هرگز نخواسته‌ام

ماهی سرخ و سیاهی باشم

که حقارت بال‌هایش آسمان را

از او سلب کرده است(عباس صفاری)

«سلام بر فرشتگان» یک فیلم کودکانه است. با تمام ویژگی‌هایی که یک برنامۀ تلویزیونی و فیلم کودکانه در حال حاضر دارد. استفاده از رنگ‌های زیبا، لباس‌های فانتزی، آهنگ‌های شاد، شعرهای کودکانه و رقاصی در جای جای فیلم.

موضوع فیلم مرگ است. پرونده‌ای که این روزها برای کودکان مختومه است. کم‌کم با شهری شدن انسان‌ها، قبرستان‌ها فاصلۀ بیشتری از خانه‌های مردم گرفته است و اینگونه کودکان بیشتر با مرگ بیگانه شده‌اند. در خانواده نیز، اگر مجلس عزایی باشد والدین کودکان را با خود نمی‌برند چون ممکن است روحیه‌شان خراب شود؛ در مراسم تشییع، کودکان جایی ندارند و بزرگترها خیلی وقت‌ها مرگ بعضی نزدیکان را از آنها پنهان می‌کنند. این رویکرد درحالی است که در روایات و احادیث بسیاری در دین ما به مرگ‌اندیشی توصیه شده است و اصلا مرگ‌اندیشی روی دیگر سکۀ جهان  غیب و قیامت است. از طرفی نیز ممکن است کودکان با مرگ یکی از عزیزان روبه‌رو شوند و فرار از آن، فقط پذیرش مرگ را برای کودک مشکل‌تر کند.

بنابراین انتخاب موضوع مرگ به عنوان موضوعی برای مخاطب کودک از اهمیت بسیاری برخوردار است و از این لحاظ فیلم «سلام بر فرشتگان» جای تحسین دارد. با این وجود، چگونگی پرداختن به این‌گونه موضوعات که در واقع سوالات بنیادین انسان‌ها است و همواره برای بشر در طول تاریخ مطرح بوده است، پیچیدگی‌هایی دارد. کودک از همان کودکی شروع به طرح این سوالات بنیادین و فلسفی می‌کند. او از بزرگترهای خود دربارۀ خدا، مرگ، زندگی، خود، زیبایی و زشتی و الخ سوال می‌کند. پس این سوالات برای بشر وجود دارد. اما پاسخ به این سوالات چگونه باید باشد؟

در فیلم «سلام بر فرشتگان» سوالات و پاسخ‌هایی دربارۀ مرگ مطرح می شود. مثلا اینکه «چرا فرشتۀ مرگ وجود دارد؟»«اگر مرگ نباشد چه می‌شود؟»« چرا انسان‌ها باید بمیرند؟» این سوالاتی است که ذهن کودک را درگیر کرده است و در پاسخ به این سوالات قهرمان کودک فیلم به پاسخ‌هایی از این قبیل که«انسان‌ها پس از مرگ به کجا می‌روند»«چیستی مرگ» و «فایدۀ مرگ» می‌رسد. منبع این پاسخ‌ها متن دین و آیات و روایات است. این پاسخ‌گویی در روایت فیلم به سه صورت انجام گرفته است. در بعضی قسمت‌ها از طریق شعر، در بعضی قسمت‌ها از طریق دیالوگ‌های بازیگران و در قسمت‌هایی از طریق به تصویر کشیدن نتیجۀ عملی عدم وجود مرگ.

هنگام پاسخ‌گویی از طریق شعر، آهنگ و حرکات نمایشی نیز با آن همراه است. در اینجا این سوال مطرح می‌شود که آیا شعر ظرفیت انتقال مفاهیم عمیق و گاه فلسفی را دارد؟ چقدر کودکان با شنیدن شعری همراه با موسیقی به مفهوم آن توجه می‌کنند؟ در واقع در تصویری که در این فیلم دیده می‌شود، چشمان کودک رنگ‌ها، حرکات و صورت‌ها را می‌بیند؛ گوش‌هایش موسیقی و شعر را می‌شنود و آیا دیگر  جایی برای توجه و تفکر  در معنا و مفهوم شعر می‌ماند؟ به نظر می‌رسد از آن‌جا که کودکان نمی‌توانند توجه خود را به صورت متمرکز روی چند چیز نگه دارند، این توجه در رنگ‌ها و تصویر تقسیم شده و چندان جایی برای انتقال مفاهیم نمی‌ماند.

نوع دوم پاسخ‌گویی به سوالات کودک در این فیلم، دیالوگ‌هایی است که بین فرشته و کودک – خصوصا فرشتۀ زندگی یا جان‌جان- اتفاق می‌افتد. این دیالوگ‌ها در طول فیلم بسیار کلیشه‌ای و شعاری انتخاب شده است و قرابت کمی با زبان کودکانه دارد. جملات گاهی به متن آیات و احادیث نزدیک می‌شود و کاملا فاقد زبان ساده فهم است. بنابراین در این نوع نیز انتقال مفاهیم فلسفی به درستی صورت نمی‌گیرد.

