دربه‌در انتخاب پرندهٔ مردنی‌ام هستم؟



آن چیزی که دارد برایم کار می‌کند

خیلی پیش، در یک مصاحبه از ویرجینیا ولف بود، اگر اشتباه نکنم، که این معنا را برداشت کردم. یک مفهوم شدیدا غیر علمی از استعداد. معنایی که بعد از خواندن کلی نظریه و کتاب و پژوهش در مورد استعداد، موقع بزنگاه‌های زندگیم، هنوز بازگشت می‌کنم به همان مفهوم. «استعداد آن کاری است که از انجام دادن آن خسته نشوی و حتی شبانه روز، دنبالش باشی.»
آن روزها به دنبال استعدادم میگشتم و در میان علایق متوسط زندگیم، نمی‌توانستم آن جوهری که نتوانم لحظه‌ای آن را کنار بگذارم را پیدا کنم. شاید آن روزها باید تجربه می‌کردم طیف وسیعی از زمینه‌ها را. رمان، موسیقی، تئاتر، جامعه‌شناسی، علم سیاست، فلسفه، زبان‌شناسی، نظریه ادبی، نوشتن، پژوهش، تدریس و و و… اما تهش رسیدم به این جمله: «خیلی چیزها را دوست دارم، اما هیچ چیز را خیلی دوست ندارم».
حالا ولی دوست دارم. فلسفه خواندن را دوست دارم و حتی می‌دانم در فلسفه هم چیست و کیست آن چیزی که آن قدر مرا با خودش می‌کشد که بعد از پنجاه صفحه، با اینکه ذهنم درد گرفته، هنوز دوست دارم بخوانمش.
قطعا حرفی غیر علمی است اما دارد برایم کار می‌کند. اینکه باید در مسیری پیش رفت که آنقدر مشتاقش بود که به خاطرش صبح‌ها خیلی زود از خواب بیدار شد.



خودِ تنهایم

من از همان روزهای اولی که مهدیار را باردار شدم، آن لحظه را حس کردم. شاید مادرها زیاد صادق نیستند. شاید نمی‌خواهند اعتراف کنند که وقت‌هایی پیش می‌آید که خسته می‌شوند از مادری. من آن روزها، خیلی می‌ترسیدم از این موجودی که در درون من بود و خون مرا می‌خورد و حال مرا بد می‌کرد. موجودی که فهمیدم تا آخر نه ماه، هی بزرگ و بزرگتر می‌شود و بیشتر خونم را می‌خورد. الان می‌فهمم این اتصال، فقط برای همین نه ماه نبوده، شاید تا آخر عمر باشد حتی.
حالا نمی‌تواند حالم بد باشد، نمی‌توانم مریض شوم، نمی‌توانم سر درد بگیرم، نمی‌توانم ضعیف باشم مگر اینکه فکر کنم یک نفر منتظر من است. شاید به خاطر همین آدم بعد از مادری، قوی‌تر می‌شود؛ چون حق ندارد چیزی برای خودش باشد.
با اینکه دیگر مجبورم خودم را کنار بگذارم و به وضعیت جدیدی برسم؛ گاهی دلم برای خودِ تنهایم تنگ می‌شود.



سفرنامه_قسمت یک

#سفرنامه_قسمت یک بوی وطن می‌آید. با اینکه هیچ وقت در اهواز زندگی نکرده‌ام، خودم را اهوازی می‌دانم. برای ما تهرانی‌ها، هویت‌های محلی خلاء بی‌هویتی را پر می‌کند. از هواپیما که پیاده شدیم، نسیم گرم_سردِ مرطوب اهواز مژدهٔ وطن را داد. صبح نشده، راهی می‌شویم سمت مرز چذابه. برای روانه شدن به سرزمین بلاها.



پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.