چه سرنوشت غمانگیزی، که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت، ولی به فکر پریدن بود (حسین منزوی)
امسال به دلیل کمبود بودجه، نتوانستم زیاد از نمایشگاه خرید کنم. یک بار هم بیشتر نتوانستم بروم. آن یک بار هم خیلی هولکی بود. شامل چرخ زدن در شبستان و خرید از انتشاراتهای مورد نظر و چند انتشارات معتبر دیگر بود. کتابهای امسال بیشتر در حوزۀ رشتۀ خودم یعنی فلسفۀ تعلیم و تربیت و چند کتاب تربیتی و نقد ادبی بود. این کتابها را با دوستم شریکی خریدیم که در ادامه لیست آنها را میگذارم:
- آشنایی با نقش هنر در پیشبرد فعالیت پرورشی مدارس، غلامعلی کیومرثی، تهران: مدرسه.
- آموزش و پرورش؛ فرهنگها و جوامع، لوتان کوی، ۱۳۸۹، ترجمۀ محمد یمنی دوزی سرخابی، تهران: سمت.
- آیین عقلورزی، حسین مهدیزاده، ۱۳۸۹، قم: موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- امیل، ژان ژاک روسو، ۱۳۹۰، تهران: ناهید.
- ایدههای بزرگ برای بچههای کوچک، توماس ای. واتن برگ، ۱۳۹۰، ترجمۀ نسرین ابراهیمی لویه، تهران: شهرتاش.
- پژوهشی پیرامون چند فلسفۀ تربیتی معاصر، سعید اسماعیل علی، ۱۳۷۷، ترجمۀ عباس عرب، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
- پست مدرنیته و پست مدرنیسم؛ تعاریف، نظریهها و کاربستها، حسینعلی نوذری، ۱۳۸۸، تهران: نقش جهان.
- چیستی، چرایی، چگونگی آموزش هنر، محمود مهر محمدی، تهران: مدرسه.
- دربارۀ تعلیم و تربیت در ایران، رضا داوری اردکانی، ۱۳۹۰، تهران: سخن.
- دیگرخوانیهای ناگزیر؛ رویکردهای نقد و نظریه ادبیات کودک، مرتضی خسرونژاد، ۱۳۸۷، تهران: کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان.
- رسائل توحیدی، علامه طباطبایی، ۱۳۹۰، ترجمۀ علی شیروانی، چاپ سوم، قم: موسسه بوستان قم.
- رویکردی اسلامی به علوم تربیتی و تعلیم و تربیت، بهرام محسنپور، ۱۳۹۰٫ تهران: مدرسه.
- فلسفۀ آموزش و پرورش، فیلیپ اسمیت، ۱۳۹۰، ترجمۀ سعید بهشتی فسایی، چ سوم، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
- فلسفۀ تربیتی شما چیست؟، آرنولد گریز، ۱۳۸۳، ترجمۀ بختیار شعبانی ورکی، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
- گریز از آزادی، اریک فروم،۱۳۹۰، تهران: مروارید.
- مادر و پنجاه سال زندگی در ایران، توران میرهادی و سیمین ضرابی، ۱۳۸۳، تهران: قطره.
- مبانی برنامهریزی آموزشی؛ جهانی شدن و اصلاحات آموزشی؛ آنچه برنامهریزان آموزشی باید بدانند، مارتین کارنوی، ۱۳۸۵، ترجمه علی ستاری، تهران: مدرسه
- مبانی فلسفی تعلیم و تربیت، هوارد الف. اوزمن و ساموئل کراور، ۱۳۸۷، قم: موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی.
- منطق پژوهش در علوم تربیتی و اجتماعی؛ جهتگیری نوین، بختیار شعبانی ورکی، ۱۳۸۵، مشهد: انتشارات آستان قدس رضوی.
اولین تجربۀ من از نمایشگاه کتاب بر میگردد به دوران قبل از مدرسهام. چون نمایشگاه کتاب سن مرا دارد، آن سال احتمالا پنجمین سالی بود که از برگزاریاش میگذشت و خانوادۀ هفت نفری ما با پنج تا بچۀ قد و نیم قد- از سه ساله تا سیزده ساله- شاد و خندان رفتیم تا کتابخوان شویم. چیزهای گنگی از یک کارتن بزرگ یادم است که پر شد از کتاب های رنگاوارنگ که بعد از با سواد شدنم اسمشان را توانستم بخوانم، مثل قصههای خوب برای بچههای خوب، به من بگو چرا، قورباغه و … اما چیزی که از این نمایشگاه برایم خاطرهانگیز است، یک سوتک آبی بود که با آن سر ِ همه را میبُردم. کتابهای خواهرها و برادر بزرگترم را ورق میزدم و اگر عکس داشت برای خودم داستان میساختم یا مامان کتابهای شعر داستانی کودکانه، برایم میخواند و بعد از چند بار تکرار هم، خودم از حفظ میخواندمشان. داستان یکیشان با آن شکل های رنگی ِ قشنگ خوب یادم است. داستان شهری بود که قطارش دود میکرد و کوهش سیگار میکشید و لک لکی که از وضع ناراحت بود، با این و آن صحبت میکرد تا جایی که بالاخره آن کوه ترکید و شهر تمیز شد. یادم است آنقدر به صفحاتش دست زده بودم که حسابی پاره پوره شده بود.