نوع سوم پاسخگویی از طریق ارائه و نمایش نتیجۀ عملی حضور یا عدم حضور یک پدیده به کودک است. بعد از آنکه «شادی»  از خداوند می‌خواهد که فرشتۀ مرگ یا «بای‌بای‌خان» را ببرد، خداوند دعای او را مستجاب می‌کند و مرگ در جهان تا چند وقتی از بین می‌رود. بدین ترتیب هیچ حشره و جانور و ویروس و میکروبی نمی‌میرد و آنها به انسان‌ها حمله می‌کنند و آنها را بیمار می‌کنند. در ادامه شهر به هم می‌ریزد و کودک خود را مقصر این وقایع می‌داند. کارگردان در این‌جا قصد دارد نتیجۀ عملی نبودن عدم وجود مرگ را به کودک نشان دهد. اما به نظر می‌رسد این اتفاقات بدون داشتن روابط علی می‌افتند. در واقع این نتیجۀ عملی به دلیل ضعف در پیرنگ آن، برای کودک باورپذیر نیست. تصاویر در نشان دادن این روابط نقشی ندارند و تنها فرشته با بیان خود این روابط علی را توجیه می‌کند. مثلا ممکن است کودکی در پایان فیلم سوال کند که چرا خدا کاری نکرد که فقط انسان‌ها نمیرند و دیگر موجودات بمیرند و اینگونه به انسان صدمه نزنند؟ با این سوال نتیجۀ عملی کاملا بی‌معنا می‌شود.

تصویر یکی از موثرترین ابزارها برای انتقال مفاهیم خصوصا در کودکان است و نشان دادن نتیجۀ تصویری حضور یا عدم حضور یک پدیده، یکی از بهترین راه‌ها برای پاسخگویی به سوالات بنیادین و فلسفی آنها می‌باشد. اما این فیلم به دلیل نداشتن روابط علت و معلولی و پیرنگ ضعیفی که در روایت فیلم وجود دارد، نمی‌تواند کودک را مجاب کند و کودک در نوع سوم پاسخگویی نیز بی‌جواب می‌ماند.

به نظر می‌رسد بهترین راه برای پاسخگویی به سوالات فلسفی کودکان در فیلم‌ها، قرار دادن کودک در موقعیتی است که برایش سوال ایجاد کند، سپس فیلم او را در موقعیت‌های متفاوت قرار دهد به طوری‌که به خوبی همۀ ابعاد پدیده‌ای را که از آن سوال دارد دریابد و به تفکر عمیق در آن پدیده بپردازد. تصویر یکی از بهترین راه‌ها برای درک همۀ ابعاد یک امر پیچیده است. لازم نیست در فیلم پاسخ مستقیم به کودک داده شود، در صورتی‌که در روند فیلم‌نامه فطرت او بیدار شود و مصالح دینی تفکر هم بنا به مقتضیات سنی به او داده شود، بدون شک عقل او پاسخی را به اینگونه سوالات خواهد داد که دین داده است.

منتشر شده در سینما انقلاب

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۱۰:۰۳ ق.ظ روز ۲۳ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)


چند وقتی است که سیمای جمهوری اسلامی ایران تلاش می‌کند سریال‌هایی تلویزیونی با رویکرد دینی بسازد. نقش‌های اصلی را دخترهای چادری می‌گذارد، آن وسط هم یک مسجدی، نمازی، دعایی چیزی می‌چپاند که یعنی دیگر فیلم‌هایمان دینی شد. «شیدایی» هم از همین دست سریال‌ها بود. نقش اول زن فیلم یک دخترِ جوانِ زیبایِ تحصیلکردۀ چادری بود. خانوادۀ پسر هم از آن حاجی‌هایی که خیلی با مرام و با انصاف و مذهبی و پولداراند و دستی در کار خیر دارند. مثلا در فیلم نشان می‌دهد همین حاجی را که جشن عید غدیر در خانه‌اش برگزار می‌کند. آدم‌ها بعضی وقت‌ها نمازی می‌خوانند و به حضرت ابوالفضل و حضرت زهرا قسم می‌خورند و یک موقع‌هایی هم یاد خدا می‌کنند. بعد از تیتراژ و قبل از شروع فیلم هم یک حدیث دربارۀ راستگویی می‌نویسند.

اما آن چیزی که می‌تواند یک داستان روایی غیر سکولار را از یک داستان روایی سکولار جدا کند این چیزها نیست. البته این چیزها هم مهم است اما اینها همه حاشیه است. مهم داشتن جهان‌بینی دینی به دنیا و آدم‌ها و رفتارها است. مهم این است که شخصیت‌ها، زندگی‌شان را بر اساس شعاع این دنیایی تعریف نکنند. مهم این است که در هر تصمیم و قضاوت، خدا را ببینند. و این هم ممکن نیست مگر اینکه به دستورالعمل‌های دین توجه کنند. یعنی تمام تصمیم‌هایشان را با احکام دین همتراز کنند.

شخصیت اول زن این فیلم یعنی لیلا یک شخصیت به تمامی معنا «خودبنیاد» است. بعد از رو شدن دروغ همسرش، اولین انتخابش طلاق است. با عصبانیت تصمیم می‌گیرد و بدون هیچ مشورتی. بعد هم که از خیر طلاق می‌گذرد، وارد خانۀ شوهرش طاها می‌شود اما اتاقش را جدا می‌کند. یعنی از مهم‌ترین وظیفۀ زن برای شوهر امتناع می‌کند. وقتی می‌فهمد بچه‌دار شده، ناراحت می‌شود و تصمیمش عوض نمی‌شود، همچنان به طلاق و اتاق جدا فکر می‌کند. این شخصیت، هیچ کدام از رفتارهایش دینی نیست و تنها به همین دنیا فکر می‌کند. تنها به خودش فکر می‌کند، خودش تصمیم می‌گیرد، نفع خودش را مد نظر قرار می‌دهد. انگار نه انگار که خدایی وجود دارد که بخشنده است و کسانی‌که ببخشند را دوست دارد.

