شهر من شهروندی پُر از ماشین و سیمان است هر روز/ شهر من هم عاشقی با چشم گریان است هر شب/شهر من را مردمش حرف نشنیدند و پند/شهر من را کودکی در چهارراهی کرده بند/ شهر من بخند

خیلی پیش، در یک مصاحبه از ویرجینیا ولف بود، اگر اشتباه نکنم، که این معنا را برداشت کردم. یک مفهوم شدیدا غیر علمی از استعداد. معنایی که بعد از خواندن کلی نظریه و کتاب و پژوهش در مورد استعداد، موقع بزنگاه‌های زندگیم، هنوز بازگشت می‌کنم به همان مفهوم. «استعداد آن کاری است که از انجام دادن آن خسته نشوی و حتی شبانه روز، دنبالش باشی.»
آن روزها به دنبال استعدادم میگشتم و در میان علایق متوسط زندگیم، نمی‌توانستم آن جوهری که نتوانم لحظه‌ای آن را کنار بگذارم را پیدا کنم. شاید آن روزها باید تجربه می‌کردم طیف وسیعی از زمینه‌ها را. رمان، موسیقی، تئاتر، جامعه‌شناسی، علم سیاست، فلسفه، زبان‌شناسی، نظریه ادبی، نوشتن، پژوهش، تدریس و و و… اما تهش رسیدم به این جمله: «خیلی چیزها را دوست دارم، اما هیچ چیز را خیلی دوست ندارم».
حالا ولی دوست دارم. فلسفه خواندن را دوست دارم و حتی می‌دانم در فلسفه هم چیست و کیست آن چیزی که آن قدر مرا با خودش می‌کشد که بعد از پنجاه صفحه، با اینکه ذهنم درد گرفته، هنوز دوست دارم بخوانمش.
قطعا حرفی غیر علمی است اما دارد برایم کار می‌کند. اینکه باید در مسیری پیش رفت که آنقدر مشتاقش بود که به خاطرش صبح‌ها خیلی زود از خواب بیدار شد.

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۶:۳۲ ب.ظ روز ۰۶ دی ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)


من از همان روزهای اولی که مهدیار را باردار شدم، آن لحظه را حس کردم. شاید مادرها زیاد صادق نیستند. شاید نمی‌خواهند اعتراف کنند که وقت‌هایی پیش می‌آید که خسته می‌شوند از مادری. من آن روزها، خیلی می‌ترسیدم از این موجودی که در درون من بود و خون مرا می‌خورد و حال مرا بد می‌کرد. موجودی که فهمیدم تا آخر نه ماه، هی بزرگ و بزرگتر می‌شود و بیشتر خونم را می‌خورد. الان می‌فهمم این اتصال، فقط برای همین نه ماه نبوده، شاید تا آخر عمر باشد حتی.
حالا نمی‌تواند حالم بد باشد، نمی‌توانم مریض شوم، نمی‌توانم سر درد بگیرم، نمی‌توانم ضعیف باشم مگر اینکه فکر کنم یک نفر منتظر من است. شاید به خاطر همین آدم بعد از مادری، قوی‌تر می‌شود؛ چون حق ندارد چیزی برای خودش باشد.
با اینکه دیگر مجبورم خودم را کنار بگذارم و به وضعیت جدیدی برسم؛ گاهی دلم برای خودِ تنهایم تنگ می‌شود.

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۱۰:۲۶ ق.ظ روز ۱۷ آذر ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)