من در دوران دبیرستان آدم کتابخوانی نبودم. در واقع کتاب خواندنم از سال اول- دوم دانشگاه شروع شد. آن هم مدیون صمیمیترین دوستم هستم. سال سوم به یک جور بیماری رمانخوانی دچار شدم و تقریبا به جای غذا خوردن رمان میخوردم. این مرض خوشبختانه یک سال بیشتر طول نکشید و در سال چهارم فهمیدم رمان خواندن نه برای آدم موقعیت میآورد و نه سواد. حداکثر یک جور ژست روشنفکری است. بعد از آن رمان خواندن صورت یک تفریح را برایم پیدا کرد. تفریحی که بینهایت لذت دارد. و در این سال ها نمایشگاه برایم چیزی فراتر از مکانی برای خریدن کتاب بود. میرفتم و با کتابها آشنا میشدم، آدمها را تحلیل میکردم، کتابها را، انتشاراتها را. با کتابفروشها حرف میزدم و بعضا دوست میشدم. یک جایی بود که با دوستانم بروم و خوش بگذرد. نویسندهها را در غرفه هایشان ببینم و الخ. این جوری بود که در سال سوم دانشگاه، شش بار به نمایشگاه کتاب رفتم.

تجربیاتم در این چند ساله به من اجازه میدهد که چند توصیه کنم. اول اینکه قبل از نمایشگاه با خودتان به نتیجه برسید که امسال میخواهید در چه حوزه یا حوزههایی کتاب خریداری کنید. مثلا سال اول دانشگاه، من فقط کتاب های رشتۀ خودم را خریدم. سال دوم رمان و کتابهای رشتۀ خودم را. سال سوم تقریبا فقط رمان خریدم. سال بعدش در حوزۀ فلسفه کتاب خریدم. سال بعد در حوزۀ فلسفه برای کودکان و تعلیم و تربیت. سال پیش کتابهای فلسفه تعلیم و تربیت را که رشتهۀ کارشناسی ارشدم است خریدم. اگر کسی را می شناسید که کتاب شناسی خوبی از آن حوزه میتواند به شما بدهد، از او اسم کتاب و انتشارات را بگیرید و کتابها را در نمایشگاه بخرید. اما اگر میخواهید کتابشناسی جامعی در آن حوزه داشته باشید، از یک شخص آگاه، اسم انتشاراتهای خوب آن حوزه را بپرسید. بعد بروید نمایشگاه کتاب و لیست کتابهای آن انتشارات و انتشاراتهایی که به چشمتان می خورد و احتمالا به کارتان می آید را بگیرید. این بار کتاب خریدنی در کار نیست. در خانه با مراجعه به این فهرستها، همۀ کتابهای آن حوزه را علامت بزنید. بعد اولویتبندی کنید که در این مرحله از کارتان، تا یک سال آینده، کدام کتاب برایتان مفید است. میتوانید از افراد مطلع هم سوال کنید. وقتی مشخص شد که کدام کتاب را امسال باید بخرید، یکبار دیگر به نمایشگاه بروید و این بار کتاب ها را بخرید. این طوری در واقع شما هر سال یک کتابشناسی از حوزۀ مورد نظرتان دارید و تعدادی کتاب هم در آن حوزه.
پینوشت: این پست در اردیبهشت ۱۳۸۹ با اندکی تغییر بازنشر شده است.
مگر مادرها چه کار می کنند؟ هر روز که از خواب بیدار میشوند، دست و روی بچه را میشویند؛ پوشکش را عوض میکنند؛ میخوابانندش؛ باهاش بازی میکنند؛ بهش شیر میدهند و این میشود کل زندگیشان. یک سری کارهای روزمره که هر روز و هر روز باید انجام دهند.
سوال این است که مادرها در این فرآیند روزمره چقدر فکر میکنند؟ مگر شیر دادن و پوشک عوض کردن و بازی کردن، فکر کردن میخواهد؟ برای اینکه بتوانیم به این سوال جواب دهیم اول باید ببینیم فکر کردن یعنی چه؟
بعضیها –مثل دیویی- فکر کردن را نقشۀ عمل یا Plan of action تعریف میکنند. آنها میگویند ما در زندگی با مسائلی مواجه میشویم که باید قادر باشیم آنها را حل کنیم و آن نقشهای که به ما کمک میکند که بتوانیم مسئله را حل کنیم و به عمل برسیم، تفکر است. یعنی توانایی حل مسئله، مهارتی است که با تفکر بدست میآید و شاید بتوان گفت حل مسئله، همان تفکر است. با این تعریف از تفکر، مادرها در طول روز چقدر فکر میکنند؟
بچهها در روز کارهای زیادی انجام میدهند که بعضیهایشان مورد تایید مادرها هست و بعضیهایشان هم مورد تایید نیست. اما نحوۀ برخورد هر مادر با کارهایی که مورد تاییدش نیست فرق میکند. اولین و سادهترین راه حل این است که جلوی انجام عمل بچه گرفته شود که بیشتر مادرها این کار را انجام میدهند. مثلا آشغال را از دهان بچه میگیرند یا چاقو را یا هر وسیلهای که برای بچه خطری را ایجاد میکند. یا بچه را از محل خطر دور می کنند.
امی و تامس هریس در کتاب «ماندن در وضعیت آخر» دربارۀ اثرات ناگوار امر و نهی کردن به کودک و تاثیر طولانی مدتی که تا آخر عمر گریبانگیر انسان میشود، بحث مفصلی دارند. آنها تاکید میکنند که این امر و نهی کردن میتواند شخصیت کودک را در بزرگسالی بسازد و او را تبدیل به فردی ترسو کند که توانایی تصمیمگیری ندارد.

بدین ترتیب همانطور که گفتیم بیشتر مادرها سادهترین راه یعنی امر و نهی کردن را انتخاب میکنند. اما بعضی مادرها هستند که به جای امر و نهی کردن، به دنبال راه حلهایی میگردند که وضعیت خطر را برای کودک از بین ببرند. آنها گاهی اوقات با عوض کردن موقعیت، این وضعیت را تبدیل به وضعیت دیگری میکنند و گاهی اوقات با جایگزین کردن، آن را تغییر میدهند. این مادرها برای این کار مجبور به فکر کردناند. جلوی انجام عمل کودک را گرفتن، نیاز به توانایی خاصی ندارد. اما اینکه موقعیت نامطلوب را تبدیل به موقعیت مطلوب کنی، فکر کردن میخواهد. مثلا اگر بچهای با یک لیوان روی زمین آب میریزد، یک مادر میتواند راحتترین کار را انجام دهد، یعنی لیوان را از بچه بگیرد. همینطور میتواند فکر کند و یک راه حل خلاقانه برای تغییر موقعیت انتخاب کند. مثلا یک لیوان دیگر بیاورد تا کودک آب را از یک لیوان به لیوان دیگر منتقل کند. یا آب را خالی کند و یک شیء دیگر که آسیبی به فرش نمیرساند توی آن بریزد.