انسان دین‌دار نشانه‌های خدا را در همۀ زندگی‌اش می‌بیند. همیشه سعی می‌کند وقتی در تنگا و مشکلات است، این نشانه‌ها را دریافت کند و با این نشانه‌ها تصمیم بگیرد. لیلا حتی یک بار هم فکر نمی‌کند که شاید دارد اشتباه می‌کند. وقتی می‌فهمد باردار است، فکر نمی‌کند که شاید این نشانه‌ای باشد از طرف خدا برای نهیب زدن به او. آخر فیلم هم که یکدفعه نظرش عوض می‌شود و مثل فیلم هندی‌ها پیش همسر پشیمانش برمی‌گردد، نه به این خاطر است که می‌فهمد عمل‌اش درست نبوده، بلکه باز هم این خودش است که دوست دارد با شوهرش بچه را بزرگ کند. لطف می‌کند و خودش او را می‌بخشد، نه بخششی برای خدا.

 تمام رفتارها، تصمیم‌ها و قضاوت‌های افراد فیلم کاملا خودخواهانه و بر اساس یک انسان خودبنیاد مدرن است. اگر اسمی هم از خدا می‌آید فقط به فضای کلی فیلم پیوست شده است؛ بدون آنکه ربط وثیقی با فضای کلی و شخصیت‌ها، منش‌ها و نگرش‌ها داشته باشد.

این مطلب در پارسینه

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۵:۰۶ ب.ظ روز ۰۷ بهمن ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۳)


بودریار نظریه پرداز پست مدرن دربارۀ فراواقعیت صحبت می‌کند. او اعتقاد دارد که هر دالی نشانۀ مدلولش‌ است. گاهی مدلول نمایندۀ درست دال خود است. در اینجا واقعیت از دال مثل خود واقعیت فهمیده می‌شود. گاهی مدلول نشانۀ مغشوشی از دال خود است. در اینجا با دیدن دال نمی‌توان به واقعیت درست پی برد. اما گاهی مدلول جایگزین دال خود می‌شود. در اینجا واقعیتی جایگزین واقعیت دیگر می‌شود. مدلول جایگزین دال خود می‌شود. بودریار اعتقاد دارد که این اتفاق در عصر رسانه‌های جمعی و عصر پست مدرن افتاده است. عصری که وقتی بگویند طعم نعنایی احتمالا اولین چیزی که به ذهن می‌رسد طعم آدامس نعنایی است. حالا بگویید خود سبزی نعنا چه مزه‌ای دارد؟ خیلی‌ها فراموش کرده‌اند طعم خود سبزی نعنا دقیقا چیست. و طعم آدامس نعنایی با طعم سبزی نعنا فرق دارد. اما کدام طعم نعنایی است؟

اگر کسی توی خیابان یک هفت‌تیر دربیاورد و کسی را بکشد و شما شاهد این ماجرا باشید، احساس می‌کنید بارها این صحنه را در فیلم‌ها دیده‌اید، اما این بار آن را در صحنۀ واقعی زندگی خود دیده‌اید. و این لحظه، تازه متوجۀ وجود فراواقعیت در ذهن خود می‌شوید. وقتی واقعیت چهرۀ واقعی خود را نشان می‌دهد؛ می‌فهمید که اگر در فیلم‌ها با دیدن صحنۀ کشتن یک فرد بی‌تفاوت بودید، این‌بار چقدر ناراحتید. و چه احساس‌هایی همراهتان است که در فراواقعیت نیست.

امروز یک فراواقعیت برای من به واقعیت بدل شد. یک صحنه که بارها و بارها آن را در فیلم‌های طنز دیده‌ام و خندیده‌ام یا حتی به خاطر بی مز‌گی، نخندیده‌ام:

امتحان را داده‌ایم، بد نداده‌ام ولی ترجیح می‌دهم در جهل مرکب بمانم و بدون آنکه صحبت بیشتری از جواب سوال‌ها با بچه‌ها بکنم، سریع راهم را می‌کشم و با فاطمه می‌روم. همین‌طور که داریم می‌رویم، چشمم به حوض روبه‌روی فضای سبز دانشکده حقوق می‌افتد که یخ زده است. دلم غنج می‌رود که بروم دستم را فشار بدهم روی یخ‌ها و بشکنم‌شان. این می‌شود که به فاطمه می‌گویم:«می‌شود بیایی این‌جا را بینیم؟» فاطمه چیزی نمی‌گوید و دنبالم می‌آید. اول من دستم را می‌کنم توی حوض. واقعا سفت است. اصلا فکرش را نمی‌کردم که یخ روی حوض اینقدر سفت باشد. ظهر است و هوا گرم. طوری‌که کاپشنم را درآورده‌ام و دور کمرم بسته‌ام. همین‌طور که فشار می‌دهم، آب از زیر بالا می‌آید و روی یخ را می‌گیرد، بعد ترق صدایی می‌دهد و می‌شکند. فاطمه که این صحنه را می‌بیند هیجان‌زده می‌شود و خودش هم دستش را می‌کند توی حوض و یک جای دیگر یخ را می‌شکند. همۀ عرض حوض را می‌شکنیم، دست‌هایمان از سرمای آب قرمز شده، اما از ذوق، می‌رویم طرف طول حوض. آنجا یخ، لجاجت بیشتری برای شکستن دارد. سفت‌تر است. هرچه بیشتر فشار می‌دهم دستم بیشتر توی آب‌هایی که از زیر، روی سطح یخ می‌آیند می‌ماند. نمی‌توانم یخ را بشکنم. از سرما دستم را می‌کشم و به فاطمه می‌گویم:«نگاه کن هر کار می‌کنم یخ‌ این‌جا نمی‌شکند». فاطمه دستش را می‌کند توی حوض، کمی خم‌تر می‌شود تا فشار بیشتری بیاورد. چشمم به دو پسر می‌افتد که دارند از روبه‌رو کارهای را می‌بینند و نزدیک‌تر می‌آیند. کس دیگری در اطراف نیست.