ما در وضعیت سکولار زندگی می‌کنیم. وقتی غذا می‌خوریم، وقتی خرید می‌کنیم، وقتی تلویزیون می‌بینیم، وقتی که درس می‌خوانیم، وقتی در شهر می‌رانیم، وقتی زندگی روزمره می‌کنیم. ساختار زندگی ما، ساختار شهر ما، سکولار است. هویت ما دوپاره شده است. بخشی در جهان لوگوسی سکولار زندگی می‌کند و بخشی در جهان متوسی اسطوره‌ای. و هر دو جهان در ما جاری است. انسان دین‌دار، برای برقراری تعادل در دو قطب لوگوس و ‌متوس خود، به دنبال رگه‌های دینداری در این جهان می‌گردد. مسجد می‌رود، امامزاده می‌رود، هیئت می‌رود، حرم امام رضا می‌رود، روضه امام حسین می‌رود، اردوی راهیان نور می‌رود. هر چه جهان ما سکولارتر می‌شود، انسان دین‌دار در تنگنای جهان لوگوسی بیشتر به دنبال جهان اسطوره‌ای می‌گردد. پناه می‌برد به اعتکاف، به هیئت‌های خانگی و مثل این روزهایی پیاده‌روی اربعین.
پیاده‌روی اربعین بسیاری از ویژگی‌های جهان اسطوره‌ای را دارد. حرکتی جمعی است. در نگاه اول وسعت این حرکت جمعی ، انسان فردگرای مدرن را شوکه می‌کند. بعد که کم کم غرق می‌شود در دریای جمعی، فردیت کمرنگ و کمرنگ‌تر می‌شود.
معامله آدم‌ها در جهان اسطوره‌ای پیاده‌روی اربعین، تعاملی متوسی است. تعامل انسان‌ها بدون هیچ حساب و کتاب لوگوسی، بر اساس برکت است. هر سفره‌ای که گشوده می‌شود، برکت حسین است. در این جهان هر غذایی، هر خدمتی، هر احترامی، هر زحمتی؛ تبدیل به کار برای حسین می‌شود.
هویت‌های محلی، قومی و ناسیونالیستی رنگ می‌بازد و مردم تبدیل می‌شوند به زایر امام حسین و زائر امام حسین تبدیل می‌شود به خود حسین.
سیل حسین‌ها راه افتاده است و جهان اسطوره‌ای باز متولد شده است.

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۳:۰۶ ب.ظ روز ۰۵ آذر ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)


#سفرنامه_قسمت یک بوی وطن می‌آید. با اینکه هیچ وقت در اهواز زندگی نکرده‌ام، خودم را اهوازی می‌دانم. برای ما تهرانی‌ها، هویت‌های محلی خلاء بی‌هویتی را پر می‌کند. از هواپیما که پیاده شدیم، نسیم گرم_سردِ مرطوب اهواز مژدهٔ وطن را داد. صبح نشده، راهی می‌شویم سمت مرز چذابه. برای روانه شدن به سرزمین بلاها.

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۱۱:۴۹ ب.ظ روز ۲۷ آبان ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)


سفرنامه_ قسمت صفر

اعتراف می‌کنم که جمع کردن وسایل برای پیاده‌روی اربعین خیلی سخت بود. کلی مطلب خواندم و از کلی دوست که همین الان در راه هستند کمک خواستم تا توانستم یک لیست تهیه کنم؛ لیستی بسیار بهینه، بدون هیچ چیز اضافی و بدون هیچ چیز کسری. اولین تجربه‌ای که این سفرِ هنوز شروع نشده برای منِ سنگین‌بار داشت، بسیار کم برداشتن بود. غربال کردن و غربال کردن. منی که به سختی می‌توانم نوشته‌هایم را ویرایش کنم؛ ویرایش وسایل یک تمرین سخت برای ترک وسواس‌های ذهنی‌ام بود.

نویسنده: زهرا مینائی - ساعت ۱:۵۷ ب.ظ روز ۲۶ آبان ۱۳۹۵ | دیدگاه (۰)


پیشخوان
  • با نگاه غریب بنویسیم
  • جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتاب‌های «مترجم دردها» و «هم‌نام» نوشته شده است. طرح کلی داستان‌های او، دربارۀ هندی‌هایی است که در آمریکا زندگی می‌کنند و با سنت‌های خود و اقتضائات کشور جدید در جدال‌اند. معمولا خانواده در نوشته‌های او پر رنگ است. یکی از ویژگی‌های نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسل‌کننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک می‌کند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزه‌ی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در رده‌بندی نیویورک‌تایمز جزو کتاب‌های پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته می‌شود.

    (بیشتر…)

    لینکهای روزانه
    برخی از حقوق متن های نوشته شده در این وبلاگ برای نویسنده محفوظ اند.