بچهها همیشه به دنبال بازی کردناند. برای آنها هر چیزی بازی محسوب میشود. اگر بازی را از آنها بگیریم، چیز مهمی را از آنها محروم کردهایم. اما اگر قواعد بازی را عوض کنیم، بچه از بازی جدید لذت خواهد برد.
البته این کار نیاز به خلاقیت بالا دارد. مادر باید بتواند از زاویۀ دیگری به وضعیت پیش رویش نگاه کند و سعی کند در ذهن خود راه حلهای مختلف برای تغییر آن موقعیت را امتحان کند. مادر باید بتواند به راه حلهای جدیدی برسد که کودک خود را اقناع کند. از آنجا که این راه حلها در هر مورد وضعیتی ویژه و خاص و تکرار ناپذیر است، احتیاج به خلاقیت بالایی دارد. در این موقعیتها مادر باید سعی کند، موقعیت را با دیدی متفاوت بنگرد و انواع راه حلها را امتحان کند. گاهی برای بچه یک موقعیت ممکن است چندبار تکرار شود و مادر مجبور باشد هر بار، راه حل متفاوتی از دفعۀ قبل پیش پای کودک و موقعیت تکراری بگذارد. پس باید بتواند مسائل را به خوبی ببیند و در ذهن خود به دنبال راههای متفاوت بگردد.
مادرهایی که هر روز در مقابل هزاران موقعیت این چنینی قرار میگیرند و در مقابل این موقعیتها فکر میکنند تا راه حلی پیدا کنند، شاید از بسیاری از دانشجویان و اساتید دانشگاه، بیشتر فکر کنند. همیشه به دنبال راه حل جدید بودن، نه تنها تمرین ذهنی است بلکه کودک را از امر و نهی کردنهای مکرر راحت میکند و تربیت صحیحتری را موجب میشود.
حالا باز هم بر میگردیم به سوال اول. مگر مادرها در روز چه کار میکنند؟ مادرهایی که همۀ موقعیتها را برای بچه تبدیل به بازی میکنند، مادرهایی اند که فکر میکنند. آنها هر روز مجبور اند به راه حلهای جدید برسند. آنها شاید خیلی بیش از همۀ ما فکر می کنند…
پی نوشت: این یادداشت برای نشریه اینترنتی چارقد نوشته شده است.
پیرمرد نمونه آرمانی یک راننده تاکسیِ پیرِ غرغرو بود. با آن صورت شش تیغه و گره همیشگی ابرو. از آنهایی که روی داشبردش نوشته «لطفا کمربند خود را ببندید و با تلفن همراه صحبت نکنید». آنهایی که همیشه رادیوشان روشن است؛ با باندهایی پشت گوش مسافرها.
وارد که شدم رادیو را تا آخر بلند کرده بود. رادیو ارتباط مستقیم با صحن مجلس بود. الیاس نادران داشت دربارۀ مرحلۀ دوم هدفمندی یارانهها حرف میزد و آمار میداد. ماشین که پر شد، حرکت کردیم. وقتی نادران آمارهایی از میزان ذخیرۀ مالی در مرحلۀ اول طرح هدفمندی میداد، پیرمرد برگشت و به مسافری که جلو نشسته بود گفت:«یازده میلیارد خوردن تو این مدت». احتمالا توی دلش یک «خدا بیامرزی…» هم گفته. ما که با آن صدای بلند اصلا نمیشنیدیم. مسافرها که میآمدند پیاده شوند، با داد و فریاد باید حالیش میکردند که بایستد. او با همان گره ابرو، هی فحش میداد و مجلس و دولت و رژیم را یکی میکرد. کرایه ششصد و پنجاه تومان بود. یک هزاری دادم بهش. سیصد تومان برگرداند. بعد از کمی بهش گفتم کرایه مگر ششصد و پنجاه نیست؟ گفت مگر چقدر دادم؟ گفتم سیصد. باز کمی که گذشت گفت اگر پنجاهی داری بده که صدی بهت بدهم. گفتم ندارم. به مقصد که رسیدیم، پیادهام کرد و زد روی گاز و رفت.
من نمیدانم این یازده میلیارد الان کجاست و چه بلایی سرش آمده. مامور هم نیستم که بدانم. همان الیاس نادران باید مراقب حق و حقوق ما باشد که هست. اصلا بحثم یازده میلیارد تومان نیست. پنجاه تومان هم از نظرم ارزشی ندارد. هیچی نیست. اگر کسی یازده میلیارد حق الناس را بخورد، حرام است. اگر کسی پنجاه تومان مردم را هم ندهد، مال حرام است. یازده میلیارد یا پنجاه تومان فرق نمیکند اگر مال حرام باشد. وقتی بیاید توی پولت، همۀ پولت حرام میشود. مثل خون که بریزد توی یک ظرف آب. بریزد توی یک قابلمه غذا. همهاش نجس است. چه یک قطره، چه یازده میلیارد قطره.
مثل شکوفههایی که این روزها روی درختهای لخت دیروزی میبینم، مثل جوانههای سبز شمشادهای کنار پیادهروها، مثل گلهای کاشته شده توی باغچههای وسط خیابانها، مثل غنچههای سرخابی گلدانم توی آشپزخانه؛ من هم در بهار متولد شدهام. همیشه به نظرم، آدمها میبایست در دو ماه متولد شوند. یا فروردین یا اردیبهشت. برایم عجیب است آدمهای دیگر متولد غیر از این دو ماه باشند. انگار تولد با بهار در ذهنم پیوند خورده. با ماههای تولد طبیعت.