 فاطمه این‌بار بیشتر فشار می‌دهد و دستش در آب فرو می‌رود و کم‌کم صدای قرچ قرچ یخ درمی‌آید که از سرمای وحشتناک آب تحمل‌اش تمام می‌شود و دستش را می‌کشد بیرون. پسرها حالا دم حوض رسیده‌اند و دارند مثل ما در طول روبه‌رویی حوض، روی یخ‌ها با دست فشار می‌آورند. مثل همان‌کاری که ما می‌کنیم. باز هم امتحان می‌کنیم، اما دیگر دستم از سرما سِر شده است. انگار یخ‌های طول حوض شکستنی نیست. جلوتر لوله‌ای توی حوض باز است. دستم را زیر آب می‌کنم. شاید گرم باشد. اما آن هم سرد است. حالا یکی از پسرها روی لبۀ حوض ایستاده و دارد با پا روی یخ‌های حوض فشار می‌آورد. کفش‌اش از این کفش‌های مردانۀ نوک تیز است که توی مهمانی می‌پوشند. با یک شلوار پارچه‌ای. یک کت تک آجری  با رگه‌های خاکی دارد. زیرش هم یک پولیور پوشیده است. کلا لباس‌هایش خیلی شیک (!) و مجلسی است. همانطور که دارد با پا روی یخ‌ها فشار می‌آورد؛ ناگهان تعادلش را از دست می‌دهد. همین‌طور عقب و جلو می‌شود، دست‌هایش توی هوا تکان‌تکان می‌خورد، دوستش پشت‌اش ایستاده و مات نگاهش می‌کند. عقب که می‌رود، فکر می‌کنم تعادلش را به دست آورده اما دوباره جلو می‌رود و این بار با پا می‌افتد توی حوض. اول پاهایش و بعد تا سینه می‌رود زیر آب. با تعجب داریم بهش نگاه می‌کنیم. هم من، هم فاطمه و هم دوستش. پسر آن موقع که تعادلش را از دست داده بود، قیافه‌اش وحشت‌زده بود؛ وقتی افتاد توی حوض، متعجب شد‌، دهانش باز مانده بود، انگار باورش نمی‌شد که توی حوض بیفتد. آن هم وسط دانشگاه. اما حالا که سرمای وحشتناک حوض را احساس می‌کند، نفش‌ اش از سرما حبس می‌شود و دهانش که قبل‌تر از تعجب باز بود؛ حالا از این سرمای ناگهانی بازتر می‌شود.

راستش بقیۀ ماجرا یادم نیست.  تنها چیزی که یادم است این است که در حالی‌که داشتم از خنده منفجر می‌شدم، به دوستش نگاه کردم، که همان‌طور بی‌خیال ایستاده بود و می‌خندید. از خنده کمرم خم می‌شود. فاطمه هم دارد با من می‌خندد. وقتی سرم را بالا می‌آورم پسر از آب بیرون آمده. درحالی‌که کت آجری و شیک‌اش، خیسِ خیس است و از دوستش با تعجب تمام می‌پرسد:«چرا نگرفتیم؟». دوستش باز هم دارد می‌خندد.

تنها لطفی که می‌توانیم بکنیم این است که سریع‌تر برویم. قبل از اینکه نفس جمع شده در دلمان بالا بیاید و  صدای خنده‌مان به گوشش برسد. می‌رویم و من از خنده، دل درد گرفته‌ام. معده‌ام جمع شده و باز نمی‌شود. از ساختمان می‌گذریم و دیگر در تیررس پسرها نیستیم که روی پله‌ها می‌نشینم. حالا سعی می‌کنم وسط هجوم این فشار، کمی نفس بکشم. صدای خنده‌ام بالاتر می‌رود و از دل درد وسط‌‌‌ اش آه و ناله‌ام در هوا بلند است.

فاطمه مثل من نمی‌خندد. خندۀ مرا که می‌بیند یک خندۀ کوتاهی مثل همیشه می‌کند. اما این کار را هی تکرار می‌کند. کمی که نفسم بالا آمد، احساس عذاب وجدان تمام وجودم را می‌گیرد. اما باز هم پقی می‌زنم زیر خنده. هی فکر می‌کنم که باید برگردیم و یک کاری کنیم. بیچاره گناه دارد توی آن آب سرد. هی دلم برایش می‌سوزد و نمی‌دانم چه کنم. به فاطمه می‌گویم بروم کاپشنم را بهش بدهم. اما بیشتر پاهایش خیس شده تا بالا تنه‌اش. بعد طرف را که نمی‌شناسم، چطور بعدا کاپشن را پس بگیرم. هی فکر می‌کنم حالا که این صحنه را دیده‌ایم نباید می‌گذاشتیم و همین‌طور می‌رفتیم. اما کاری هم از دستمان برنمی‌آید. به نظر فاطمه نمی‌توانستیم کاری کنیم. همه‌اش می‌ترسم تقصیر من باشد. چون من بودم که این بازی مسخرۀ هیجان‌انگیز را شروع کردم. اما خب آدم عاقل که لب حوض نمی‌رود. نمی‌دانم با این حس درونم چه کنم. اما هی خنده‌ام می‌گیرد و این  بار عذابم را بیشتر می‌کند.

 حالا اما توی مترو نشسته‌ام و دارم این چیزها را در فضای مجازی ثبت می‌کنم. چون باید این کار را بکنم. تا این بار را تقسیم کنم روی دوش تمام آدم‌هایی که این مطلب را می‌خوانند. چون این صحنه شبیه صحنۀ فیلم‌ها بود. چیزی که هیچ وقت فکر نمی‌کنی به چشمت ببینی. مثل فیلم‌ها بود و مثل فیلم‌ها نبود. چون هنوز توی فکر آن پسرم. اینکه حالا با آن لباس‌های خیس چه کار می‌کند. اینکه نکند امتحان داشته باشد. اینکه چقدر احساس ضایع شدن می‌کند. این همه بار توی من جمع شده الان و این اصلا شبیه نیست به احساس سبک و به دور از واقعیت خندۀ بعد از فیلم‌ها. اصلا شبیه نیست به آن مردهای بازیگری که هیچ وقت در آبی به این سردی نیفتاده‌اند. این انگار، واقعیت‌تر است.

برچسب‌ها: ،
نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۵:۳۹ ق.ظ روز ۱۹ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۲)


از تاکسی پیاده می‌شوم. سوز سرما می‌خورد توی صورتم. دست‌کش‌ها محافظ  دست‌هایم شده اما در عین حال آزادی عمل را از انگشت‌هایم گرفته. پول صدقۀ امروز را می‌گذارم توی جیبم که سر کوچۀ محل‌کار بندازم توی صندوق صدقات. به این یکی که دم ایستگاه مترو است اطمینان ندارم. دهانه‌ای که پول را از آن می‌اندازی داخل بازتر شده. معلوم است معتادها به این یکی هم رحم نکرده‌اند. صندوق صدقات دم کوچۀ محل‌کار اما از این جدیدها است.

می‌دانم که احتمالا به متروی این ساعت نمی‌رسم. دوست ندارم این قسمت راه را در این سرما بدوم و آنوقت بازهم به مترو نرسم. اما آدم‌ها دارند از کنارم با سرعت می‌دوند. یک پسری مثل باد از کنارم رد می‌شود. یک دخترکی هم دوان‌ دوان از همه جلو می‌زند. اگر این متروی سریع‌السیر را از دست بدهم یعنی بیست دقیقه دیرتر رسیدن. بهشان حق می‌دهم که عجله کنند اما دلم هم برایشان می‌سوزد. دلم برای انسان مدرن می‌سوزد که این همه در بند زمان است.

قبل‌ترها وقتی کسی را به اسیری می‌بردند نشانه‌اش این بود که دست‌هایش را می‌بستند. در واقع طنابی مانند النگو دور مچ‌هایش می‌پیچیدند. حالا ما هر روز صبح به دستور ساعت‌های تنظیم شده‌مان از خواب بیدار می‌شویم و با رضایت کامل، ساعت‌هایمان را به مچمان می‌بندیم و کلی هم پول ساعت‌مان را می‌دهیم. هر روز به خاطر از دست دادن این ثانیه‌ها ناراحت می‌شویم، حرص می‌خوریم، معده درد می‌گیریم. مترو در تهران، نماد این اسارت است. زمان دقیق حرکت مترو معلوم است و کافی است یک دقیقه، یا چند ثانیه دیر کنی. هیچ راه جبرانی نیست.

خیلی پیش می‌آید که بالای پله‌ها رسیده‌ام و بسته شدن درهای مترو را در کمال ناامیدی دیده‌ام. در آن لحظه احساس  کرده‌ام دستی که دکمۀ بسته شدن درها را زده است، باعث چه اتفاق‌هایی که نشده. شاید حذف شدن توسط استاد از یک درس، شاید اخطار از طرف رئیس، شاید؛ اخراج. از دست دادن چیزهایی که برای افراد در آن روز مهم‌ترین چیزها است. اما آن دستی که دکمه را فشار می‌دهد خطایی نکرده. او صرفا وظیفه‌اش را انجام داده است. این دنیای جدید است که آدم‌ها را در جادۀ زمان تک خطی گیر انداخته است. آدم‌هایی که هر چه بزرگتر می‌شوند، زمان هم برایشان مهم‌تر می‌شود. آدم‌هایی که هر روز به زمان وابسته‌تر می‌شوند. آدم‌هایی که دقیقه‌ها، اندازۀ طلا برایشان ارزش دارد؛ سرنوشت‌شان را می‌سازد. جلوی ثانیه‌ها به زانو در می‌آیند. آدم‌هایی که یکی از خدایانشان، ساعت است.

این مطلب در جام بلاگ

برچسب‌ها: ، ،
نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۳:۱۰ ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۴)