پنجشنبه ۱۷ فروردین، بیست و پنجمین سال تولدم بود. اتفاقا امسال برخلاف سالهای گذشته، هیچ ذوقی برای تولدم نداشتم. قبلترها برای رسیدن روز تولدم از اسفند روزشماری میکردم و همه جا را پر میکردم که مثلا بیست روز مانده به تولدم یا نوزده یا هیجده. امسال روز تولدم یادم بود اما هیجانی نداشتم. مثل روزهای دیگر برایم عادی بود. تصور نمیکردم اطرافیانم چه کاری قرار است برایم انجام دهند. هیچ. اتفاقا دو تا جشن تولد و یک سورپرایز در انتظارم بود. روز اول دانشگاه در سال ۹۱، اساتید ِ زرنگتر از دانشجوها، نیامدند و این فرصتی شد که همکلاسیهایم برایم جشن تولد بگیرند. جشنی که دوستش داشتم. بر عکس هر سال نه برای اینکه جشن من بود، برای اینکه بهانهای بود برای با هم بودن. خانوادۀ شوهرم هم که آمدند همینطور. اصلا ناراحت میشدم که متولد شدهام و اسباب زحمت اطرافیان برای خرید کادو و دیدار. و شاهکار خواهرم هم نباید فراموش کرد که به همۀ اهالی فامیل تولدم را خبر داده بود و قریب به پنجاه پیامک تبریک دریافت کردم. سورپریز هم به الیاس تعلق داشت. که بعد از شیفت شبانه در پادگان، ساعت پنج و نیم صبح آمد خانه، با یک نامه و یک کادو که برایم خیلی ارزش داشتند و نامه بیشتر از کادو حتی.
با همۀ اینها، دلم مثل گذشته شاد نبود. نمیدانم چرا. شاید به خاطر شهادت حضرت فاطمه. شاید هم به خاطر اینکه مِنبعد دارم پیرتر میشوم نه بزرگتر. نمیدانم. شاید هم این شادیها دیگر کوچک است. گذرا است. باید در انتظار شادیهای جاویدان بود…
پینوشت: عکس از گلهای گلدانم در آشپزخانه است.
این دومین سال است که این کار را میکنم. سال اول از نمایشگاه کتاب کلی کتاب کودک خریدم و کادو کردم و فرستادم برایشان. سال بعدش کتابها را به عنوان عیدی دادم. امسال هم روزهای آخری که در تهران بودیم، یک روز با دوستم، پا شدیم و رفتیم چند کتابفروشی، از این سر شهر تا آن سر شهر. پارسال رفته بودیم کتابفروشی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان. یادم است کمی دستم در کتاب خریدن خصوصا کتاب نوجوان خریدن بسته بود. اما چون قیمتهایش ارزانتر از کتابهای دیگر بود، آنجا را انتخاب کردیم. امسال قبل از اینکه برویم آنجا، رفته بودیم کافه کراسه. آنجا چندتایی از کتابهای نوجوان را خریدم. موضوعشان بیشتر دفاع مقدس بود. بعد رفتیم کتابفروشی کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان شهرک غرب. اما به دلیل انبارگردانی بسته بود. به همین خاطر مجبور شدیم برویم شهر کتاب ابنسینا. امسال کتابها را سریعتر پیدا کردم. اسم تکتک پسرداییها و دخترداییها وپسرعمهها و دختر عمهها و بچههای پسرخالهها و دخترخالهها و خلاصه همۀ کودکان و نوجوانان فامیل را نوشته بودم و بنا به شخصیتشان برایشان کتاب میخریدم. بعد هم با کمک خواهرها و عروسمان، همهشان را کادو کردیم. همه را بردیم هشتصد کیلومتر آنطرفتر. جنوب ایران. در شهرستانی مثل شوشتر که یک کتابفروشی درست و حسابی پیدا نمیشود، کتابها را باید از تهران میخریدم و تا خوزستان میبردم. آنجا در یک مهمانی که همه جمع بودند، دادم به بچهها. همهشان خیلی ذوق کرده بودند که کتاب عیدی میگرفتند. کتابهای همدیگر را از هم میگرفتند و میدیدند. بعضیهاشان همانجا شروع کردند به خواندن. کتابها را با آن کاغذ کادوهای رنگیرنگی دوست داشتند. کتابهایی که از بیشتر عیدیهایی که بهشان میدادند کمتر بود، اما بیشتر خوشحالشان میکرد. بچهها خوشحال بودند و من بیشتر. خیلی بیشتر. که دارم کاری هرچقدر کوچک انجام میدهم برای کتابخوان شدنشان. کاری خیلی آسان. آنقدر آسان که هر کسی میتواند انجام دهد.
«سلام بر فرشتگان» یک فیلم کودکانه است. با تمام ویژگیهایی که یک برنامۀ تلویزیونی و فیلم کودکانه در حال حاضر دارد. استفاده از رنگهای زیبا، لباسهای فانتزی، آهنگهای شاد، شعرهای کودکانه و رقاصی در جای جای فیلم.
موضوع فیلم مرگ است. پروندهای که این روزها برای کودکان مختومه است. کمکم با شهری شدن انسانها، قبرستانها فاصلۀ بیشتری از خانههای مردم گرفته است و اینگونه کودکان بیشتر با مرگ بیگانه شدهاند. در خانواده نیز، اگر مجلس عزایی باشد والدین کودکان را با خود نمیبرند چون ممکن است روحیهشان خراب شود؛ در مراسم تشییع، کودکان جایی ندارند و بزرگترها خیلی وقتها مرگ بعضی نزدیکان را از آنها پنهان میکنند. این رویکرد درحالی است که در روایات و احادیث بسیاری در دین ما به مرگاندیشی توصیه شده است و اصلا مرگاندیشی روی دیگر سکۀ جهان غیب و قیامت است. از طرفی نیز ممکن است کودکان با مرگ یکی از عزیزان روبهرو شوند و فرار از آن، فقط پذیرش مرگ را برای کودک مشکلتر کند.