همۀ آدم‌ها به دنبال معنا می‌گردند، چون اگر نباشد، چیزی در دلشان خالی می‌شود. من سال‌ها به دنبال معنا گشتم و همین چند سال پیش آن را یافتم. آن را از دهان امام، از گره اخم‌هایش و اقتدار چشم‌هایش یافتم. آن را از شادی رزمنده‌ها، از رمل‌های فکه و از بوی جنوب فهمیدم. بو کشیدم. از لبخند آقای خامنه‌ای، از حرف‌های عمیق‌اش و از تصمیم‌های بزرگش پیدا کردم. آرمان‌های انقلاب، مثل یک گنجشک، افتاد توی دلم و از آن روز، گنجشک درونم با نبض انقلاب می‌زند. اگر درس می‌خوانم؛ اگر کار می‌کنم؛ اگر می‌خواهم مادر شوم؛ همه‌اش برای آرمان‌های انقلاب است، برای امام زمان است، برای خدا است؛ برای گنجشکی است که توی دلم، می‌زند.
انقلاب وقتی اتفاق افتاد؛ خیلی اتفاق‌ها افتاد. معنایی تئوریزه شد، بعد تبدیل به مشت شد. معنایی رنگ‌اش را عوض کرد و بدون آنکه ماهیتش تغییر کند، از بالای آسمان پرید روی زمین. انقلاب مسئولیت شد. بار امانت شد و قرعۀ کار به نام ما افتاد.
انقلاب مسئولیت دارد. یک باری است روی دوش آدم‌ها. اما این مسئولیت برای هر نسل فرق می‌کند. برای هر فرد فرق می‌کند. اگر مسئولیت نسل اول، انقلاب کردن بود، مسئولیت نسل ما حفظ آرمان‌های انقلاب است. اگر مسئولیت رزمنده‌ها شهادت بود؛ دفاع با جانشان از انقلاب بود، مسئولیت ما دفاع با قلم‌مان است.
قلم تند است. نوک گنجشک‌های ما تیز است. انتقاد دوست و دشمن نمی‌شناسد. اگر نوک گنجشک‌ ما به کسی خورد، مسئولیتمان را از دوش‌مان نکشید پایین، که این بار بر دوش ذخیره‌های انقلاب سنگین‌تر می‌شود. باور کنید این بار سنگینی است. باور کنید اگر گرده‌مان تا به حال خم نشده، به خاطر دعای امام زمان است. باور کنید این بار به قدر کافی گران(قدر) هست. خودتان باری نشوید روی دوش ما. چون این مسئولیت ما است، چون گنجشک‌های نسل ما کارشان نوک زدن است.
باور کنید این انقلاب مال شما نیست. مال شمایی که راهش انداخته‌اید. که اگر بود، اصلا انقلاب نمی‌شد. باور کنید، این انقلاب، مال نسل ما هم نیست، مال نسل‌های بعد از ما هم نیست، مال مسلمانان است، مال همۀ جهان است. انقلاب در لباس تنگ یک نسل نمی‌گنجد؛ طوری‌که حتی نسل بعد هم نتواند بپوشدش. انقلاب لباس نیست که بشود محدودش کرد. بگذارید همان گنجشک بماند. بگذارید پر بکشد، برود توی دل‌ها. که آشیانه‌اش همان‌جا است.

این مطلب در باشگاه خبرنگاران

این مطلب در جام نیوز

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۶:۵۶ ق.ظ روز ۰۵ دی ۱۳۹۰ | دیدگاه (۹)


عصر یک جمعهء دلگیر، دلم گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظهء باران نرسیده است؟ و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دلخسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه احزان به گلستان نرسیده است؟ دل عشق ترک خورد، گل زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوشش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد، خداوند گواه است، دلم چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدایم به صدایی…

عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم، مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای؟ ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم، بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاهت. نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آهت، به فدای نخ آن شال سیاهت، به فدای رخت ای ماه! بیا صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و  این بزم توئی، آجرک الله! عزیز دو جهان یوسف در چاه، دلم سوخته از آه نفس های غریبت، دل من بال کبوتر شده خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان  صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد، نگهم خواب ندارد، قلمم گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارهء دلدادهء دلسوخته ارباب ندارد…تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی…

گریه کن، گریه و خون گریه کن آری، که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست، کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است و ببخشید که این مخمل خون بر تن تبدار حروف است که این روضهء مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است، ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات» است، ولی حیف که ارباب «اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است، حسین ابن علی تشنهء یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ …» خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند …» دلت تاب ندارد به خدا با خبرم، می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی … تو کجایی…

«سیدحمیدرضا برقعی»

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۱۲:۰۴ ب.ظ روز ۲۱ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۳)


«جمع ما»، برنامه‌ای پر سر و صدا است. روند غیر تکراری و ویژه‌اش، آن را در طراز برنامه‌های پر مخاطب و خاص قرار داده است. موضوعات مطرح در این برنامه، عمدتا موضوعاتی است که جامعه با آن درگیر است اما هیچ‌گاه برای صدا و سیما موضوعیتی نداشته و یا در لفافه به آن پرداخته شده ‌است. مجری‌اش، «خانم نامداری»  متفاوت و این بار متفاوت‌تر عمل می‌کند. حجاب و تیپ او، تکه کلام‌ها، طرز حرف زدن، سوال‌هایش از مهمان برنامه، جوانی و زن بودن، همه و همه باعث شده است که از مجریان آموزش‌دیدۀ دیگری که همه مثل هم رفتار می‌کنند، متمایز شود. دکور متفاوت، مهمان‌های متفاوت، آشپزی متفاوت و تیتراژ متفاوت؛ این برنامه را با کلیشه‌های رایج در صدا و سیما، در می‌اندازد. می‌گویم در می‌اندازد، چون می‌بینیم که چند باری«اخبار بیست و سی»، یا مهمانان برنامۀ «به خانه بر می‌گردیم»، به این برنامه کنایه زده‌اند. حتی قسمت‌هایی از این برنامه در یوتیوب- آن قسمتی که مربوط به دعوت مردی با سه زن بود- به شدت کلیک‌خور داشته است.

در واقع حالا که برنامه‌ای خارج از روند و چهارچوب برنامه‌های صدا و سیما، ظهور کرده است، برنامه‌های دیگر احساس خطر می‌کنند و مانند یک حریف به آن نگاه می‌کنند. تا چند وقت پیش، برنامه‌های تلویزیونی چندان مورد نقد یکدیگر واقع نمی‌شدند اما جمع ما دارد فضای این نقد و قضاوت را باز می‌کند.

در پاسخ به سوال، «+ما» آری یا نه؟ به نظرم باید جواب داد آری. البته قبول دارم که برنامه‌های جسوری مثل این، می‌تواند تاثیرات منفی و گاهی قبح‌شکنی‌هایی در جامعه ایجاد کند؛ اما این برنامه در حال حاضر کارکردی دارد که می‌توان به خاطر این کارکرد، از همۀ تاثیرات منفی آن گذشت. آن هم این است که دارد تکانی به برنامه‌های سیما می‌دهد. حس رقابت را در بین‌شان ایجاد می‌کند و زمینه‌ای می‌شود برای درافتادن برنامه‌ها با هم. به نظرم اینگونه، کم کم گفت‌وگویی انتقادی در میان برنامه‌ها شکل می‌گیرد و فضای نقد سالم از درون برنامه‌ها با رویکرد مخاطب‌محور ایجاد خواهد شد.

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۷:۴۲ ق.ظ روز ۰۷ آذر ۱۳۹۰ | دیدگاه (۳)


تهران‌زدگی، یکی از مسائلی است که هر روز بیشتر دارد در میان شهرهای ایران رواج می‌یابد. در بعضی شهرستان‌ها تهران‌زدگی از شکل خفیف خود خارج شده و تبدیل به نوعی از خودباختگی در میان مردم آن شهر می‌شود. مدها همانطور که از شمال شهر تهران شروع می‌شود، بعد از مدتی به شهرستان‌های بزرگ و کوچک می‌رسد و آنها را هم در‌می‌نوردد. پدیدۀ تهران‌زدگی، احتمالا بسیار پیچیده و در حال تحول است و جای نظریه‌پردازی‌های علمی دارد. به نظر می‌رسد نمی‌توان تهران‌زدگی را تنها در شیوع مدهای گوناگون و به عنوان کانون شروع این مدها در نظر گرفت. تهران‌زدگی در ابتدا، مخاطب خود را از خودباخته می‌کند. یعنی فرد نسبت به لباس، زبان، مکان، قیافه و زندگی خود شرمنده می‌شود. مخاطب در این مرحله فکر می‌کند که نمی‌خواهد اینی باشد که هست. پس به دنبال آن‌چیزی می‌گردد که باید بشود. در مرحلۀ بعد کم‌کم متوجۀ تهران به عنوان مدینۀ فاضله می‌شود و سعی می‌کند هرچه بیشتر شبیه آن شود. در ابتدا تنها با پیروی از مدهای تهران. اما این تقلید به جایی می‌رسد که تمام زندگی و دنیای او را در برمی‌گیرد. در این مرحله، فرد تهران‌زده، سعی می‌کند سبک زندگی تهرانی را که مجموعه‌ای از تمام کنش‌ها، رفتارها، اخلاقیات، تکه کلام‌ها، وسایل منزل، لباس و… است را تقلید کند.

اما سوال این است که کدام سبک زندگی؟ تهران در خود شهر هزار قوم است. شمال شهر و جنوب شهر و شرق و غرب، دنیاهای متفاوتی هستند با سبک زندگی‌های متفاوت. آنچه به عنوان زندگی ایده‌آل تهرانی، حتی بسیاری از تهرانی‌ها را تهران‌زده کرده است، چیست؟

اگر از من بپرسید به جای توضیحات فراوان به شما خواهم گفت که بروید و فیلم «سعادت‌آباد» را ببینید. این فیلم به صورت کمال‌یافته‌ای سبک زندگی ایده‌آل تهران‌زدگی را نشان می‌دهد. ماشین مدل بالا، خانه‌های ویلایی با استخر یا برج‌های بیست طبقه. مبل‌ومان مدرن، خانه‌های بدون فرش، کروات، سیگار و …

نمایش سبک زندگی تهرانی از همان سکانس‌های ابتدایی فیلم سعادت‌آباد شروع می‌شود. همه چیز در این سبک زندگی متفاوت است. حتی خرید کردن. چون شاگرد مغازه خریدها را در ماشین مدل بالای خانم می‌گذارد و انعام چهار هزار تومنی خود را به خاطر این حمل کردن چند دقیقه‌ای می‌گیرد. خیابان‌ها عریض و خلوت و زیبا است. خانم برای مهمانی خانۀ خودش چند شاخه گل رز می خرد که شاید قیمتشان به بیست هزار تومن برسد. خانه فرش ندارد، مبل‌ومان بسیار مدرن است، دیوارهای خانه به صورت معمول سفید نیست، حتی ظروف آشپرخانه چشمگیر است، از آبکش گرفته تا قابلمه‌ها. لباس‌ها فاخر است. موبایل‌ها آیفون است. موزیک خارجی است. غذاها پلو خورش نیست. آدم‌ها با چنگال و چاقو آن را می‌خورند. بچه، پرستار دارد.

اما مسئله این است که سبک زندگی تنها در اشیاء خلاصه نمی‌شود. سبک زندگی با خود معانی را حمل می‌کند. روابط آزاد و صمیمانۀ زن و مرد در این فیلم پیوست شده به آن خانه و زندگی است. سیگار کشیدن، مشروب خوردن، سقط کردن بچه، دروغ گفتن، کلاه‌برداری، قاچاق؛ همه و همه  متصل و پیوسته است با آن سبک زندگی که در فیلم نمایش داده شده است. حالا برگردیم به مخاطب تهران‌زدۀ ما که دارد از رسانۀ سینما یا تلویزیون هجده اینچی خودش این فیلم را تماشا می‌کند. بی تردید او این خانه را، خانۀ آرمان‌های خود می‌داند. این خانه را می‌خواهد، لوازم‌اش را می‌خواهد، دوست دارد زن یا شوهرش اینطوری باشد، اینطور بپوشد، این‌طور حرف بزند، این‌طور ژست بگیرد. در واقع اگرچه این فیلم نشان دادن زندگی این طبقۀ مرفه تهرانی با تمام کثیفی آن است، اما مخاطب تهران زده، این تجمل را می‌خواهد و ناخودآگاه این زندگی را هم. مخاطب می‌فهمد برای اینکه این زندگی را داشته باشد، باید کلاش و دروغگو و کلاهبردار و نامرد باشد. زرق و برق زندگی ایده‌آل تهران‌زده، هرگونه معیار اخلاقی را ساقط می کند و مخاطب به دنبال این زندگی، کثافت زندگی تهرانی را برای داشتن زندگی ایده‌آل تهرانی خواهد پذیرفت.