بنابراین انتخاب موضوع مرگ به عنوان موضوعی برای مخاطب کودک از اهمیت بسیاری برخوردار است و از این لحاظ فیلم «سلام بر فرشتگان» جای تحسین دارد. با این وجود، چگونگی پرداختن به اینگونه موضوعات که در واقع سوالات بنیادین انسانها است و همواره برای بشر در طول تاریخ مطرح بوده است، پیچیدگیهایی دارد. کودک از همان کودکی شروع به طرح این سوالات بنیادین و فلسفی میکند. او از بزرگترهای خود دربارۀ خدا، مرگ، زندگی، خود، زیبایی و زشتی و الخ سوال میکند. پس این سوالات برای بشر وجود دارد. اما پاسخ به این سوالات چگونه باید باشد؟
در فیلم «سلام بر فرشتگان» سوالات و پاسخهایی دربارۀ مرگ مطرح می شود. مثلا اینکه «چرا فرشتۀ مرگ وجود دارد؟»«اگر مرگ نباشد چه میشود؟»« چرا انسانها باید بمیرند؟» این سوالاتی است که ذهن کودک را درگیر کرده است و در پاسخ به این سوالات قهرمان کودک فیلم به پاسخهایی از این قبیل که«انسانها پس از مرگ به کجا میروند»«چیستی مرگ» و «فایدۀ مرگ» میرسد. منبع این پاسخها متن دین و آیات و روایات است. این پاسخگویی در روایت فیلم به سه صورت انجام گرفته است. در بعضی قسمتها از طریق شعر، در بعضی قسمتها از طریق دیالوگهای بازیگران و در قسمتهایی از طریق به تصویر کشیدن نتیجۀ عملی عدم وجود مرگ.
هنگام پاسخگویی از طریق شعر، آهنگ و حرکات نمایشی نیز با آن همراه است. در اینجا این سوال مطرح میشود که آیا شعر ظرفیت انتقال مفاهیم عمیق و گاه فلسفی را دارد؟ چقدر کودکان با شنیدن شعری همراه با موسیقی به مفهوم آن توجه میکنند؟ در واقع در تصویری که در این فیلم دیده میشود، چشمان کودک رنگها، حرکات و صورتها را میبیند؛ گوشهایش موسیقی و شعر را میشنود و آیا دیگر جایی برای توجه و تفکر در معنا و مفهوم شعر میماند؟ به نظر میرسد از آنجا که کودکان نمیتوانند توجه خود را به صورت متمرکز روی چند چیز نگه دارند، این توجه در رنگها و تصویر تقسیم شده و چندان جایی برای انتقال مفاهیم نمیماند.
نوع دوم پاسخگویی به سوالات کودک در این فیلم، دیالوگهایی است که بین فرشته و کودک – خصوصا فرشتۀ زندگی یا جانجان- اتفاق میافتد. این دیالوگها در طول فیلم بسیار کلیشهای و شعاری انتخاب شده است و قرابت کمی با زبان کودکانه دارد. جملات گاهی به متن آیات و احادیث نزدیک میشود و کاملا فاقد زبان ساده فهم است. بنابراین در این نوع نیز انتقال مفاهیم فلسفی به درستی صورت نمیگیرد.
نوع سوم پاسخگویی از طریق ارائه و نمایش نتیجۀ عملی حضور یا عدم حضور یک پدیده به کودک است. بعد از آنکه «شادی» از خداوند میخواهد که فرشتۀ مرگ یا «بایبایخان» را ببرد، خداوند دعای او را مستجاب میکند و مرگ در جهان تا چند وقتی از بین میرود. بدین ترتیب هیچ حشره و جانور و ویروس و میکروبی نمیمیرد و آنها به انسانها حمله میکنند و آنها را بیمار میکنند. در ادامه شهر به هم میریزد و کودک خود را مقصر این وقایع میداند. کارگردان در اینجا قصد دارد نتیجۀ عملی نبودن عدم وجود مرگ را به کودک نشان دهد. اما به نظر میرسد این اتفاقات بدون داشتن روابط علی میافتند. در واقع این نتیجۀ عملی به دلیل ضعف در پیرنگ آن، برای کودک باورپذیر نیست. تصاویر در نشان دادن این روابط نقشی ندارند و تنها فرشته با بیان خود این روابط علی را توجیه میکند. مثلا ممکن است کودکی در پایان فیلم سوال کند که چرا خدا کاری نکرد که فقط انسانها نمیرند و دیگر موجودات بمیرند و اینگونه به انسان صدمه نزنند؟ با این سوال نتیجۀ عملی کاملا بیمعنا میشود.
تصویر یکی از موثرترین ابزارها برای انتقال مفاهیم خصوصا در کودکان است و نشان دادن نتیجۀ تصویری حضور یا عدم حضور یک پدیده، یکی از بهترین راهها برای پاسخگویی به سوالات بنیادین و فلسفی آنها میباشد. اما این فیلم به دلیل نداشتن روابط علت و معلولی و پیرنگ ضعیفی که در روایت فیلم وجود دارد، نمیتواند کودک را مجاب کند و کودک در نوع سوم پاسخگویی نیز بیجواب میماند.
به نظر میرسد بهترین راه برای پاسخگویی به سوالات فلسفی کودکان در فیلمها، قرار دادن کودک در موقعیتی است که برایش سوال ایجاد کند، سپس فیلم او را در موقعیتهای متفاوت قرار دهد به طوریکه به خوبی همۀ ابعاد پدیدهای را که از آن سوال دارد دریابد و به تفکر عمیق در آن پدیده بپردازد. تصویر یکی از بهترین راهها برای درک همۀ ابعاد یک امر پیچیده است. لازم نیست در فیلم پاسخ مستقیم به کودک داده شود، در صورتیکه در روند فیلمنامه فطرت او بیدار شود و مصالح دینی تفکر هم بنا به مقتضیات سنی به او داده شود، بدون شک عقل او پاسخی را به اینگونه سوالات خواهد داد که دین داده است.