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۳:۱۷ ب.ظ روز ۲۵ آبان ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱۶)


معامله با تو

خدا نخواست خودت را به شب نشان بدهی
وگرنه کی تو به این سایه‌ها امان بدهی؟

سکوت گفت و توخواندی و زیر دست خودش
نشاند، تا همۀ عمر، امتحان بدهی

تو ای ستارۀ دنباله‌دار سر در خون
مباد، تن به شگون‌زار آسمان بدهی

خدا همیشه در آغوش خود شناور بود
هم اون نوشت، تو دروازه را تکان بدهی

تو عاشقانه قدم می‌زدی به کوچۀ فقر
که شب به دست یتیمِ خرابه جان بدهی

خوشا معامله با دست‌های تنهایت
خوش آن‌که دل بستانی و جاش، نان بدهی

در آن شبانه به خوابت فرشته می‌آمد
مباد، دل به دل واپسین اذان بدهی

چه شد پریدی و رفتی کنار سجاده
که درس شور، به خمیازۀ جهان بدهی

خدا کند به ضریحت رسم که می‌گویند:
سری است، در تو که شمشیر، را مکان بدهی

از کتاب خورشید در عبای تو پیچیده است، مرتضی حیدری آل کثیر

عید غدیر مبارک

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۱۲:۰۰ ق.ظ روز ۲۴ آبان ۱۳۹۰ | دیدگاه (۱)


هر جمله‌ای که ما می‌گوییم حتی خیلی از واژه‌ها، یک تاریخی برای خودشان دارند. خصوصا واژه‌هایی که در دوران جدیدتر شکل گرفته باشند. اخیرتر باشند. مثلا مال صد ساله اخیر. بسیاری از این واژه‌ها و جملات، بی تردید از یک خاستگاه تئوریک نشات گرفته‌اند. ما تحت تاثیر گفتمان حاکم آنها را تکرار می‌کنیم، بدون اینکه بدانیم واقعا از چه چیز سخن می‌گوییم. مثلا این جملۀ معروف که احتمالا شما هم تا به حال از آن استفاده کرده‌اید:« نظر هر کس محترمه» را در نظر بگیرید. این جمله، در پس خود، از ارزش‌های لیبرالیستی نشات گرفته است. یکی از ارزش‌های فلسفۀ لیبرالی آزادی است. یکی دیگر از ارزش‌هایش فردگرایی است. این می‌شود که هر کس برای خود جایگاه انتخاب و عقیده دارد و چون آزادی یک ارزش است، اینکه اعتقاد یکی با اعتقاد دیگری متفاوت باشد، چیزی نه مذموم بلکه مورد ستایش است و دیگران برای احترام به آزادی یکدیگر، عقاید هم را محترم می‌شمارند. پس اگر کسی حرف مخالفی گفت، نظرش محترم است. این اعتقادات منجر به نوعی نسبی‌گرایی می‌شود. زیرا در واقع حقیقت، آن چیزی است که هر فرد تشخیص می‌دهد و اگر این حقیقت‌ها برای افراد متفاوت باشد، اشکالی ندارد. اینگونه به تعداد هر انسانی حقیقتی وجود خواهد داشت.

این یک مثال بود از تاریخ‌دار بودن جملات و واژه‌های ما. اما استعمال این واژه‌ها و جملات چه اشکالی دارد؟

یکی از پیچیده‌ترین خصوصیات بشری، زبان است. زبان است که انسان را از حیوان جدا می‌کند. زبان‌شناسان دربارۀ زبان بسیار تحقیق کرده‌اند اما هنوز اجماعی بر سر ماهیت آن وجود ندارد. چیزی که تا حدی مورد توافق است، این واقعیت است که زبان و تفکر ارتباط تنگاتنگی با یکدیگر دارند تا جایی که بعضی افراد اعتقاد دارند که تفکر همان زبان یا گفتگو با خود است. بنابراین واژه‌ها در پس معصومیت و پاکی‌شان، معنایی دارند. معنایی که در پناه صوت یا نوشتار، خود را به ذهن انسان تحمیل می‌کند. معنایی که در طول تاریخ تطور می‌یابد. معنایی که از خاستگاه نظری، سربرآورده و آن خاستگاه نظری را با خود به ناخودآگاه می آورد. آنچنان آرام در ذهن ما می‌نشیند، که شاید هیچ‌گاه متوجه ورود و تثبیت‌اش نشویم.  هجمۀ این ورود، منجر به انتقال آهسته و آرام یک فلسفه می‌شود. فلسفه‌ای که بدون انتخاب به سراغ ما می‌آید و بعد از آنکه تمام ذهنمان را فرا گرفت، ما آن را انتخاب می‌کنیم. انتخابی از سر اجبار.

آشنایی با فلسفه‌های حاکم بر جهان، ما را مجهز به این سلاح می‌کند که با تاریخِ معانی‌ای که در پشت هر واژه‌ای است به صورت خودآگاه برخورد کنیم. شاید تا زمانیک‌ه زبان جدیدی شکل بگیرد، نتوان بدون این کلمات، سخن گفت، اما خودآگاه شدن ما به این معانی و خاستگاه‌های نظری، بسیار مهم است.

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۶:۰۴ ب.ظ روز ۲۱ آبان ۱۳۹۰ | دیدگاه (۰)


پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (ادامه…)

    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.