چند وقتی است که سیمای جمهوری اسلامی ایران تلاش میکند سریالهایی تلویزیونی با رویکرد دینی بسازد. نقشهای اصلی را دخترهای چادری میگذارد، آن وسط هم یک مسجدی، نمازی، دعایی چیزی میچپاند که یعنی دیگر فیلمهایمان دینی شد. «شیدایی» هم از همین دست سریالها بود. نقش اول زن فیلم یک دخترِ جوانِ زیبایِ تحصیلکردۀ چادری بود. خانوادۀ پسر هم از آن حاجیهایی که خیلی با مرام و با انصاف و مذهبی و پولداراند و دستی در کار خیر دارند. مثلا در فیلم نشان میدهد همین حاجی را که جشن عید غدیر در خانهاش برگزار میکند. آدمها بعضی وقتها نمازی میخوانند و به حضرت ابوالفضل و حضرت زهرا قسم میخورند و یک موقعهایی هم یاد خدا میکنند. بعد از تیتراژ و قبل از شروع فیلم هم یک حدیث دربارۀ راستگویی مینویسند.
اما آن چیزی که میتواند یک داستان روایی غیر سکولار را از یک داستان روایی سکولار جدا کند این چیزها نیست. البته این چیزها هم مهم است اما اینها همه حاشیه است. مهم داشتن جهانبینی دینی به دنیا و آدمها و رفتارها است. مهم این است که شخصیتها، زندگیشان را بر اساس شعاع این دنیایی تعریف نکنند. مهم این است که در هر تصمیم و قضاوت، خدا را ببینند. و این هم ممکن نیست مگر اینکه به دستورالعملهای دین توجه کنند. یعنی تمام تصمیمهایشان را با احکام دین همتراز کنند.
شخصیت اول زن این فیلم یعنی لیلا یک شخصیت به تمامی معنا «خودبنیاد» است. بعد از رو شدن دروغ همسرش، اولین انتخابش طلاق است. با عصبانیت تصمیم میگیرد و بدون هیچ مشورتی. بعد هم که از خیر طلاق میگذرد، وارد خانۀ شوهرش طاها میشود اما اتاقش را جدا میکند. یعنی از مهمترین وظیفۀ زن برای شوهر امتناع میکند. وقتی میفهمد بچهدار شده، ناراحت میشود و تصمیمش عوض نمیشود، همچنان به طلاق و اتاق جدا فکر میکند. این شخصیت، هیچ کدام از رفتارهایش دینی نیست و تنها به همین دنیا فکر میکند. تنها به خودش فکر میکند، خودش تصمیم میگیرد، نفع خودش را مد نظر قرار میدهد. انگار نه انگار که خدایی وجود دارد که بخشنده است و کسانیکه ببخشند را دوست دارد.
انسان دیندار نشانههای خدا را در همۀ زندگیاش میبیند. همیشه سعی میکند وقتی در تنگا و مشکلات است، این نشانهها را دریافت کند و با این نشانهها تصمیم بگیرد. لیلا حتی یک بار هم فکر نمیکند که شاید دارد اشتباه میکند. وقتی میفهمد باردار است، فکر نمیکند که شاید این نشانهای باشد از طرف خدا برای نهیب زدن به او. آخر فیلم هم که یکدفعه نظرش عوض میشود و مثل فیلم هندیها پیش همسر پشیمانش برمیگردد، نه به این خاطر است که میفهمد عملاش درست نبوده، بلکه باز هم این خودش است که دوست دارد با شوهرش بچه را بزرگ کند. لطف میکند و خودش او را میبخشد، نه بخششی برای خدا.
تمام رفتارها، تصمیمها و قضاوتهای افراد فیلم کاملا خودخواهانه و بر اساس یک انسان خودبنیاد مدرن است. اگر اسمی هم از خدا میآید فقط به فضای کلی فیلم پیوست شده است؛ بدون آنکه ربط وثیقی با فضای کلی و شخصیتها، منشها و نگرشها داشته باشد.
بودریار نظریه پرداز پست مدرن دربارۀ فراواقعیت صحبت میکند. او اعتقاد دارد که هر دالی نشانۀ مدلولش است. گاهی مدلول نمایندۀ درست دال خود است. در اینجا واقعیت از دال مثل خود واقعیت فهمیده میشود. گاهی مدلول نشانۀ مغشوشی از دال خود است. در اینجا با دیدن دال نمیتوان به واقعیت درست پی برد. اما گاهی مدلول جایگزین دال خود میشود. در اینجا واقعیتی جایگزین واقعیت دیگر میشود. مدلول جایگزین دال خود میشود. بودریار اعتقاد دارد که این اتفاق در عصر رسانههای جمعی و عصر پست مدرن افتاده است. عصری که وقتی بگویند طعم نعنایی احتمالا اولین چیزی که به ذهن میرسد طعم آدامس نعنایی است. حالا بگویید خود سبزی نعنا چه مزهای دارد؟ خیلیها فراموش کردهاند طعم خود سبزی نعنا دقیقا چیست. و طعم آدامس نعنایی با طعم سبزی نعنا فرق دارد. اما کدام طعم نعنایی است؟
اگر کسی توی خیابان یک هفتتیر دربیاورد و کسی را بکشد و شما شاهد این ماجرا باشید، احساس میکنید بارها این صحنه را در فیلمها دیدهاید، اما این بار آن را در صحنۀ واقعی زندگی خود دیدهاید. و این لحظه، تازه متوجۀ وجود فراواقعیت در ذهن خود میشوید. وقتی واقعیت چهرۀ واقعی خود را نشان میدهد؛ میفهمید که اگر در فیلمها با دیدن صحنۀ کشتن یک فرد بیتفاوت بودید، اینبار چقدر ناراحتید. و چه احساسهایی همراهتان است که در فراواقعیت نیست.
امروز یک فراواقعیت برای من به واقعیت بدل شد. یک صحنه که بارها و بارها آن را در فیلمهای طنز دیدهام و خندیدهام یا حتی به خاطر بی مزگی، نخندیدهام:
امتحان را دادهایم، بد ندادهام ولی ترجیح میدهم در جهل مرکب بمانم و بدون آنکه صحبت بیشتری از جواب سوالها با بچهها بکنم، سریع راهم را میکشم و با فاطمه میروم. همینطور که داریم میرویم، چشمم به حوض روبهروی فضای سبز دانشکده حقوق میافتد که یخ زده است. دلم غنج میرود که بروم دستم را فشار بدهم روی یخها و بشکنمشان. این میشود که به فاطمه میگویم:«میشود بیایی اینجا را بینیم؟» فاطمه چیزی نمیگوید و دنبالم میآید. اول من دستم را میکنم توی حوض. واقعا سفت است. اصلا فکرش را نمیکردم که یخ روی حوض اینقدر سفت باشد. ظهر است و هوا گرم. طوریکه کاپشنم را درآوردهام و دور کمرم بستهام. همینطور که فشار میدهم، آب از زیر بالا میآید و روی یخ را میگیرد، بعد ترق صدایی میدهد و میشکند. فاطمه که این صحنه را میبیند هیجانزده میشود و خودش هم دستش را میکند توی حوض و یک جای دیگر یخ را میشکند. همۀ عرض حوض را میشکنیم، دستهایمان از سرمای آب قرمز شده، اما از ذوق، میرویم طرف طول حوض. آنجا یخ، لجاجت بیشتری برای شکستن دارد. سفتتر است. هرچه بیشتر فشار میدهم دستم بیشتر توی آبهایی که از زیر، روی سطح یخ میآیند میماند. نمیتوانم یخ را بشکنم. از سرما دستم را میکشم و به فاطمه میگویم:«نگاه کن هر کار میکنم یخ اینجا نمیشکند». فاطمه دستش را میکند توی حوض، کمی خمتر میشود تا فشار بیشتری بیاورد. چشمم به دو پسر میافتد که دارند از روبهرو کارهای را میبینند و نزدیکتر میآیند. کس دیگری در اطراف نیست.
فاطمه اینبار بیشتر فشار میدهد و دستش در آب فرو میرود و کمکم صدای قرچ قرچ یخ درمیآید که از سرمای وحشتناک آب تحملاش تمام میشود و دستش را میکشد بیرون. پسرها حالا دم حوض رسیدهاند و دارند مثل ما در طول روبهرویی حوض، روی یخها با دست فشار میآورند. مثل همانکاری که ما میکنیم. باز هم امتحان میکنیم، اما دیگر دستم از سرما سِر شده است. انگار یخهای طول حوض شکستنی نیست. جلوتر لولهای توی حوض باز است. دستم را زیر آب میکنم. شاید گرم باشد. اما آن هم سرد است. حالا یکی از پسرها روی لبۀ حوض ایستاده و دارد با پا روی یخهای حوض فشار میآورد. کفشاش از این کفشهای مردانۀ نوک تیز است که توی مهمانی میپوشند. با یک شلوار پارچهای. یک کت تک آجری با رگههای خاکی دارد. زیرش هم یک پولیور پوشیده است. کلا لباسهایش خیلی شیک (!) و مجلسی است. همانطور که دارد با پا روی یخها فشار میآورد؛ ناگهان تعادلش را از دست میدهد. همینطور عقب و جلو میشود، دستهایش توی هوا تکانتکان میخورد، دوستش پشتاش ایستاده و مات نگاهش میکند. عقب که میرود، فکر میکنم تعادلش را به دست آورده اما دوباره جلو میرود و این بار با پا میافتد توی حوض. اول پاهایش و بعد تا سینه میرود زیر آب. با تعجب داریم بهش نگاه میکنیم. هم من، هم فاطمه و هم دوستش. پسر آن موقع که تعادلش را از دست داده بود، قیافهاش وحشتزده بود؛ وقتی افتاد توی حوض، متعجب شد، دهانش باز مانده بود، انگار باورش نمیشد که توی حوض بیفتد. آن هم وسط دانشگاه. اما حالا که سرمای وحشتناک حوض را احساس میکند، نفش اش از سرما حبس میشود و دهانش که قبلتر از تعجب باز بود؛ حالا از این سرمای ناگهانی بازتر میشود.
راستش بقیۀ ماجرا یادم نیست. تنها چیزی که یادم است این است که در حالیکه داشتم از خنده منفجر میشدم، به دوستش نگاه کردم، که همانطور بیخیال ایستاده بود و میخندید. از خنده کمرم خم میشود. فاطمه هم دارد با من میخندد. وقتی سرم را بالا میآورم پسر از آب بیرون آمده. درحالیکه کت آجری و شیکاش، خیسِ خیس است و از دوستش با تعجب تمام میپرسد:«چرا نگرفتیم؟». دوستش باز هم دارد میخندد.
تنها لطفی که میتوانیم بکنیم این است که سریعتر برویم. قبل از اینکه نفس جمع شده در دلمان بالا بیاید و صدای خندهمان به گوشش برسد. میرویم و من از خنده، دل درد گرفتهام. معدهام جمع شده و باز نمیشود. از ساختمان میگذریم و دیگر در تیررس پسرها نیستیم که روی پلهها مینشینم. حالا سعی میکنم وسط هجوم این فشار، کمی نفس بکشم. صدای خندهام بالاتر میرود و از دل درد وسط اش آه و نالهام در هوا بلند است.
فاطمه مثل من نمیخندد. خندۀ مرا که میبیند یک خندۀ کوتاهی مثل همیشه میکند. اما این کار را هی تکرار میکند. کمی که نفسم بالا آمد، احساس عذاب وجدان تمام وجودم را میگیرد. اما باز هم پقی میزنم زیر خنده. هی فکر میکنم که باید برگردیم و یک کاری کنیم. بیچاره گناه دارد توی آن آب سرد. هی دلم برایش میسوزد و نمیدانم چه کنم. به فاطمه میگویم بروم کاپشنم را بهش بدهم. اما بیشتر پاهایش خیس شده تا بالا تنهاش. بعد طرف را که نمیشناسم، چطور بعدا کاپشن را پس بگیرم. هی فکر میکنم حالا که این صحنه را دیدهایم نباید میگذاشتیم و همینطور میرفتیم. اما کاری هم از دستمان برنمیآید. به نظر فاطمه نمیتوانستیم کاری کنیم. همهاش میترسم تقصیر من باشد. چون من بودم که این بازی مسخرۀ هیجانانگیز را شروع کردم. اما خب آدم عاقل که لب حوض نمیرود. نمیدانم با این حس درونم چه کنم. اما هی خندهام میگیرد و این بار عذابم را بیشتر میکند.
حالا اما توی مترو نشستهام و دارم این چیزها را در فضای مجازی ثبت میکنم. چون باید این کار را بکنم. تا این بار را تقسیم کنم روی دوش تمام آدمهایی که این مطلب را میخوانند. چون این صحنه شبیه صحنۀ فیلمها بود. چیزی که هیچ وقت فکر نمیکنی به چشمت ببینی. مثل فیلمها بود و مثل فیلمها نبود. چون هنوز توی فکر آن پسرم. اینکه حالا با آن لباسهای خیس چه کار میکند. اینکه نکند امتحان داشته باشد. اینکه چقدر احساس ضایع شدن میکند. این همه بار توی من جمع شده الان و این اصلا شبیه نیست به احساس سبک و به دور از واقعیت خندۀ بعد از فیلمها. اصلا شبیه نیست به آن مردهای بازیگری که هیچ وقت در آبی به این سردی نیفتادهاند. این انگار، واقعیتتر است.
از تاکسی پیاده میشوم. سوز سرما میخورد توی صورتم. دستکشها محافظ دستهایم شده اما در عین حال آزادی عمل را از انگشتهایم گرفته. پول صدقۀ امروز را میگذارم توی جیبم که سر کوچۀ محلکار بندازم توی صندوق صدقات. به این یکی که دم ایستگاه مترو است اطمینان ندارم. دهانهای که پول را از آن میاندازی داخل بازتر شده. معلوم است معتادها به این یکی هم رحم نکردهاند. صندوق صدقات دم کوچۀ محلکار اما از این جدیدها است.
میدانم که احتمالا به متروی این ساعت نمیرسم. دوست ندارم این قسمت راه را در این سرما بدوم و آنوقت بازهم به مترو نرسم. اما آدمها دارند از کنارم با سرعت میدوند. یک پسری مثل باد از کنارم رد میشود. یک دخترکی هم دوان دوان از همه جلو میزند. اگر این متروی سریعالسیر را از دست بدهم یعنی بیست دقیقه دیرتر رسیدن. بهشان حق میدهم که عجله کنند اما دلم هم برایشان میسوزد. دلم برای انسان مدرن میسوزد که این همه در بند زمان است.
قبلترها وقتی کسی را به اسیری میبردند نشانهاش این بود که دستهایش را میبستند. در واقع طنابی مانند النگو دور مچهایش میپیچیدند. حالا ما هر روز صبح به دستور ساعتهای تنظیم شدهمان از خواب بیدار میشویم و با رضایت کامل، ساعتهایمان را به مچمان میبندیم و کلی هم پول ساعتمان را میدهیم. هر روز به خاطر از دست دادن این ثانیهها ناراحت میشویم، حرص میخوریم، معده درد میگیریم. مترو در تهران، نماد این اسارت است. زمان دقیق حرکت مترو معلوم است و کافی است یک دقیقه، یا چند ثانیه دیر کنی. هیچ راه جبرانی نیست.
خیلی پیش میآید که بالای پلهها رسیدهام و بسته شدن درهای مترو را در کمال ناامیدی دیدهام. در آن لحظه احساس کردهام دستی که دکمۀ بسته شدن درها را زده است، باعث چه اتفاقهایی که نشده. شاید حذف شدن توسط استاد از یک درس، شاید اخطار از طرف رئیس، شاید؛ اخراج. از دست دادن چیزهایی که برای افراد در آن روز مهمترین چیزها است. اما آن دستی که دکمه را فشار میدهد خطایی نکرده. او صرفا وظیفهاش را انجام داده است. این دنیای جدید است که آدمها را در جادۀ زمان تک خطی گیر انداخته است. آدمهایی که هر چه بزرگتر میشوند، زمان هم برایشان مهمتر میشود. آدمهایی که هر روز به زمان وابستهتر میشوند. آدمهایی که دقیقهها، اندازۀ طلا برایشان ارزش دارد؛ سرنوشتشان را میسازد. جلوی ثانیهها به زانو در میآیند. آدمهایی که یکی از خدایانشان، ساعت است.
جومپا لاهیری یک نویسندۀ هندی تبار است. او در لندن به دنیا آمده و در سه سالگی به آمریکا رفته و در آنجا بزرگ شده است. «خاک غریب» بعد از کتابهای «مترجم دردها» و «همنام» نوشته شده است. طرح کلی داستانهای او، دربارۀ هندیهایی است که در آمریکا زندگی میکنند و با سنتهای خود و اقتضائات کشور جدید در جدالاند. معمولا خانواده در نوشتههای او پر رنگ است. یکی از ویژگیهای نثر او تصویر جزئیات ریزی است که نه تنها کسلکننده نیست بلکه به ترسیم دقیق فضا در ذهن خواننده کمک میکند. لاهیری در سال ۲۰۰۸ جایزهی فرانک اوکانر را برای همین کتاب برد. همچنین این کتاب در ردهبندی نیویورکتایمز جزو کتابهای پرفروش سال ۲۰۰۸ شناخته میشود.







